بيا ساقي آن بادهٔ چون گلاب
بر افشان به من تا درآيم ز خواب
گلابي كه آب جگرها به دوست
دواي همه درد سرها به دوست
رقيب مناخيز و در پيش كن
تو شو نيز و انديشهٔ خويش كن
ز تشويق خاطر جدا كن مرا
به انديشهٔ خود رها كن مرا
ندارم سر گفتگوي كسي
مرا گفتگو هست با خود بسي
گرآيد خريداري از دوردست
كه با كان گوهر شود هم نشست
تماشاي گنج نظامي كند
به بزم سخن شادكامي كند
بگو خواجهٔ خانه در خانه نيست
وگر هست محتاج بيگانه نيست
خطا گفتم اي پي خجسته رقيب
كه شد دشمني با غريبان غريب
در ما به روي كسي در مبند
كه در بستن در بود ناپسند
چو ما را سخن نام دريا نهاد
در ما چو دريا ببايد گشاد
در خانه بگشاي و آبي بزن
چو مه خيمهاي در خرابي بزن
رها كن كه آيند جويندگان
ببينند در شاه گويندگان
كه فردا چو رخ در نقاب آورم
ز گيله به گيلان شتاب آورم
بسا كس كه آيد خريدار من
نيابد رهي سوي ديدار من
مگر نقشي از كلك صورتگري
نگارنده بينند بر دفتري
سخن بين كزو دور چون ماندهام
كجا بودم ادهم كجا راندهام
گزارندهٔ گنج آراسته
جواهر چنين داد از آن خواسته
كه چون وارث ملك افراسياب
سر از چين برآورد چون آفتاب
خبر يافت كامد بدان مرز و بوم
دمنده چنان اژدهائي ز روم
همان نامهٔ شاه بر خوانده بود
در آن كار حيران فرو مانده بود
به انديشهٔ پاك و راي درست
سررشتهٔ كار خود باز جست
نخستين چنان ديد رايش صواب
كه ميثاق شه را نويسد جواب
بفرمود تا كاغذ و كلك و ساز
نويسندهٔ چيني آرد فراز
جوابي نويسد سزاوار شاه
سخن را در او پايه دارد نگاه
ز ناف قلم دست چابك دبير
پراكند مشك سيه بر حرير
سخنهاي پروردهٔ دلفريب
كه در مغز مردم نمايد شكيب
خطابي كه اميدواري دهد
عتابي كه بر صلح ياري دهد
فسوني كه بندد ره جنگ را
فريبي كه نرمي دهد سنگ را
زبان بندهائي چو پيكان تيز
دري در تواضع دري در ستيز
طراز سر نامه بود از نخست
به نامي كزو نامها شد درست
خداوند بي يار و يار همه
به خود زنده و زندهدار همه
جهان آفرين ايزد كارساز
توانا كن ناتوانا نواز
علم بركش روشنان سپهر
قلم در كش ديو تاريك چهر
روش بخش پرگار جنبش پذير
سكونت ده نقطهٔ جاي گير
پديد آور هر چه آمد پديد
رسانندهٔ هر چه خواهد رسيد
ز گويا و خاموش و هشيار و مست
كسي بر اسرار او نيست دست
به جز بندگي نايد از هيچكس
خداوندي مطلق اوراست بس
بس از آفرين جهان آفرين
كزو شد پديد آسمان و زمين
سخن رانده در پوزش شهريار
كه باد آفرين بر تو از كردگار
ز هر شاه كامد جهانرا پديد
بدست تو داد آفرينش كليد
ز دريا به دريا تو گردي نشست
بر ايران و توران تو را بود دست
ز پرگار مغرب چو پرداختي
علم بر خط مشرق انداختي
گرفتي جهان جمله بالا و زير
هنوزت نشد دل ز پيگار سير
عنان بازكش كاژدها بر رهست
فسانه دراز است و شب كوتهست
سكندر توئي شاه ايران و روم
منم كار فرماي اين مرز و بوم
تو را هست چون من بسي سفته گوش
يكي ديگرم من به تندي مكوش
من و تو ز خاكيم و خاك از زمي
همان به كه خاكي بود آدمي
همه سروري تا به خاكست و بس
كسي نيست در خاك بهتر ز كس
چو قطره به دريا درانداختند
دگر قطره زو باز نشناختند
حضور تو در صوب اين سنگلاخ
ديار مرا نعمتي شد فراخ
بهر نعمتي مرد ايزد شناس
فزونتر كند نزد ايزد سپاس
چو ايزد به من نعمتي بر فزود
سپاس ايزدم چون نبايد نمود
كنم تا زيم شكر ايزد بسيچ
كزين به ندارد خردمند هيچ
شنيدم ز چندين خداوند راز
كه هر جا كه آري تو لشگر فراز
فرستي تني چند از اهل روم
به بازارگاني بدان مرز و بوم
بدان تا خرند آنچه يابند خورد
طعامي كه پيش آيد از گرم و سرد
بسوزند و ريزند يكسر به چاه
ندارند تعظيم نعمت نگاه
ذخيره چو زان شهر گردد تهي
تو چون اژدها سر بدانجا نهي
ستاني ز بي برگي آن بوم را
چو آتش كه عاجز كند موم را
من از بهر آن آمدم پيشباز
كه گردانم از شهر خود اين نياز
اگر چه به زرق و فسون ساختن
نشايد ز چين توشه پرداختن
وليك آشتي ز پرخاش و جنگ
كه اين داغ و درد آرد آن آب و رنگ
مكن كشتهٔ چينيان را خراب
كه افتد تو را نيز كشتي در آب
قوي دل مشو گرچه دستت قويست
كه حكم خدا برتر از خسرويست
خردمند را نيست كز راه تيز
كند با خداوند قوت ستيز
به كار آمده عالمي چون خرد
به حكم تو هر كاري از نيك و بد
كسي كو كسي را نيايد به كار
شمارنده زو برنگيرد شمار
به اصل از جهان پادشاهي تراست
كه فرمان و فر الهي تراست
همه چيز را اصل بايد نخست
كه باشد خلل در بناهاي سست
زر از نقره كردن عقيق از بلور
رسانيدن ميوه باشد به زور
كند هر كسي سيب را خانه رس
ولي خوش نباشد به دندان كس
تو را ايزد از بهر عدل آفريد
ستم نايد از شاه عادل پديد
ستمكارگان را مكن ياوري
كه پرسند روزيت ازين داوري
نكو راي چون راي را بد كند
خرابي در آبادي خود كند
چو گردد جهان گاه گاه از نورد
به گرماي گرم و به سرماي سرد
در آن گرم و سردي سلامت مجوي
كه گرداند از عادت خويش روي
چنان به كه هر فصلي از فصل سال
به خاصيت خود نمايد خصال
ربيع از ربيعي نمايد سرشت
تموز از تموز آورد سرنبشت
هر آنچ او بگردد ز تدبير كار
بگردد بر او گردش روز گار
سكندر به انصاف نام آورست
وگرني ز ما هر يك اسكندرست
مپندار كز من نيايد نبرد
برارم به يك جنبش از كوه گرد
چو بر پشت پيلان نهم تخت عاج
ز هندوستان آورندم خراج
هژبر ژيان را درآرم به زير
زنم طاق خر پشته بر پشت شير
وليكن به شاهي و نام آوري
نيم با تو در جستن داوري
گر از بهر آن كردي اين تركتاز
كه چون بندگان پيشت آرم نماز
به درگاه تو سر نهم بر زمين
نه من جملهٔ كشور خدايان چين
بهر آرزو كاوري در قياس
به فرمان پذيري پذيرم سپاس
در اين داوري هيچ بيغاره نيست
ز مهمان پرستي مرا چاره نيست
جوابي چنين خوب و خاطر نواز
به قاصد سپردند تا برد باز
چو بر خواند پاسخ شه شير زور
شكيبندهتر شد به نخجير گور
سپهدار چين از شبيخون شاه
نبود ايمن از شام تا صبحگاه
به روزي كه از روزها آفتاب
بهي جلوهتر بود بر خاك و آب
سپهدار چين از سر هوش و راي
سگالشگري كرد با رهنماي
جهانديدهاي بود دستور او
جهان روشن از راي پر نور او
حسابي كه خاقان برانداختي
به فرمان او كار او ساختي
دران كار از آن كاردان راي جست
كه دركارها داشت راي درست
كه چون دارم اين داوري را بسيچ
چگونه دهم چرخ را چرخ پيچ
چو مهره برآمايم از مهر و كين
بدين چين كه آمد به ابروي چين
اگر حرب سازم مخالف قويست
به تارك برش تاج كيخسرويست
وگر در ستيزش مدارا كنم
زبوني به خلق آشكارا كنم
ندانم كه مقصود اين شهريار
چه بود از گذر كردن اين ديار
به خاقان چين گفت فرخ وزير
كه هست از نصيحت تو را ناگزير
برانديشم از تندي راي تو
كه تندي شود كارفرماي تو
به گنج و به لشگر غرور آيدت
زبون گشتن از كار دور آيدت
جهانداري آمد چنين زورمند
در دوستي را بر او در مبند
به هر جا كه آمد ولايت گرفت
نشايد در اين كار ماندن شگفت
چه پنداشتي كار بازيست اين
همه نكته كار سازيست اين
بدينگونه كاري خدائي بود
خصومت خداي آزمائي بود
نشايد زدن تيغ با آفتاب
نه البرز را كرد شايد خراب
پذيره شو ارني سپهر بلند
به دولت گزايان درآرد گزند
نه اقبال را شايد انداختن
نه با مقبلان دشمني ساختن
مياويز در مقبل نيكبخت
كه افكندن مقبلانست سخت
چو مقبل كمر بست پيش آر كفش
طپانچه نشايد زدن با درفش
به يك ماه كم و بيش با او بساز
كه بيگانه اينجا نماند دراز
مزن سنگ بر آبگينه نخست
كه چون بشكند دير گردد درست
درستي بود زخمها را ز خون
ولي زخمگه موي نارد برون
در آن كوش كين اژدهاي سياه
به آزرم يابد درين بوم راه
به چيني بر آن روز نفرين رسيد
كه اين اژدها بر در چين رسيد
مپندار كز گنبد لاجورد
رسد جامهاي بي كبودي به مرد
نواي جهان خارج آهنگيست
خلل در بريشم نه در چنگيست
درين پرده گر سازگاري كني
هماهنگ را به كه ياري كني
طرفدار چين چون در آن داوري
به كوشش نديد از فلك ياوري
از آن كارها كاختيار آمدش
پرستشگري در شمار آمدش
بر آن عزم شد كاورد سر به راه
به رسم رسولان شود نزد شاه
ببيند جهانداري شاه را
همان سرفرازان درگاه را
سحرگه كه زورق كش آفتاب
ز ساحل برافكند زورق بر آب
سپهدار چين شهريار ختن
رسولي براراست از خويشتن
به لشگرگه شاه عالم شتافت
بدانگونه كان راز كس درنيافت
چو آمد به درگاه شاهنشهي
از آن آمدن يافت شاه آگهي
كه خاقان رسولي فرستاده چست
به ديدن مبارك به گفتن درست
بفرمود خسرو كه بارش دهند
به جاي رسولان قرارش دهند
درآمد پيام آور سرفراز
پرستش كنان برد شه را نماز
بفرمود شه تا نشيند ز پاي
سخنهاي فرموده آرد بجاي
به فرمان شاه آن سخنگوي مرد
نشست و نشاننده را سجده كرد
زماني شد و ديده برهم نزد
به نيك و بد خويشتن دم نزد
ز پرگار آن حلقه مدهوش ماند
در آن حلقه چون نقطه خاموش ماند
اشارت چنان آمد از شهريار
كه پيغامي ار نيك داري بيار
مه روي پوشيده در زير ميغ
به گوهر زباني در آمد چو تيغ
كز آمد شد شاه ايران و روم
برومند بادا همه مرز و بوم
ز چين تا دگر باره اقصاي چين
به فرمان او باد يكسر زمين
جهان بي دربارگاهش مباد
سرير جهان بي پناهش مباد
نهفته سخنهاست دربار من
كز آن در هراسست گفتار من
فرستندهٔ من چنان ديد راي
كه خالي كند شه ز بيگانه جاي
نباشد كس از خاصگان پيش او
جز او كافرين باد بر كيش او
اگر يك تن آنجا بود در نهفت
نبايد تو را راز پوشيده گفت
شه از خلوتي آنچنان خواستن
شكوهيد در خلوت آراستن
بفرمود كز زر يكي پاي بند
نهادند بر پاي سرو بلند
همان ساعدش را به زرين كمر
كشيدند در زير نخجير زر
سراي آنگه از خلق پرداختند
همان خاصگان سوي در تاختند
ملك ماند خالي در آن جاي خويش
نهاده يكي تيغ الماس پيش
فرستاده را گفت خاليست جاي
نهفته سخن را گره بر گشاي
به فرمان شه مرد پوشيده راز
ز راز نهفته گره كرد باز
چو برقع ز روي سخن برفكند
سرآغاز آن از دعا درفكند
كه تا سبزه روينده باشد به باغ
گل سرخ تابد چو روشن چراغ
رخت باد چون گل برافروخته
جهان از تو سرسبزي آموخته
نگين فلك زير نام تو باد
همه كار دولت به كام تو باد
برآنم كه گربنده را شهريار
شناسد نيايش نبايد به كار
گر از راز پوشيده آگاه نيست
به از راستي پيش او راه نيست
من آن قاصد خود فرستادهام
كزان پيش كافكندي افتادهام
منم شاه خاقان سپهدار چين
كه در خدمت شاه بوسم زمين
سكندر ز گستاخي كار او
پسنديده نشمرد بازار او
به تندي بر او بانگ برزد درشت
كه پيدا بود روي ديبا ز پشت
شناسم من از باز گنجشك را
همان از جگر نافهٔ مشك را
وليكن نگهدارم آزرم و آب
ز پوشيدگان برندارم نقاب
چه گستاخ روئي بر آن داشتت
كه در پرده پوشيده نگذاشتت
چه بي هيبتي ديدي از شاه روم
كه پولاد را نرم داني چو موم
نترسيدي از زور بازوي من
كه خاك افكني در ترازوي من
گوزن جوان گر چه باشد دلير
عنان به كه برتابد از راه شير
جوابش چنين داد خاقان چين
كهاي درخور صد هزار آفرين
بدين بارگه زان گرفتم پناه
كه بي زينهاري نديدم ز شاه
چو من ناگرفته درآيم ز در
نبرد مرا هيچ بدخواه سر
سيه شير چندان بود كينه ساز
كه از دور دندان نمايد گراز
چو دندان كنان گردن آرد به زير
ز گردن كند خون او تند شير
ز من چو دل شاه رنجور نيست
جوانمردي شير ازو دور نيست
مرا بيم شمشير چندان بود
كه شمشير من تيز دندان بود
چو من با سكندر ندارم ستيز
كجا دارم انديشهٔ تيغ تيز
دگر كان خيانت نكردم نخست
كه بر من گرفتاري آيد درست
تو آوردهاي سوي من تاختن
مرا با تو كفرست كين ساختن
خصومتگري برگرفتم ز راه
بدين اعتماد آمدم نزد شاه
چو من مهرباني نمايم بسي
نبرد سر مهربانان كسي
وگر نيز كردم گناهي بزرگ
غريبي بود عذرخواهي بزرگ
نوازندهتر زان شد انصاف شاه
كه رحمت كند خاصه بر بي گناه
پناهنده را سر نيارد به بند
ز زنهاريان دور دارد گزند
اگر من بدين بارگاه آمدم
به دستوري عدل شاه آمدم
كه شاه جهان دادگر داورست
خدايش بهر كار از آن ياورست
از آن چرب گفتار شيرين زبان
گره بر گشاد از دل مرزبان
بدو گفت نيك آمدي شاد باش
چو بخت از گرفتاري آزاد باش
حساب تو زين آمدن بر چه بود
چو گستاخي آمد ببايد نمود
پناهنده گفت اي پناه جهان
ندارم ز تو حاجت خود نهان
بدان آمدم سوي درگاه تو
كه بينم رضاي تو و راه تو
كزين آمدن شاه را كام چيست
در اين جنبش آغاز و انجام چيست
گرم دسترس باشد از روزگار
كنم بر غرض شاه را كامگار
گر آن كام نگشايد از دست من
همان تير دور افتد از شست من
زمين را ببوسم به خواهشگري
مگر دور گردد شه از داروي
چو من جان ندارم ز خسرو دريغ
چه بايد زدن چنگ در تير و تيغ
گهر چون به آساني آيد به چنگ
به سختي چه بايد تراشيد سنگ
مرادي كه در صلح گردد تمام
چه بايد سوي جنگ دادن لگام
اگر تخت چين خواهي و تاج تور
ز فرمانبري نيست اين بنده دور
وگر بگذري از محاباي من
نبخشي به من جاي آباي من
پذيرندهٔ مهر نامت شوم
درم ناخريده غلامت شوم
زياني ندارد كه در ملك شاه
زياده شود بندهٔ نيكخواه
به چين در قبا بستهٔ كين مباش
قباي تو را گو يكي چين مباش
ز جعد غلامان كشور بها
بهل بر چو من بندهٔ چيني رها
گرفتار چين كي بود روي ماه
ز چين دور به طاق ابروي شاه
شهنشاه گفت اي پسنديده راي
سخنها كه پرسيدي آرم به جاي
سپه زان كشيدم به اقصاي چين
كه آرم به كف ملك توران زمين
بدانديش را سر درآرم به خاك
كنم گيتي از كيش بيگانه پاك
به فرمان پذيري به هر كشوري
نشانم جداگانه فرمانبري
چو تو بي شبيخون شمشير من
نهادي به تسليم سر زير من
سرت را سرير بلندي دهم
ز تاج خودت بهرهمند دهم
نه تاج از تو خواهم نه كشور نه تخت
نگيرم در اين كارها بر تو سخت
وليكن به شرطي كه از ملك خويش
كشي هفت ساله مرا دخل بيش
چو آري به من عبرهٔ هفت سال
دگر عبرهها بر تو باشد حلال
نيوشنده فرهنگ را ساز داد
جوابي پسنديدهتر باز داد
كه چون خواهد از من خداوند تاج
به عمري چنين هفت ساله خراج
چنان به كه پاداش مالم دهد
خط عمر تا هفت سالم دهد
جهانجوي را پاسخ نغز او
پسند آمد و گرم شد مغز او
بدو گفت شش ساله دخل ديار
به پامزد تو دادم اي هوشيار
چو ديدم تو را زيرك و هوشمند
به يكساله دخل از تو كردم پسند
چو سالار تركان ز سالار دهر
بدان خرمي گشت پيروز بهر
به نوك مژه خاك درگاه رفت
پس از رفتن خاك با شاه گفت
كه شه گر چه گفتار خود را بجاي
بيارد كه نيروش باد از خداي
مرا با چنين زينهاري نخست
خطي بايد از دست خسرو درست
كه چون من كشم دخل يكساله پيش
شهم برنينگيزد از جاي خويش
به تعويذ بازو كنم خط شاه
ز بهر سر خويش دارم نگاه
دهم خط به خون نيز من شاه را
كه جز بر وفا نسپرم راه را
برين عهدشان رفت پيمان بسي
كه در بيوفائي نكوشد كسي
نجويند كين تازه دارند مهر
مگر كز روش بازماند سپهر
بفرمود شه تا رقيبان بار
كنند آن فرو بسته را رستگار
ز بند زرش پايهٔ برتر نهند
به تارك برش تاج گوهر نهند
چو شد كار خاقان ز قيصر بساز
به لشگرگه خويش برگشت باز
چو سلطان شب چتر بر سر گرفت
سواد جهان رنگ عنبر گرفت
ستاره چنان گنجي از زر فشاند
كه مهد زمين گاو بر گنج راند
سكندر منش كرد بر باده تيز
ز ميكرد ياقوت را جرعه ريز
نشست از گه شام تا صبحدم
روان كرد بر ياد جم جام جم
خسك ريخته بر گذر خواب را
فراموش كرده تك و تاب را
دل از كار دشمن شده بيهراس
نه بازار لشگر نه آواي پاس
صبوحي ملوكانه تا صبح راند
همي داشت شب زنده تا شب نماند
چو ياقوت ناسفته را چرخ سفت
جهان گشت با تاج ياقوت جفت
درآمد ز در ديدباني پگاه
كه غافل چرا گشت يكباره شاه
رسيد اينك از دور خاقان چين
بدانسان كه لرزد به زيرش زمين
جهان در جهان لشگر آراسته
ز بوق و دهل بانگ برخاسته
ز بس پاي پيلان كه آزرده راه
شده گرد بر روي خورشيد و ماه
سپاهي كه گر باز جويد بسي
نبيند به يكجاي چندان كسي
همه آلت جنگ برداشته
چو دريائي از آهن انباشته
نشسته ملك بر يكي زنده پيل
ز ما تا بدو نيست بيش از دو ميل
چو زين شعبده يافت شاه آگهي
فرود آمد از تخت شاهنشهي
نشست از بر بارهٔ ره نورد
برآراست لشگر به رسم نبرد
به پرخاش خاقان كمر بست چست
كه نشمرد پيمان او را درست
بفرمود تا كوس روئين زدند
به ابرو دراز چينيان چين زنند
برآراست لشگر چو كوه بلند
به شمشير و گرز و كمان و كمند
سر آهنگ تا ساقه از تير و تيغ
برآورد كوهي ز دريا به ميغ
چو خاقان خبر يافت از كار او
كه آمد سكندر به پيكار او
برون آمد از موكب قلبگاه
به آواز گفتا كدامست شاه
بگوئيد كارد عنان سوي من
ندارد نهان روي از روي من
سكندر چو آواز چيني شنيد
قباي كژآگن به چين دركشيد
برون راند پيل افكن خويش را
رخ افكند پيل بدانديش را
به نفرين تركان زبان برگشاد
كه بي فتنه تركي ز مادر نزاد
ز چيني بجز چين ابرو مخواه
ندارند پيمان مردم نگاه
سخن راست گفتند پيشينيان
كه عهد و وفا نيست در چينيان
همه تنگ چشمي پسنديدهاند
فراخي به چشم كسان ديدهاند
وگر نه پس از آنچنان آشتي
ره خشمناكي چه برداشتي
در آن دوستي جستن اول چه بود
وزين دشمني كردن آخر چه سود
مرا دل يكي بود و پيمان يكي
درستي فراوان و قول اندكي
خبر ني كه مهر شما كين بود
دل ترك چين پر خم و چين بود
اگر ترك چيني وفا داشتي
جهان زير چين قبا داشتي
مرا بسته عهد كردي چو ديو
به بدعهدي اكنون برآري غريو
اگر كوه پولاد شد پيكرت
وگر خيل ياجوج شد لشگرت
نجنبد ز ياجوج پولاد خاي
سكندر چو سد سكندر ز جاي
تذروي كه بر وي سرآيد زمان
به نخجير شاهينش آيد گمان
ملخ چون پرسرخ را ساز داد
به گنجشك خطي به خون باز داد
اگر سر گرائي ربايم كلاه
وگر پوزش آري پذيرم گناه
مرا زيت و زنبوره در كيش هست
چو زنبور هم نوش و هم نيش هست
سپهدار چين گفت كاي شهريار
نپيچيدهام گردن از زينهار
همان نيكخواهم كه بودم نخست
به سوگند محكم به پيمان درست
چو گشتم پذيراي فرمان تو
نبندم كمر جز به پيمان تو
از اين جنبش آن بود مقصود من
كه خوشبو كني مجمر از عود من
بداني كه من با چنين دستگاه
كه بر چرخ انجم كشيدم سپاه
نباشم چنين عاجز و روز كور
كه برگردم از جنگ بي دست زور
بدين ساز و لشگر كه بيني چو كوه
ز جوشنده دريا نيايم ستوه
وليكن تو را بخت ياريگرست
زمينت رهي آسمان چاكرست
ستيزندگي با خداوند بخت
ستيزنده را سر برد بر درخت
تو را آسمان ميكند ياوري
مرا نيست با آسمان داوري
چو گفت اين فرود آمد از پشت پيل
سوي مصر شه رفت چون رود نيل
چو شد ديد كان خسرو عذر ساز
پياده به نزديك او شد فراز
به هرا يكي مركبش دركشيد
ز سر تا كفل زير زر ناپديد
چو بر بارگي كامرانيش داد
به هم پهلوي پهلوانيش داد
جز آتش دگر داد بسيار چيز
رها كرد آن دخل يكساله نيز
چو شد شاه را خان خانان رهي
خصومت شد از خاندانها تهي
دو لشگر يكي شد در آن پهن جاي
دو لشگر شكن را يكي گشت راي
سلاح از تن و خوي ز رخ ريختند
به داد و ستد درهم آميختند
سپهدار چين هر دم از چين ديار
فرستاد نزلي بر شهريار
كه درگه نشينان شه را تمام
كفايت شد آن نزل در صبح و شام
به هم بود رود و مي و جامشان
همان نزد يكديگر آرامشان
چو از ميبه نخچير پرداختند
به يك جاي نحچير ميساختند
نخوردند بي يكدگر بادهاي
به آزادي از خود هر آزادهاي
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۳ ۴۰ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد