سگ زمستان جمع گردد استخوانش
زخم سرما خرد گرداند چنانش
كو بگويد كين قدر تن كه منم
خانهاي از سنگ بايد كردنم
چونك تابستان بيايد من بچنگ
بهر سرما خانهاي سازم ز سنگ
چونك تابستان بيايد از گشاد
استخوانها پهن گردد پوست شاد
گويد او چون زفت بيند خويش را
در كدامين خانه گنجم اي كيا
زفت گردد پا كشد در سايهاي
كاهلي سيري غري خودرايهاي
گويدش دل خانهاي ساز اي عمو
گويد او در خانه كي گنجم بگو
استخوان حرص تو در وقت درد
درهم آيد خرد گردد در نورد
گويي از توبه بسازم خانهاي
در زمستان باشدم استانهاي
چون بشد درد و شدت آن حرص زفت
همچو سگ سوداي خانه از تو رفت
شكر نعمت خوشتر از نعمت بود
شكرباره كي سوي نعمت رود
شكر جان نعمت و نعمت چو پوست
ز آنك شكر آرد ترا تا كوي دوست
نعمت آرد غفلت و شكر انتباه
صيد نعمت كن بدام شكر شاه
نعمت شكرت كند پرچشم و مير
تا كني صد نعمت ايثار فقير
سير نوشي از طعام و نقل حق
تا رود از تو شكمخواري و دق
انبيا گفتند نوميدي بدست
فضل و رحمتهاي باري بيحدست
از چنين محسن نشايد نااميد
دست در فتراك اين رحمت زنيد
اي بسا كارا كه اول صعب گشت
بعد از آن بگشاده شد سختي گذشت
بعد نوميدي بسي اوميدهاست
از پس ظلمت بسي خورشيدهاست
خود گرفتم كه شما سنگين شديت
قفلها بر گوش و بر دل بر زديت
هيچ ما را با قبولي كار نيست
كار ما تسليم و فرمان كردنيست
او بفرمودستمان اين بندگي
نيست ما را از خود اين گويندگي
جان براي امر او داريم ما
گر به ريگي گويد او كاريم ما
غير حق جان نبي را يار نيست
با قبول و رد خلقش كار نيست
مزد تبليغ رسالاتش ازوست
زشت و دشمنرو شديم از بهر دوست
ما برين درگه ملولان نيستيم
تا ز بعد راه هر جا بيستيم
دل فرو بسته و ملول آنكس بود
كز فراق يار در محبس بود
دلبر و مطلوب با ما حاضرست
در نثار رحمتش جان شاكرست
در دل ما لالهزار و گلشنيست
پيري و پژمردگي را راه نيست
دايما تر و جوانيم و لطيف
تازه و شيرين و خندان و ظريف
پيش ما صد سال و يكساعت يكيست
كه دراز و كوته از ما منفكيست
آن دراز و كوتهي در جسمهاست
آن دراز و كوته اندر جان كجاست
سيصد و نه سال آن اصحاب كهف
پيششان يك روز بي اندوه و لهف
وانگهي بنمودشان يك روز هم
كه به تن باز آمد ارواح از عدم
چون نباشد روز و شب يا ماه و سال
كي بود سيري و پيري و ملال
در گلستان عدم چون بيخوديست
مستي از سغراق لطف ايزديست
لم يذق لم يدر هر كس كو نخورد
كي بوهم آرد جعل انفاس ورد
نيست موهوم ار بدي موهوم آن
همچو موهومان شدي معدوم آن
دوزخ اندر وهم چون آرد بهشت
هيچ تابد روي خوب از خوك زشت
هين گلوي خود مبر هان اي مهان
اينچنين لقمه رسيده تا دهان
راههاي صعب پايان بردهايم
ره بر اهل خويش آسان كردهايم
انبيا گفتند كاري آفريد
وصفهايي كه نتان زان سر كشيد
و آفريد او وصفهاي عارضي
كه كسي مبغوض ميگردد رضي
سنگ را گويي كه زر شو بيهدهست
مس را گويي كه زر شو راه هست
ريگ را گويي كه گل شو عاجزست
خاك را گويي كه گل شو جايزست
رنجها دادست كان را چاره نيست
آن بمثل لنگي و فطس و عميست
رنجها دادست كان را چاره هست
آن بمثل لقوه و درد سرست
اين دواها ساخت بهر ايتلاف
نيست اين درد و دواها از گزاف
بلك اغلب رنجها را چاره هست
چون بجد جويي بيايد آن بدست
قوم گفتند اي گروه اين رنج ما
نيست زان رنجي كه بپذيرد دوا
سالها گفتيد زين افسون و پند
سختتر ميگشت زان هر لحظه بند
گر دوا را اين مرض قابل بدي
آخر از وي ذرهاي زايل شدي
سده چون شد آب نايد در جگر
گر خورد دريا رود جايي دگر
لاجرم آماس گيرد دست و پا
تشنگي را نشكند آن استقا
قوم گفتند از شما سعد خوديت
نحس ماييد و ضديت و مرتديت
جان ما فارغ بد از انديشهها
در غم افكنديد ما را و عنا
ذوق جمعيت كه بود و اتفاق
شد ز فال زشتتان صد افتراق
طوطي نقل شكر بوديم ما
مرغ مرگانديش گشتيم از شما
هر كجا افسانهٔ غمگستريست
هر كجا آوازهٔ مستنكريست
هر كجا اندر جهان فال بذست
هر كجا مسخي نكالي ماخذست
در مثال قصه و فال شماست
در غمانگيزي شما را مشتهاست
انبيا گفتند فال زشت و بد
از ميان جانتان دارد مدد
گر تو جايي خفته باشي با خطر
اژدها در قصد تو از سوي سر
مهرباني مر ترا آگاه كرد
كه بجه زود ار نه اژدرهات خورد
تو بگويي فال بد چون ميزني
فال چه بر جه ببين در روشني
از ميان فال بد من خود ترا
ميرهانم ميبرم سوي سرا
چون نبي آگه كنندهست از نهان
كو بديد آنچ نديد اهل جهان
گر طبيبي گويدت غوره مخور
كه چنين رنجي بر آرد شور و شر
تو بگويي فال بد چون ميزني
پس تو ناصح را مثم ميكني
ور منجم گويدت كامروز هيچ
آنچنان كاري مكن اندر پسيچ
صد ره ار بيني دروغ اختري
يك دوباره راست آيد ميخري
اين نجوم ما نشد هرگز خلاف
صحتش چون ماند از تو در غلاف
آن طبيب و آن منجم از گمان
ميكنند آگاه و ما خود از عيان
دود ميبينيم و آتش از كران
حمله ميآرد به سوي منكران
تو هميگويي خمش كن زين مقال
كه زيان ماست قال شومفال
اي كه نصح ناصحان را نشنوي
فال بد با تست هر جا ميروي
افعيي بر پشت تو بر ميرود
او ز بامي بيندش آگه كند
گوييش خاموش غمگينم مكن
گويد او خوش باش خود رفت آن سخن
چون زند افعي دهان بر گردنت
تلخ گردد جمله شادي جستنت
پس بدو گويي همين بود اي فلان
چون بندريدي گريبان در فغان
يا ز بالايم تو سنگي ميزدي
تا مرا آن جد نمودي و بدي
او بگويد زآنك ميآزردهاي
تو بگويي نيك شادم كردهاي
گفت من كردم جوامردي بپند
تا رهانم من ترا زين خشك بند
از لئيمي حق آن نشناختي
مايهٔ ايذا و طغيان ساختي
اين بود خوي لئيمان دني
بد كند با تو چو نيكويي كني
نفس را زين صبر ميكن منحنيش
كه لئيمست و نسازد نيكويش
با كريمي گر كني احسان سزد
مر يكي را او عوض هفصد دهد
با لئيمي چون كني قهر و جفا
بندهاي گردد ترا بس با وفا
كافران كارند در نعمت جفا
باز در دوزخ نداشان ربنا
صوفيي بر ميخ روزي سفره ديد
چرخ ميزد جامهها را ميدريد
بانگ ميزد نك نواي بينوا
قحطها و دردها را نك دوا
چونك دود و شور او بسيار شد
هر كه صوفي بود با او يار شد
كخكخي و هاي و هويي ميزدند
تاي چندي مست و بيخود ميشدند
بوالفضولي گفت صوفي را كه چيست
سفرهاي آويخته وز نان تهيست
گفت رو رو نقش بيمعنيستي
تو بجو هستي كه عاشق نيستي
عشق نان بي نان غذاي عاشق است
بند هستي نيست هر كو صادقست
عاشقان را كار نبود با وجود
عاشقان را هست بي سرمايه سود
بال نه و گرد عالم ميپرند
دست نه و گو ز ميدان ميبرند
آن فقيري كو ز معني بوي يافت
دست ببريده همي زنبيل بافت
عاشقان اندر عدم خيمه زدند
چون عدم يكرنگ و نفس واحدند
شيرخواره كي شناسد ذوق لوت
مر پري را بوي باشد لوت و پوت
آدمي كي بو برد از بوي او
چونك خوي اوست ضد خوي او
يابد از بو آن پري بويكش
تو نيابي آن ز صد من لوت خوش
پيش قبطي خون بود آن آب نيل
آب باشد پيش سبطي جميل
جاده باشد بحر ز اسرائيليان
غرقه گه باشد ز فرعون عوان
كه لئيمان در جفا صافي شوند
چون وفا بينند خود جافي شوند
مسجد طاعاتشان پس دوزخست
پايبند مرغ بيگانه فخست
هست زندان صومعهٔ دزد و ليم
كاندرو ذاكر شود حق را مقيم
چون عبادت بود مقصود از بشر
شد عبادتگاه گردنكش سقر
آدمي را هست در هر كار دست
ليك ازو مقصود اين خدمت بدست
ما خلقت الجن و الانس اين بخوان
جز عبادت نيست مقصود از جهان
گرچه مقصود از كتاب آن فن بود
گر توش بالش كني هم ميشود
ليك ازو مقصود اين بالش نبود
علم بود و دانش و ارشاد سود
گر تو ميخي ساختي شمشير را
برگزيدي بر ظفر ادبار را
گرچه مقصود از بشر علم و هديست
ليك هر يك آدمي را معبديست
معبد مرد كريم اكرمته
معبد مرد لئيم اسقمته
مر لئيمان را بزن تا سر نهند
مر كريمان را بده تا بر دهند
لاجرم حق هر دو مسجد آفريد
دوزخ آنها را و اينها را مزيد
ساخت موسي قدس در باب صغير
تا فرود آرند سر قوم زحير
زآنك جباران بدند و سرفراز
دوزخ آن باب صغيرست و نياز
آنچنانك حق ز گوشت و استخوان
از شهان باب صغيري ساخت هان
اهل دنيا سجدهٔ ايشان كنند
چونك سجدهٔ كبريا را دشمنند
ساخت سرگيندانكي محرابشان
نام آن محراب مير و پهلوان
لايق اين حضرت پاكي نهايد
نيشكر پاكان شما خالينييد
آن سگان را اين خسان خاضع شوند
شير را عارست كو را بگروند
گربه باشد شحنه هر موشخو
موش كه بود تا ز شيران ترسد او
خوف ايشان از كلاب حق بود
خوفشان كي ز آفتاب حق بود
ربي الاعلاست ورد آن مهان
رب ادني درخور اين ابلهان
موش كي ترسد ز شيران مصاف
بلك آن آهوتگان مشكناف
رو به پيش كاسهليس اي ديگليس
توش خداوند و ولي نعمت نويس
بس كن ار شرحي بگويم دور دست
خشم گيرد مير و هم داند كه هست
حاصل اين آمد كه بد كن اي كريم
با لئيمان تا نهد گردن لئيم
با لئيم نفس چون احسان كند
چون لئيمان نفس بد كفران كند
زين سبب بد كه اهل محنت شاكرند
اهل نعمت طاغيند و ماكرند
هست طاغي بگلر زرينقبا
هست شاكر خستهٔ صاحبعبا
شكر كي رويد ز املاك و نعم
شكر ميرويد ز بلوي و سقم
انبيا گفتند با خاطر كه چند
ميدهيم اين را و آن را وعظ و پند
چند كوبيم آهن سردي ز غي
در دميدن در قفض هين تا بكي
جنبش خلق از قضا و وعده است
تيزي دندان ز سوز معده است
نفس اول راند بر نفس دوم
ماهي از سر گنده باشد نه ز دم
ليك هم ميدان و خر ميران چو تير
چونك بلغ گفت حق شد ناگزير
تو نميداني كزين دو كيستي
جهد كن چندانك بيني چيستي
چون نهي بر پشت كشتي بار را
بر توكل ميكني آن كار را
تو نميداني كه از هر دو كيي
غرقهاي اندر سفر يا ناجيي
گر بگويي تا ندانم من كيم
بر نخواهم تاخت در كشتي و يم
من درين ره ناجيم يا غرقهام
كشف گردان كز كدامين فرقهام
من نخواهم رفت اين ره با گمان
بر اميد خشك همچون ديگران
هيچ بازرگانيي نايد ز تو
زانك در غيبست سر اين دو رو
تاجر ترسندهطبع شيشهجان
در طلب نه سود دارد نه زيان
بل زيان دارد كه محرومست و خوار
نور او يابد كه باشد شعلهخوار
چونك بر بوكست جمله كارها
كار دين اولي كزين يابي رها
نيست دستوري بدينجا قرع باب
جز اميد الله اعلم بالصواب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد