رسيدن رامين به مرو نزد ويس

مشاور شركت بيمه پارسيان

رسيدن رامين به مرو نزد ويس

۳۹ بازديد


خوشا مروا نشست شهرياران
خوشا مروا زمين شاد خواران
خوشا مروا به تابستان و نيسان
خوشا مروا به پاييز و زمستان
كسى كاو بود در مرو دلاراى
چگونه زيستن داند دگر جاى
به خاصه چون بود در مرو يارش
چگونه خوش گذارد روزگارش
چنان چون بود رامين دلازار
گسسته هم ز مرو و هم ز دلدار
هم از ياران و خويشان دور گشته
هم از يار كهى مهجور گشته
نباشد جاى چون جاى نخستين
نه يك معشوق چون معشوق پيشين
چو رامين آمد اندر كشور مرو
به چشمش هر گياهى بود چون سرو
زمينش چون بهشت و شاخ چون حور
گلش چون غاليه برگش چو كافور
در آن كشور چنان بدجان رامين
كه در ماه بهاران شاخ نسرين
تو گفتى در زمين مرو شهجان
در مينو برو بگشاد رصوان
چو نزديك دز مرو آمد از راه
به بام گوشك بر ديده شد آگاه
فرود آمد همان گه مرد ديده
به شادى رام را بر رخش ديده
يكايك دايه را زو آگهى داد
دل دايه شد از انديشه آزاد
دوان شد تا به پيش ويس بانو
بگفت آمد به دردت نوش دارو
پلنگ خسروى آمد گرازان
هزبر شاهى آمد سر فرازان
نسيم دولت آمد مژده خواهان
كه آمد نوبهار پادشاهان
درخت شادكامى بارور شد
همان بخت ستمگر دادگر شد
به بار آورد شاخ مهر نو بر
پديد آورد كان وصل گوهر
دميده گشت صبح از خاور بام
شكفته شد بهار كشور كام
اميد فرخى آمد ز دولت
نويد خرمى آمد ز صلت
نبينى شب شده چون روز روشن
جهان خرم شده چون وقت گلشن
نبينى شاخ شادى بشكفيده
نبينى شاخ انده پژمريده
نبينى خاك ديبا روى گشته
نبينى باد عنبر بوى گشته
الا ماها بر آور سر ز بالين
جهان بين برگشا و اين جهان بين
شبت تاريك بد همرنگ مويت
كنون رخشنده شد همرنگ رويت
ز دوده شد جهان از زنگ اندوه
همى خندد زمين از كوه تا كوه
جهان خندان شده از روى رامين
هوا مشكين شده از بوى رامين
به فال نيك رامين آمد از راه
همى پيوست خواهد مهر با ماه
بيا تا روى آن دلبند بينى
تو گويى ماه را فرزند بينى
به درگاه ايستاده بار خواهان
ز كين و خشم تو زنهار خواهان
ترا دل خسته او را دل شكسته
ميان هر دوان درهاى بسته
درت بر دلگشاى خويش بگشاى
اميد جان فزاى خويش بفزاى
سمن بر ويس گفتا شاه خفتست
بلا در زير خواب او نهفتست
گر او زين خواب خوش بيدار گردد
سراسر كار ما دشوار گردد
يكى چاره بكن كاو خفته ماند
نهان ما و راز ما نداند
سبك دايه فسونى خواند بر شاه
تو گفتى شاه مرده گشت برگاه
چو مستان خواب نوشين در ربودش
چنان كز گيتى آگاهى نبودش
پس آنگه ويس همچون ماه روشن
نشست آزرده بر سوراخ روزن
ز روزن روى رامين ديد چون مهر
شكفته شد به جانش در گل مهر
و ليكن صبر كرد و دل فرو داشت
بننمود آن تباهى كاندرو داشت
سخن با رخش رامين گفت يكسر
بدو گفت اى سمند كوه پيكر
ترا من داشتم همتاى فرزند
چرا ببريد از من مهر و پيوند
نه از زر ساختم استام و تنگت
وز ابريشم فسار و پالهنگت
نه از سيم و رخامت كردم آخر
همه ساله ز كنجت داشتم پر
چرا دل ز اخر من بر گرفتى
برفتى آخر ديگر گرفتى
ترا نيكى نسازد چون بديدم
دريغ آن رنجها كز تو كشيدم
ترا آخر چنان سازد كه ديدى
تو خود دانى چه سختيها كشيدى
كرا خرما نسازد خار سازى
كرا منبر نسازد دار سازى


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد