دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۳ ۳۴ بازديد
ازآن پس به آرام بنشست شاه
چو برخاست بهرام جنگي ز راه
نديد از بزرگان كسي كينه جوي
كه با او بروي اندر آورد روي
به دستور پاكيزه يك روز گفت
كه انديشه تا كي بود در نهفت
كشندهٔ پدر هر زمان پيش من
هميبگذرد چون بود خويش من
چوروشن روانم پر از خون بود
همي پادشاهي كنم چون بود
نهادند خوان و مي چند خورد
هم آن روز بندوي رابند كرد
ازان پس چنين گفت با رهنما
كه او را هماكنون ببردست وپا
بريدند هم در زمان او بمرد
پر از خون روانش به خسرو سپرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد