بخش ۷ - در نصيحت فرزند خويش محمد

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷ - در نصيحت فرزند خويش محمد

۳۳ بازديد


اي پسر هان و هان ترا گفتم
كه تو بيدار شو كه من خفتم
چون گل باغ سرمدي داري
مهر نام محمدي داري
چون محمد شدي ز مسعودي
بانك برزن به كوس محمودي
سكه بر نقش نيكنامي بند
كز بلندي رسي به چرخ بلند
تا من آنجا كه شهر بند شوم
از بلنديت سر بلند شوم
صحبتي جوي كز نكونامي
در تو آرد نكو سرانجامي
همنشيني كه نافه بوي بود
خوبتر زانكه يافه گوي بود
عيب يك همنشست باشد و بس
كافكند نام زشت بر صد كس
از در افتادن شكاري خام
صد ديگر در اوفتند به دام
زر فرو بردن يكي محتاج
صد شكم را دريد در ره حاج
در چنين ره مخسب چون پيران
گرد كن دامن از زبون گيران
تا بدين كاخ باژگونه نورد
نفريبي چو زن كه مردي مرد
رقص مركب مبين كه رهوارست
راه بين تا چگونه دشوارست
گر بر اين ره پري چو باز سپيد
ديده بر راه دار چون خورشيد
خاصه كاين راه راه نخچير است
آسمان با كمان و با تير است
آهنت گرچه آهنيست نفيس
راه سنگست و سنگ مغناطيس
بار چندان بر اين ستور آويز
كه نماند بر اين گريوه تيز
چون رسد تنگيئي ز دور دو رنگ
راه بر دل فراخ دار نه تنگ
بس گره كو كليد پنهانيست
پس درشتي كه دروي آسانيست
اي بسا خواب كو بود دلگير
واصل آن دل خوشيست در تعبير
گرچه پيكان غم جگر دوزست
درع صبر از براي اين روزست
عهد خود با خداي محكم‌دار
دل ز ديگر علاقه بي‌غم دار
چون تو عهد خداي نشكستي
عهده بر من كز اين و آن رستي
گوهر نيك را ز عقد مريز
وآنكه بد گوهرست ازو بگريز
بدگهر با كسي وفا نكند
اصل بد در خطا خطا نكند
اصل بد با تو چون شود معطي
آن نخواندي كه اصل لايخطي
كژدم از راه آنكه بدگهرست
ماندنش عيب و كشتنش هنرست
هنرآموز كز هنرمندي
در گشائي كني نه در بندي
هركه ز آموختن ندارد ننگ
در برآرد ز آب و لعل از سنگ
وانكه دانش نباشدش روزي
ننگ دارد ز دانش‌آموزي
اي بسا تيز طبع كاهل كوش
كه شد از كاهلي سفال فروش
واي بسا كور دل كه از تعليم
گشت قاضي‌القضات هفت اقليم
نيم خورد سگان صيد سگال
جز به تعليم علم نيست حلال
سگ به دانش چو راست رشته شود
آدمي شايد ار فرشته شود
خويشتن را چو خضر بازشناس
تا خوري آب زندگاني به قياس
آب حيوان نه آب حيوانست
جان با عقل و عقل با جانست
جان چراغست و عقل روغن او
عقل جانست و جان ما تن او
عقل با جان عطيه احديست
جان با عقل زنده ابديست
حاصل اين دو جز يكي نبود
كان دو داري در اين شكي نبود
تا از ين دو به آن يكي نرسي
هيچكس را مگو كه هيچ كسي
كان يكي يافتي دو را كم زن
پاي بر تارك دو عالم زن
از سه بگذر كه محملي نه قويست
از دو هم در گذر كه آن ثنويست
سر يك رشته گير چون مردان
دو رها كن سه را يكي گردان
تا ز ثالث ثلثه جان نبري
گوي وحدت بر آسمان نبري
زين دو چون كم شدي فسانه مگوي
چون يكي يافتي بهانه مجوي
تا بدين پايه دسترس باشد
هرچ ازين بگذرد هوس باشد
تا جواني و تندرستي هست
آيد اسباب هر مراد به دست
در سهي سرو چون شكست آيد
موميائي كجا به دست آيد
تو كه سرسبزي جهان داري
ره كنون رو كه پاي آن داري
در ره دين چوني كمر بربند
تا سرآمد شوي چو سرو بلند
من كه سرسبزيم نماند چو بيد
لاله زرد و بنفشه گشت سپيد
باز ماندم ز نا تنومندي
از كله‌داري و كمر بندي
خدمتي مردوار مي‌كردم
راستي را كنون نه آن مردم
روزگارم گرفت و بست چنين
عادت روزگار هست چنين
نافتاده شكسته بودم بال
چون فتادم چگونه باشد حال
احمدك را كه رخ نمونه بود
آبله بر دمد چگونه بود
گرچه طبعم ز سايه بر خطرست
سايبانم شمايل هنرست
سايه‌اي در جهان ندارد كس
كو بره نيست پيش و گرگ از پس
هيچكس ننگرم ز من تأمن
كه نشد پيش دوست و پس دشمن
چون قفا دوستند مشتي خام
روي خود در كه آورم به سلام
گرچه برنائي از ميان برخاست
چه كنم حرص همچنان برجاست
تا تن سالخورده پير ترست
آز او آرزوپذير ترست
گوئي اين سكه نقد ما دارد
يا همه كس خود اين بلا دارد
بازدار اي دوا كن دل من
از زمين بوس هر كسي گل من
تيرگي چند روشنائي ده
چون شكستيم موميائي ده
آنچه زو خاطرم پريشانست
بكن آسان كه بر تو آسانست
گردني دارم از رسن رسته
مكنم زير بار خس خسته
من كه قانع شدم به دانه خويش
سرورم چون صدف به خانه خويش
سروري به كه يار من باشد
سرپرستي چه كار من باشد
شير از آن پايه بزرگي يافت
كه سر از طوق سرپرستي تافت
ناني از خوان خود دهي به كسان
به كه حلوا خوري ز خوان خسان
صبح چون بركشيد دشنه تيز
چند خسبي نظاميا برخيز
كان نو كن زرنج خويش مرنج
باز كن بر جهانيان در گنج


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد