بخش ۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۰

۳۲ بازديد


سواري ز قنوج تازان برفت
به آگاهي رفتن شاه تفت
كه برزوي و ايرانيان رفته‌اند
همان دختر شاه را برده‌اند
شنيد اين سخن شنگل از نيك‌خواه
چو آتش بيامد ز نخچيرگاه
همه لشكر خويش را برنشاند
پس شاه بهرام لشكر براند
بدين‌گونه تا پيش دريا رسيد
سپينود و بهرام يل را بديد
غمي گشت و بگذاشت دريا به خشم
ازان سوي دريا چو بر كرد چشم
بديدش سپينود و بهرام را
مران مرد بي‌باك خودكام را
به دختر چنين گفت كاي بدنژاد
كه چون تو ز تخم بزرگان مباد
تو با اين فريبنده مرد دلير
ز دريا گذشتي به كردار شير
كه بي‌آگهي من به ايران شوي
ز مينوي خرم به ويران شوي
ببيني كنون زخم ژوپين من
چو ناگاه رفتي ز بالين من
بدو گفت بهرام كاي بدنشان
چرا تاختي باره چون بيهشان
مرا آزمودي گه كارزار
چنانم كه با باده و ميگسار
تو داني كه از هندوان صدهزار
بود پيش من كمتر از يك سوار
چو من باشم و نامور يار سي
زره‌دار با خنجر پارسي
پر از خون كنم كشور هندوان
نمانم كه باشد كسي با روان
بدانست شنگل كه او راست گفت
دليري و گردي نشايد نهفت
بدو گفت شنگل كه فرزند را
بيفگندم و خويش و پيوند را
ز ديده گرامي‌ترت داشتم
به سر بر همي افسرت داشتم
ترا دادم آن را كه خود خواستي
مرا راستي بد ترا كاستي
جفا برگزيدي به جاي وفا
وفا را جفا كي پسندي سزا
چه گويم تراكانك فرزند بود
به انديشهٔ من خردمند بود
كنون چون دلاور سواري شدست
گمانم كه او شهرياري شدست
دل پارسي باوفا كي بود
چو آري كند راي او ني بود
چنان بچهٔ شير بودي درست
كه از خون دل دايگانش بشست
چو دندان برآورد و شد تيز چنگ
به پروردگار آمدش راي جنگ
بدو گفت بهرام چون دانيم
بدانديش و بدساز چون خوانيم
به رفتن نباشد مرا سرزنش
نخواهي مرا بددل و بدكنش
شهنشاه ايران و توران منم
سپهدار و پشت دليران منم
ازين پس سزاي تو نيكي كنم
سر بدسگالت ز تن بركنم
به ايران به جاي پدر دارمت
هم از باژ كشور نيازارمت
همان دخترت شمع خاور بود
سر بانوان را چو افسر بود
ز گفتار او ماند شنگل شگفت
ز سر شارهٔ هندوي برگرفت
بزد اسپ وز پيش چندان سپاه
بيامد به پوزش به نزديك شاه
شهنشاه را شاد در بر گرفت
وزان گفتها پوزش اندر گرفت
به ديدار بهرام شد شادكام
بياراست خوان و بياورد جام
برآورد بهرام راز از نهفت
سخنهاي ايرانيان باز گفت
كه كردار چون بود و انديشه چون
كه بودم بدين داستان رهنمون
مي چند خوردند و برخاستند
زبان را به پوزش بياراستند
دو شاه دلاراي يزدان‌پرست
وفا را بسودند بر دست دست
كزين پس دل از راستي نشكنيم
همي بيخ كژي ز بن بركنيم
وفادار باشيم تا جاودان
سخن بشنويم از لب بخردان
سپينود را نيز پدرود كرد
بر خويش تار و برش پود كرد
سبك پشت بر يكدگر گاشتند
دل كينه بر جاي بگذاشتند
يكي سوي خشك و يكي سوي آب
برفتند شادان‌دل و پرشتاب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد