در وصف بهار و مدح محمدبن نصر سپهسالار خراسان

۳۳ بازديد


آمد بهار خرم و آورد خرمي
وز فر نوبهار شد آراسته زمي
خرم بود هميشه بدين فصل آدمي
با بانگ زير و بم بود و قحف در غمي

زيرا كه نيست از گل و از ياسمن كمي
تا كم شده‌ست آفت سرما ز گلستان

از ابر نوبهار چو باران فروچكيد
چندين هزار لاله ز خارا برون دميد
آن حله‌اي كه ابرمر او را همي‌تنيد
باد صبا بيامد و آن حله بردريد

آن حله پاره پاره شد و گشت ناپديد
و آمد پديد باز همه دشت پرنيان

از لاله و بنفشه همه كوهسار و دشت
سرخ و سپيد گشت چو ديباي پايرشت
برچد بنفشه دامن و از خاك برنوشت
چون باد نوبهار برو دوش برگذشت

شاخ بنفشه چون سر زلفين دوست گشت
افكند نيلگون به سرش معجر كتان

آمد به باغ نرگس چون عاشق دژم
وز عشق پيلگوش در آورده سر به خم
زو دسته بست هر كس مانند صد قلم
بر هر قلم نشانده بر او پنج شش درم

اندر ميان هر قلمي زو يكي شكم
آگنده آن شكمش به كافور و زعفران

آن سوسن سپيد شكفته به باغ در
يك شاخ او ز سيم و دگر شاخ او ز زر
پيراهنيست گويي ديبا ز شوشتر
كز نيل ابره استش و از عاج آستر

از بهر بوي خوش چو يكي پاره عودتر
دارد هميشه دوخته از پيش بادبان

برگ گل سپيدبه مانند عبقري
برگ گل دو رنگ بكردار جعفري
برگ گل مورد بشكفتهٔ طري
چون روي دلرباي من، آن ماه سعتري

زي هرگلي كه ژرف بدو در تو بنگري
گويي كه زر دارد يك پاره در ميان

چون ابر ديد در كف صحرا قباله‌ها
بارانها چكيد و بباريد ژاله‌ها
تا گرد دشتها همه بشكفت لاله‌ها
چون در زده به آب معصفر غلاله‌ها

بشكفت لاله‌ها چو عقيقين پياله‌ها
وانگه پياله‌ها، همه آگنده مشك و بان

بنمود چون ز برج بره آفتاب روي
گلها شكفت بر تن گلبن به جاي موي
چون ديد دوش گل را اندر كنار جوي
آمد به بانگ فاخته و گشت جفتجوي

بلبل چو سبزه ديد همه گشته مشكبوي
گاهي سرود گوي شد و گاه شعرخوان

گلها كشيده‌اند به سر بر كبودها
نه تارها پديد برآنها نه پودها
مرغان همي‌زنند همه روز رودها
گويند زار زار همه شب سرودها

تا بامداد گردد، از شط و رودها
مرغان آب بانگ برآرند وز آبدان

تا بوستان بسان بهشت ارم شود
صحرا ز عكس لاله چو بيت‌الحرم شود
بانگ هزاردستان چون زير و بم شود
مردم چو حال بيند ازينسان خرم شود

افزون شود نشاط و ازو رنج كم شود
بي رود و مي نباشد، يك روز و يك زمان

بلبل به شاخ سرو برآرد همي صفير
ماغان به ابر نعره برآرند از آبگير
قمري همي‌سرايد اشعار چون جرير
صلصل همي‌نوازد يكجاي بم و زير

چون مطربان زنند نوا تخت اردشير
گه مهرگان خردك و گاهي سپهبدان

تا بادها وزان شد بر روي آبها
آن آبها گرفت شكنها و تابها
تا برگرفت ابر ز صحرا حجابها
بستند باغها ز گل و مي خضابها

برداشتند بر گل و سوسن شرابها
از عشق نيكوان پريچهره، عاشقان

عاشق ز مهر يار بدين وقت مي‌خورد
چون مي‌گرفت عاشق، بر باغ بگذرد
اطراف گلستان را چون نيك بنگرد
پيراهن صبوري چون غنچه بردرد

از نرگس طري و بنفشه حسد برد
كان هست از دو چشم و دو زلف بتش نشان

خوشا بهار تازه و بوس و كنار يار
گر در كنار يار بود، خوش بود بهار
اي يار دلبراي هلا خيز و و مي بيار
مي ده مرا و گير يكي تنگ در كنار

با من چنان بزي كه همي‌زيستي تو پار
اين ناز بيكرانت تو برگير از ميان

تا زين سپس همي گه و بي‌گاه خوش زييم
داني به هيچ حال زبون كسي نييم
تا روز با سماع بتانيم و با مييم
داند هر آنكه داند ما را، كه ما كييم

آن مهتري كه ما به جهان كهتر وييم
مير بزرگوارست و اقبال او همان

پور سپاهدار خراسان، محمدست
فرخنده بخت و فرخ روي و مويدست
آزاد طبع و پاك نهاد و ممجدست
نيكو خصال و نيكخويست و موحدست

آنكس كه او به حق سزاوار سوددست
جز وي كسي ندانم امروز در جهان

نصرست باب مير كه فخر انامه بود
بخشيدنش همه زر، سيم و جامه بود
از مير مؤمنينش منشور و نامه بود
خورشيد خاص بود و سزاوار عامه بود

از بهر آنكه مال ده و شادكامه بود
بودند خلق زو به همه وقت شادمان

اندر عجم نبود به مردي كسي چون نصر
بگذشتش از سهيل سر برج و كاخ و قصر
فرمانبرش بدند همه سيدان عصر
افزون بدي جلالت و قدرش ز حد و حصر

اعداش را نبد مدد الا عذاب و حصر
خوش باشد آن پسر كه پدر باشدش چنان

اصل بزرگ از بنه هرگز خطا نكرد
كس را گزافه چرخ فلك پادشا نكرد
او بد سزاي صدر، جهان ناسزا نكرد
اين كار كو بكرد جز از بهر ما نكرد

ما را به چنگ هيچكسي مبتلا نكرد
شكر آن خداي را كه چنين باشدش توان

امروز خلق را همه فخر از تبار اوست
وين روزگار خوش، همه از روزگار اوست
از بهر آنكه شاه جهان دوستدار اوست
دولت مطيع اوست، خداوند يار اوست

چون ديد شاه، خلق جهان خواستار اوست
بر ملك خويش كرد مر او را نگاهبان

اي مير! فخر ملكت شاه اجل تويي
زين زمان تويي و چراغ دول تويي
چون آفتاب چرخ به برج حمل تويي
هنگام ضعف، مر ضعفا را امل تويي

پرهيزگارتر ز معاذ جبل تويي
چه آنكه آشكاره و چه آنكه در نهان

از جود در جهان بپراكند نام تو
گردد همي سپهر سعادت به كام تو
خورشيد زد علامت دولت به بام تو
تا گشت دولت از بن دندان غلام تو

چون ديد بر كمان تو حاسد سهام تو
از سهم آن سهام دوتا گشت چون كمان

از نام و كنيت تو جهان را محامدست
وز فضل وجود تو همه كس را فوايدست
خصم تو هست ناقص و مال تو زايدست
كت بخت تابعست و جهانت مساعدست

تو آسماني و هنر تو عطاردست
وان بيقرين لقاي تو چون ماه آسمان

با اين نكو نيت كه تو داري بدين صفت
دارد به كارهاي تو سلطان تو نيت
زير نگين خاتم تو كرد مملكت
بفزود هر زمانت يكي جاه و منزلت

اين كار را ز اصل نكو بود عاقبت
آخر هزار بار نكوتر شود از آن

تا آفتاب چرخ چو زرين سپر بود
تا خاك زير باشد و گردون زبر بود
تا ابر نوبهار مهي را مطر بود
تا در زمين و روي زمين بر، نفر بود

تا وقت مهرگان همه گيتي چو زر بود
از آب تير ماهي و از باد مهرگان

عمرت چو عمر نوح پيمبر دراز باد
همچون جمت به ملك همه عز و ناز باد
پيشت به پاي صد صنم چنگساز باد
دشمنت سال و ماه به گرم و گداز باد

بر تو در سعادت همواره باز باد
عيش تو باد دايم با يار مهربان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد