گفتي كه فلان ز ياد ما خاموشست
از بادهٔ عشق ديگري مدهوشست
شرمت بادا هنوز خاك در تو
از گرمي خون دل من در جوشست
سرمايهٔ عمر آدمي يك نفسست
آن يك نفس از براي يك همنفسست
با همنفسي گر نفسي بنشيني
مجموع حيات عمر آن يك نفسست
دل بر سر عهد استوار خويشست
جان در غم تو بر سر كار خويشست
از دل هوس هر دو جهانم بر خاست
الا غم تو كه برقرار خويشست
دل رفت بر كسيكه سيماش خوشست
غم خوش نبود وليك غمهاش خوشست
جان ميطلبد نميدهم روزي چند
در جان سخني نيست، تقاضاش خوشست
گريم زغم تو زار و گويي زرقست
چون زرق بود كه ديده در خون غرقست
تو پنداري كه هر دلي چون دل تست
نيني صنما ميان دلها فرقست
بر شكل بتان رهزن عشاق حقست
لا بل كه عيان در همه آفاق حقست
چيزيكه بود ز روي تقليد جهان
والله كه همان بوجه اطلاق حقست
دور از تو فضاي دهر بر من تنگست
دارم دلكي كه زير صد من سنگست
عمريست كه مدتش زمانرا عارست
جانيست كه بردنش اجلرا ننگست
آنشب كه مر از وصلت اي مه رنگست
بالاي شبم كوته و پهنا تنگست
و آنشب كه ترا با من مسكين جنگست
شب كور و خروس گنك و پروين لنگست
گنجم چو گهر در دل گنجينه شكست
رازم همه در سينهٔ بي كينه شكست
هر شعلهٔ آرزو كه از جان برخاست
چون پارهٔ آبگينه در سينه شكست
نرديست جهان كه بردنش باختنست
نرادي او بنقش كم ساختنست
دنيا بمثل چو كعبتين نردست
برداشتنش براي انداختنست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد