بخش ۳۵ - رفتن اسكندر به كوه البرز

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۵ - رفتن اسكندر به كوه البرز

۳۷ بازديد


بايد ساقي آن شير شنگرف گون
كه عكسش درآرد به سيماب خون
به من ده كه سيماب خون گشته‌ام
به سيماب خون ناخني رشته‌ام
برآنم من اي همت صبح خيز
كه موج سخن را كنم ريز ريز
به زرين سخن گوهر آرم به چنگ
سر زير دستان درآرم به سنگ
زر آن زور و زهره كي آرد به دست
كه داراي دين را كند زيردست
زر از بهر مقصود زيور بود
چو بندش كني بندي از زر بود
توانگر كه باشد زرش زير خاك
ز دزدان بود روز وشب ترسناك
تهي دست كانديشهٔ زر كند
تمناي گنجش توانگر كند
چو از زر تمناي زر بيشتر
توانگرتر آنكس كه درويش تر
جهان آن جهان شد كه درويش راست
كه هم خويشتن را و هم خويش راست
شب و روز خوش ميخورد بي‌هراس
نه از شحنه بيم و نه از دزد پاس
فراوان خزينه فراوان غمست
كمست انده آن را كه دنيا كمست
گزارنده عقد گوهر كشان
خبر داد از آن گوهر زر فشان
كه چون كرد سالار جمشيد هوش
ميي چند بر ياد نوشابه نوش
به ريحان و ريحاني دل‌فروز
بسر برد با خسروان چند روز
يكي روز بنشست بر عزم كار
بساطي برآراست چون نوبهار
حصاري چنان ز انجمن بركشيد
كه انجم در آن برج شد ناپديد
گرانمايگان سپه را بخواند
گرامي كنان هر يكي را نشاند
شدند انجمن كاردانان دهر
ز فرهنگ شه برگرفتند بهر
شه از قصهٔ آرزوهاي خويش
سخنها ز هر دستي آورد پيش
كه دوشم چنان در دل آمد هوس
كه جز با شما برنيارم نفس
به نيروي راي شما مهتران
جهان را نبينم كران تا كران
سوي روم ازين پيش بودم بسيچ
عنان مرا داد از آن چرخ پيچ
بر آنم كه تا جملهٔ مرز و بوم
نگردم نگردد سرم سوي روم
در آباد و ويران نشست آورم
همه ملك عالم به دست آورم
كنم دست پيچي به سنجابيان
زنم سكه بر سيم سقلابيان
به هر بوم و هر كشوري گر زميست
ببينم كه خوشدل كدام آدميست
از آن خوشدلي بهره يابم مگر
كه آهن بر آهن شود كارگر
نخستين خرامش در اين كوچگاه
به البرز خواهم برون برد راه
وزان كوچ فرخ درآيم به دشت
ز صحرا به دريا كنم بازگشت
تماشاي درياي خزران كنم
ز جرعه بر او گوهر افشان كنم
چو موكب درآرم به دريا كنار
كنم هفته‌اي مرغ و ماهي شكار
ببينم كه تا عزم چون آيدم
زمانه كجا رهنمون آيدم
چه گوئيد هر يك بر اين داستان
كه دولت نپيچد سر از راستان
زمين بوسه دادند يكسر سپاه
كه تدبير ما هست تدبير شاه
كجا او نهد پاي ما سر نهيم
ز فرمان او بر سر افسر نهيم
اگر آب و آتش كند جاي ما
نگردد ز فرمان او راي ما
گر اندازد از كوه ما را به خاك
بيفتيم و در دل نداريم باك
ز شاه جهان راه برداشتن
ز ما خدمت شاه بگذاشتن
شه آسوده دل شد ز گفتارشان
نوازشگري كرد بسيارشان
بسيچيد ره را به آهستگي
گشاد از خزينه در بستگي
غني كرد گردنكشان را ز گنج
ز گوهر كشي لشگر آمد به رنج
جهاندار چون ديد كز گنج و زر
غنيمت كشان را گران گشت سر
در آن پيش بيني خرد پيشه كرد
كه لختي ز چشم بد انديشه كرد
ز بس گنج و گوهر كه دربار داشت
بهر جا كه شد راه دشوار داشت
به كوه و به صحرا و سختي و رنج
سپاهش به گردون كشيدند گنج
چو در خاطر آمد جهانجوي را
كه در چنبر آرد گلين گوي را
زمين را شود ميل و منزل شناس
به تري و خشگي رساند قياس
بداند زمين را كه پست و بلند
درازاش چند است و پهناش چند
ز هر داد و بيدادي آگه شود
به راه آرد آن را كه از ره شود
فرو شويد از دور بيداد را
رهاند ز خون خلق آزاد را
بهر بيم‌گاهي حصاري كند
ز بهر سرانجام كاري كند
ز دوري در آن ره شد انديشناك
كه دارد ره دور درد و هلاك
نبايد كه ضايع شود رنج او
شود روزي دشمنان گنج او
سپاه از غنيمت گرانبار ديد
بترسيد چون گنج بسيار ديد
يكي آنكه سيران نكوشند سخت
كه ترسند از ايشان ستانند رخت
دگر آنكه ناسيري آيد به جنگ
دو دستي زند تيغ بر بوي رنگ
ز فرزانگان الهي پناه
صد و سيزده بود با او براه
همه انجمن ساز و انجم شناس
به تدبير هر شغل صاحب قياس
از آن جمله در حضرت شهريار
بليناس فرزانه بود اختيار
بهر كار ازو چاره درخواستي
كزو كردن چاره برخاستي
ز دشواري را ه وگنجي چنان
سخن راند با كارسنجي چنان
جوابش چنان آمد از پيش بين
كه شه گنج پنهان كند در زمين
سپه نيز با شاه فرمان كنند
به ويرانها گنج پنهان كنند
ز بهر گواهي بهر گنجدان
طلسمي كند هريك از خود نشان
بدان تا چو آيند از راه دور
ز هر تيره چاهي برآرند نور
گواهي كه بر گنج خويش آورند
نمودار پيشينه پيش آورند
شه اين راي را عالم آراي ديد
سپه را ملامت در اين راي ديد
به زير زمين گنج را جاي كرد
طلسمي بر آن گنج بر پاي كرد
بفرمود تا هر كرا گنج بود
نهان كرد كز بردنش رنج بود
پراكنده هر يك در آن كوه و دشت
به گل گنج پوشيد و خود بازگشت
جدا هر يكي برسر مال خويش
برانگيخت شكلي ز تمثال خويش
چنان بود شب بازي روزگار
كه شه را دگرگون شد آموزگار
ز هنجار ديگر درآمد به روم
فرو ماند گنج اندران مرز و بوم
همان لشگرش را ز بس برگ و ساز
بدان گنج پنهان نيامد نياز
ز بس گنح پيدا كه دريافتند
سوي گنج پوشيده نشتافتند
چو در خانه روم كردند جاي
ز شغل جهان در كشيدند پاي
يكي ديگر سنگين برافراختند
به جمهور طاعتگهش ساختند
همه نسخت گنج‌نامه كه بود
به دارنده دير دادند زود
كه تا هركه اوباشد ايزد پرست
از آن نامه‌ها گنجي آرد به دست
هنوز اندران دير ديرينه سال
بسي گنجنامه است از آن گنج و مال
كساني كه از راه خدمتگري
كنند آن صنم‌خانه را چاكري
از آن گنج‌نامه دهندش يكي
اگر بيش باشد وگر اندكي
بيايند و آن گنجدان بشكنند
وزان گنج پارنج خود بركنند
مگر داد دولت مرا پاي رنج
كه پايم فرو رفت ازينسان به گنج


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد