وقت است كه ياران به گلستان ريزند
گل هاي نشاط در گريبان ريزند
بلبل به هواي باغ بشكست قفس
اين مژده به شاخ و برگ بستان ريزند
از زهر ستيزه خوي او مي شويند
از چشمهٔ حسن روي او مي شويند
از پيچش دل طرهٔ او مي شكنند
از گريهٔ مشك روي او مي شويند
عرفي دل و طبع تو ستمگار مباد
نيش تو به سينهٔ كس كار مباد
شيرين منشان جلوه كنندت به ضمير
اين چشمهٔ نوش نيشتر زار مباد
شاهي كه فلك هم گهر او نشود
سنجيدن او به سعي بازو نشود
هم سايهٔ او نهند در كفه مگر
ور نه دو جهانش هم ترازو نشود
اي ملك غمت هر چه فرازست و فرود
وز تيغ تو چاك صبر را جوش وجود
آن خال سيه نيست كه از لطف جبين
جاي گرهٔ زلف تو گرديده كبود
شاها نفسم باغ ثنا خواهد شد
عمر تو گلستان بقا خواهد شد
حيف از لب آستانهٔ دولت تو
كالوده به بوس لب ما خواهد شد
آن كس كه ز راه نفسم بسته كند
دل را ز هجوم داغ گل دسته كند
بيماران را دم مسيح است علاج
اي واي بر آن كس دم او تفته كند
عشق آمد و از مژدهٔ غم شادم كرد
وز بندگي عافيت آزادم كرد
هر موي مرا به يك جهان درد آراست
چندان كه خراب بودم آبادم كرد
جمعي ز كتاب سخنت مي جويند
جمعي ز گل و نسترنت مي جويند
آسوده جماعتي كه رو از دو جهان
بر تافته از خويشتنت مي جويند
مرديم كه آه ما دل شب نگزد
در جام رود مي اي كه مشرب نگزد
مرديم ولي نه زود مرديم، نه شاد
غم دست به هم سايد و هم لب نگزد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد