شماره ۳۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳۱

۳۶ بازديد


به دهقان كديور گفت انگور
مرا خورشيد كرد آبستن از دور
كمابيش از صد وهفتاد شد روز
بدم در بستر خورشيد پر نور
ميان ما، نه عقدي، نه نكاحي
نه آيين عروسي بود و نه سور
نبودم سخت مستور و نبودند
گذشته مادرانم نيز مستور
شدم آبستن از خورشيد روشن
نه معذورم، نه معذورم، نه معذور
خداوندم نكال عالمين كرد
سياه و سرنگونم كرد و مندور
من از اول بهشتيوار بودم
رخ من بود چون پيراهن حور
خداوندم زباني روي كرده‌ست
سياه و لفجن و تاريك و رنجور
گماريده‌ست زنبوران به من بر
همي درد به من بر پوست زنبور
همي‌خواهم من اي دهقان كه امروز
بگيري خنجري مانند ساطور
به خنجر حنجر من باز بري
نشاني مر مرا بر پشت مزدور
بكوبي زير پاي خويش خردم
دو كتف من بسنباني چو شاپور
به چرخشت اندر اندازي نگونم
ز پشت و گردن مزدور و ناطور
لگد سيصد هزاران بر سرمن
زني، وز من بدان باشي تو مامور
بيندازي عظام و لحم و شحمم
رگ و پي همچنان و جلد مقشور
بگيري خون من چون آب لاله
چو قطرهٔ ژاله و چون اشك مهجور
فروريزي به خم خسرواني
نظرداري درو يك سال محصور
مگر باري ز من خشنود گردد
بود در كار من سعي تو مشكور
پس آنگاهي برون آور ز خمم
چو كف دست موسي بر كه طور
به ياد شهريارم نوش گردان
به بانگ چنگ و موسيقار و طنبور


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد