بخش ۹۸ - بقيهٔ قصهٔ طعنه زدن آن مرد بيگانه در شيخ

۳۲ بازديد


آن خبيث از شيخ مي‌لاييد ژاژ
كژنگر باشد هميشه عقل كاژ
كه منش ديدم ميان مجلسي
او ز تقوي عاريست و مفلسي
وركه باور نيستت خيز امشبان
تا ببيني فسق شيخت را عيان
شب ببردش بر سر يك روزني
گفت بنگر فسق و عشرت كردني
بنگر آن سالوس روز و فسق شب
روز همچون مصطفي شب بولهب
روز عبدالله او را گشته نام
شب نعوذ بالله و در دست جام
ديد شيشه در كف آن پير پر
گفت شيخا مر ترا هم هست غر
تو نمي‌گفتي كه در جام شراب
ديو مي‌ميزد شتابان نا شتاب
گفت جامم را چنان پر كرده‌اند
كاندرو اندر نگنجد يك سپند
بنگر اينجا هيچ گنجد ذره‌اي
اين سخن را كژ شنيده غره‌اي
جام ظاهر خمر ظاهر نيست اين
دور دار اين را ز شيخ غيب‌بين
جام مي هستي شيخست اي فليو
كاندرو اندر نگنجد بول ديو
پر و مالامال از نور حقست
جام تن بشكست نور مطلقست
نور خورشيد ار بيفتد بر حدث
او همان نورست نپذيرد خبث
شيخ گفت اين خود نه جامست و نه مي
هين بزير آ منكرا بنگر بوي
آمد و ديد انگبين خاص بود
كور شد آن دشمن كور و كبود
گفت پير آن دم مريد خويش را
رو براي من بجو مي اي كيا
كه مرا رنجيست مضطر گشته‌ام
من ز رنج از مخمصه بگذشته‌ام
در ضرورت هست هر مردار پاك
بر سر منكر ز لعنت باد خاك
گرد خمخانه بر آمد آن مريد
بهر شيخ از هر خمي او مي‌چشيد
در همه خمخانه‌ها او مي نديد
گشته بد پر از عسل خم نبيد
گفت اي رندان چه حالست اين چه كار
هيچ خمي در نمي‌بينم عقار
جمله رندان نزد آن شيخ آمدند
چشم گريان دست بر سر مي‌زدند
در خرابات آمدي شيخ اجل
جمله ميها از قدومت شد عسل
كرده‌اي مبدل تو مي را از حدث
جان ما را هم بدل كن از خبث
گر شود عالم پر از خون مال‌مال
كي خورد بندهٔ خدا الا حلال


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد