بخش ۱۵۴ - وجه عبرت گرفتن ازين حكايت و يقين دانستن كي ان مع العسر يسرا

۳۳ بازديد


عبرتست آن قصه اي جان مر ترا
تا كه راضي باشي در حكم خدا
تا كه زيرك باشي و نيكوگمان
چون ببيني واقعهٔ بد ناگهان
ديگران گردند زرد از بيم آن
تو چو گل خندان گه سود و زيان
زانك گل گر برگ برگش مي‌كني
خنده نگذارد نگردد منثني
گويد از خاري چرا افتم بغم
خنده را من خود ز خار آورده‌ام
هرچه از تو ياوه گردد از قضا
تو يقين دان كه خريدت از بلا
ما التصوف قال وجدان الفرح
في الفؤاد عند اتيان الترح
آن عقابش را عقابي دان كه او
در ربود آن موزه را زان نيك‌خو
تا رهاند پاش را از زخم مار
اي خنك عقلي كه باشد بي غبار
گفت لا تاسوا علي ما فاتكم
ان اتي السرحان واردي شاتكم
كان بلا دفع بلاهاي بزرگ
و آن زيان منع زيانهاي سترگ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد