عرفي كه قدم در دهن تيشه نهد
از بس غم دل بر دل غم پيشه نهد
تا تحت الثري فرو شود، گر نه مدام
بار دل خود به دوش انديشه نهد
رفتم به جنازهٔ يك تن كه فسرد
صد سال ز باغ عيش گل چيد و بمرد
گفتم چه برون برد از اين باغ و بهار
گفتا دل پر خون كه تو هم خواهي برد
شوخي كه ز خنده چشمهٔ نوش شود
خورشيد به سايه اش هم آغوش شود
خنديد و كرشمه كرد و از خود رفتم
آري دو شيرابه زود بيهوش شود
عشق آمد و گويد كه زبان بگشايند
وز مژدهٔ من دل جهان بگشايند
راحت نه عيان است، مناذي بزنند
تا روي نقاب بستگان بگشايند
در باغ دلم كه روضه نعتش گويد
آب طلبت روي چمن مي شويد
خرم شجر آرزوي وصال جانان
صد ناميه از هر ورقش مي رويد
جمعي به درت گريه و آه آوردند
جمعي همه ديد و نگاه آوردند
جمعي ديدند خواهش عفو تو را
رفتند و چهان چهان گناه آوردند
دردا كه اجل رسيد و درمان نرسيد
توفيق به غور شور بختان نرسيد
مرگ آيت يأس خواند در شهر دلم
كفر آمده ساخت دير، ايمان نرسيد
عشق تو خرابات نشين مي باشد
كوي تو بهشت عقل و دين مي باشد
در دور تو هست جاي دل در كف دست
در عهد تو جان در آستين مي باشد
از خامشي ام جان يه سخن مي سوزد
وز بي خوديم نقش وطن مي سوزد
حيرت ز هم آغوشي من مي نالد
انديشه ز آرزوي من مي سوزد
در سردي يخ بند كه لرزد خورشيد
خون بسته شود چون بقم در رگ بيد
گل دسته اي از دود شرر بسته شود
كاندر كف روزگار ماند جاويد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد