در بحر يقين كه در تحقيق بسيست
گرداب درو چو دام و كشتي نفسيست
هر گوش صدف حلقهٔ چشميست پر آب
هر موج اشارهاي ز ابروي كسيست
چون حاصل عمر تو فريبي و دميست
زو داد مكن گرت به هر دم ستميست
مغرور مشو بخود كه اصل من و تو
گردي و شراري و نسيمي و نميست
گاهي چو ملايكم سر بندگيست
گه چون حيوان به خواب و خور زندگيست
گاهم چو بهايم سر درندگيست
سبحان الله اين چه پراكندگيست
در كشور عشق جاي آسايش نيست
آنجا همه كاهشست افزايش نيست
بي درد و الم توقع درمان نيست
بي جرم و گنه اميد بخشايش نيست
در سينه كسي كه راز پنهانش نيست
چون زنده نمايد او ولي جانش نيست
رو درد طلب كه علتت بيدرديست
درديست كه هيچگونه درمانش نيست
دردا كه درين سوز و گدازم كس نيست
همراه درين راه درازم كس نيست
در قعر دلم جواهر راز بسيست
اما چه كنم محرم رازم كس نيست
گفتار نكو دارم و كردارم نيست
از گفت نكوي بي عمل عارم نيست
دشوار بود كردن و گفتن آسان
آسان بسيار و هيچ دشوارم نيست
افسوس كه كس با خبر از دردم نيست
آگاه ز حال چهرهٔ زردم نيست
اي دوست براي دوستيها كه مراست
درياب كه تا درنگري گردم نيست
گر كار تو نيكست به تدبير تو نيست
ور نيز بدست هم ز تقصير تو نيست
تسليم و رضا پيشه كن و شاد بزي
چون نيك و بد جهان به تقدير تو نيست
در هجرانم قرار ميبايد و نيست
آسايش جان زار ميبايد و نيست
سرمايهٔ روزگار ميبايد و نيست
يعني كه وصال يار ميبايد و نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد