اي كعبه رو اين طرف كه بي سازي نيست
طوفي و خروشي و تك و تازي نيست
سر تا سر كوچهٔ خرابات مغان
آشفته و مست رو، كه طنازي نيست
اي شوق لبت ز صبر من برده ثبات
تلخ از شكرين تبسمت كام نبات
مشتاق لبت را چو اجل خون ريزد
از تيغ اجل فرو چكد آب حيات
اي آن كه برت سفال و ياقوت يكي است
اعجاز مسيح و سحر هاروت يكي است
گر معرفت روح مجرد داري
زيب تن و آرايش تابوت يكي است
حسن آن باغي كه خلد ازو بي رنگ است
عشق آن داغي كه دوزخش نيرنگ است
اين حسن تو داري و ترا نيست شرف
وين عشق مرا هست و هنوزم تنگ است
آگه نيم از عيش كه شهد چه گلوست
راحت نشناسم كه چه مي، در چه سبو ست
زخمي دانم كه سينه گويد عشق است
وين دل فداي او كه نمك خوردهٔ او ست
اي آن كه رهت به بزم مقصودي نيست
صد روشني ات ز شمع بي دودي نيست
غلمان مطلب جزاي طاعت، زنهار
با دوست كن اين بيع كه بي سودي نيست
با معصيتم كه كرده اي امن كنشت
با عاطفتت كه مي برد آب بهشت
دوزخ همه عافيت چو دلسوزي خصم
جنت همه زخم چون عشوهٔ زشت
دل دشمن شادي ست و در كار غم است
از عافيت آسوده و بيمار غم است
بيماري دل مايهٔ او، زردي ماست
رو زردي ما بهار گلزار غم است
صحراي هوس خار تمنا خيز است
زين ره به سفر مرو كه غوغا خيز است
اين باديهٔ كفر تو سودا كردي
زين مرحله كوچ كن كه يغما خيز است
عرفي دل ما بسي پريشان نظر است
هر دم هوسش به غمزه اي راهبر است
زنهار به رنگ و بوي دنيا مگرو
كاين باغچه را شكوفه اي بي ثمر است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد