در مدح سلطان مسعود غزنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

در مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۵ بازديد


بوستانبانا! حال و خبر بستان چيست
وندرين بستان چندين طرب مستان چيست
گل سر پستان بنموده، در آن پستان چيست
وين نواها به گل از بلبل پردستان چيست

در سروستان بازست، به سروستان چيست
اور مزدست، خجسته سر سال و سرماه

باز در زلف بنفشه حركات افكندند
دهن زرد خجسته به عبير آگندند
در زنخدان سمن، سيمين چاهي كندند
بر سر نرگس مخمور طلي پيوندند

سرو را سبزقبايي به ميان در بندند
بر سر نرگس تر سازند از زر كلاه

سندس رومي در نارونان پوشاندند
خرمن مينا بر بيد بنان افشاندند
زندوافان بهي زند زبر برخواندند
بلبلان وقت سحر زيروستا جنباندند

قمريان راه گل و نوش لبينا راندند
صلصلان باغ سياووشان با سرو ستاه

ديلمي‌وار كند هزمان دراج غوي
بر سر هر پرش از مشك نگاريده ووي
ورشان نوحه كند بر سر هر راهروي
بلبل از دور همي‌گويد بر من بجوي

خول طنبورهٔ كويي زند و لاسكوي
از درختي به درختي شود و گويد: آه

فاخته وقت سحرگاه كند مشغله‌اي
گويي از يارك بدمهرست او را گله‌اي
كرده پنداري گرد تله‌اي هروله‌اي
تا در افتاده به حلقش در مشكين تله‌اي

هر چكاوك را رسته ز بر سر كله‌اي
زاغ با داغ گرفته به يكي كنج پناه

كبك چون طالب علمست و درين نيست شكي
مساله خواند تا بگذرد از شب سه يكي
بسته زير گلو از غايه تحت‌الحنكي
ساخته پايكها را ز لكا موزگكي

پيرهن دارد زين طالب علمانه يكي
در دو تيريز ببرده قلم و كرده سياه

هدهدك پيك بريدست كه در ابر تند
چون بريدانه مرقع به تن اندر فكند
راست چون پيكان نامه به سراندر بزند
نامه گه باز كند، گه به هم اندر شكند

به دو منقار زمين چون بنشيند بكند
گويي از سهم كند نامه نهان بر سر راه

به سمنزار درون لالهٔ نعمان به شنار
چون دواتي بسدينست خراساني‌وار
وان دوات بسدين را نه سرست و نه نگار
در بنش تازه مداد طبري برده به كار

چون ده انگشت دبيري كه كند فصل بهار
به دوات بسدين اندر، شبگير پگاه

باد خوشبوي دهد نرگس را مژده همي
كه گل سرخ به در آمد از پرده همي
با تو در باغ به ديدار كند وعده همي
نرگس از شادي آن وعده، كند سجده همي

به تكاپوي سحاب آيد از جده همي
به لب باغ، كند در سلب باغ نگاه

باغ معشوقه بد و عاشق او بوده سحاب
خفته معشوق و عاشق شده مهجور و مصاب
عاشق از غربت باز آمده با چشم پرآب
دوستگان را با سرشك مژه بركرد از خواب

دوستگان دست برآورده بدريد نقاب
از پس پرده برون آمد با روي چو ماه

عاشق از دور به معشوق خود اندر نگريد
بخروشيد و خروشش همه گوشي بشنيد
آتشي داشت به دل، دست زد و دل بدريد
تا به ديده بت او آتش پنهانش بديد

آب حيوان ز دو چشمش بدويد و بچكيد
تا برست از دل و از ديدهٔ معشوق گياه

همچنين ماه دو، سر از بر بالينش يافت
گه و ناگاه چنين دل بدريد و بشكافت
عاشق از دور بديد و بدويد و بشتافت
تا دل و ديده و تا تنش ازو گرم بيافت

تا كه خورشيد فراز آمد و بر دوست بتافت
بشدش كالبد از تابش خورشيد تباه

اينهمه زاري عاشق بنمود و ننهفت
هيچ معشوقهٔ او را دل و ديده نشكفت
ساعتي با او ننشست و نياسود و نخفت
نشدش كالبد از زاري و ز فرقت زفت

اينچنين سنگدلي، بي‌حق و بيحرمت جفت
شاه مسعود مبيناد و ميفتاد به راه

ملكي كش ملكان بوسه به اكليل زنند
ميخ ديوار سراپرده به صد ميل زنند
چون به لشكرگه او آينهٔ پيل زنند
شاه افريقيه را جامه فرونيل زنند

چون رسولانش ده گام به تعجيل زنند
قيصر از تخت فرو گردد و خاقان از گاه

ملكي كو ملكان را سر مايه شكند
لشكر چين و چگل را به طلايه شكند
گرز او مغفر چون سنگ صلايه شكند
در سرش مغز، چوخايسك كه خايه شكند

همچو خورشيد كجا لشكر سايه شكند
لشكر دشمن به زين شكند شاهنشاه

پادشاهي كه به رومش در صاحب خبران
پيش او صف سماطين زده زرين كمران
راي كرده‌ست كه شمشير زند چون پدران
كه شود سهل به شمشير گران شغل گران

بامدادي كه زمين بوسه دهندش پسران
چهل و اند ملك بيني با خيل و سپاه

چون ملك با ملكان مجلس مي‌كرده بود
پيش او بيست هزاران بت نوبرده بود
چون سپه را به سوي دشت برون برده بود
گرد لشكر صد و شش ميل سراپرده بود

چون سواران سپه را به هم آورده بود
بيست فرسنگ زمين بيش بود لشكرگاه

گر همي فرعون قوم سحره پيش آرد
رسن و رشتهٔ جنبيده به مار انگارد
بالله و بالله و بالله كه غلط پندارد
مار موسي همه سحر و سحره اوبارد

مير موسي است كه شمشير چو ثعبان دارد
دست ابليس و جنودش كند از ما كوتاه

قوم فرعون همه را در بن دريا راند
آنگهي غرقه كندشان و نگون گرداند
گر بترسندي و فرعون خدا را خواند
جبرئيل آيد و خاكش به دهن افشاند

اندر آن دريا وان آب و وحل درماند
كه برون آمد از آنجا، نتواند به شناه

ملكا در ملكي فر همايست ترا
تا به جايست جهان، ملك به جايست ترا
بستان ملك هر اقليم كه رايست ترا
كه خداوند جهان راهنمايست ترا

اين ولايت ستدن حكم خدايست ترا
نبود چون و چرا كس را با حكم اله

ايزد امروز همه كار براي تو كند
همه عالم به مراد و به هواي تو كند
از لطف هر چه كند با تو سزاي تو كند
زانكه ضايع نكند هر چه به جاي تو كند

همه شاهان را خاك كف پاي تو كند
از بلاد ختن و باديهٔ زنگ و هراه

تا جهان باشد جبار نگهبان تو باد
بخت مطواع تو و چرخ به فرمان تو باد
بركت عمر تو و مال تو و جان تو باد
امر امر تو و سلطان همه سلطان تو باد

قاف تا قاف همه ملك جهان زان تو باد
خود همين دان كه بود «ارجو» ان شاء الله


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد