عرفي من و دل نه خوب دانيم و نه زشت
هم خادم كعبه ايم و هم پير كنشت
همدوش مصيبتيم و همزاد نشاط
همخوابهٔ دوزخيم و هم شير بهشت
عرفي علم هجر تو افراشنني است
گنجي تو ولي نقد تو برداشتني است
گر عشق تويي، تخم تو ناكشتني است
ور حسن تويي، دل ز تو برداشتني است
از وصل نهان ما كه غماز نيافت
انجام كسي نديده آغاز نيافت
در دوست شدم محو به حدي كه مرا
هم دوست طلب كرد و نشان باز نيافت
عرفي گله سر مكن كه جاي گله نيست
توفيق نصيب هر تنگ حوصله نيست
هر چاه كه هست يوسفي در آن هست
صاحب نظري ليك به هر قافله نيست
اي عشق كه مدح تو همين عشق بس است
برقي ست كه موسي اش يك مشت خس است
ني ني در مستي نزنم، گلزارست
كش موسي عمرا ن گل مشكين نفس است
عرفي منم آن كه دوزخم بت شكن است
روزم ز هجوم تيره گي شب شكن است
اميدم اگر حاملهٔ حرمان زاست
بپذيرم اگر سپاه مطلب شكن است
هر كس كه سرش نه در گريبان فناست
تا گردنش از فرق همه زخم جفاست
زآنروي كه تا فوق گريبان عدم
آمد شد سيل غم و سنگ بلاست
از گريهٔ گرم ديده آتشناك است
آلوده به خون و از تماشا پاك است
از بس كه شكسته ام ز بيم تو نگاه
گويي كه مرا ديده پر از خاشاك است
دستي دارم كه در گريبان غم است
پايي دارم كه وقف دامان غم است
چشمي دارم كه باغ و بستان بلا است
جاني دارم كه دين و ايمان غم است
عرفي منم آن كه كوششم بي اثر است
هستم همه عيب و مو به مويم هنر است
آن عابد برهمن سرشتم كه مرا
طاعت ز گنه به توبه محتاج تر است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد