دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۳ ۳۷ بازديد
چوخراد بر زين به خسرو رسيد
بگفت آن كجا كرد و ديد و شنيد
دل شاه پرويز ازان شاد شد
كزان بد گهر دشمن آزاد شد
به درويش بخشيد چندي درم
ز پوشيدنيها و از بيش وكم
بهر پادشاهي و خودكامهٔي
نوشتند بر پهلوي نامهٔي
كه داراي دارنده يزدان چه كرد
ز دشمن چگونه برآورد گرد
به قيصر يكي نامه بنوشت شاه
چناچون بود درخور پيشگاه
به يك هفته مجلس بياراستند
بهر بر زني رود و ميخواستند
به آتشكده هم فرستاد چيز
بران موبدان خلعت افگند نيز
بخراد برزين چنين گفت شاه
كه زيبد تو راگر دهم تاج و گاه
دهانش پر از گوهر شاهوار
بياگند و دينار چون صد هزار
هميريخت گنجور در پاي اوي
برين گونه تا تنگ شد جاي اوي
بدو گفت هركس كه پيچد ز راه
شود روز روشن برو بر سياه
چو بهرام باشد به دشت نبرد
كزو ترك پيرش برآورد گرد
همه موبدان خواندند آفرين
كه بي تو مبيناد كهتر زمين
چو بهرام باد آنك با مهر تو
نخواهد كه رخشان بود چهر تو
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد