حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۵ بازديد


كهن سالي آمد به نزد طبيب
ز ناليدنش تا به مردن قريب
كه دستم به رگ برنه، اي نيك راي
كه پايم همي بر نيايد ز جاي
بدين ماند اين قامت خفته‌ام
كه گويي به گل در فرو رفته‌ام
برو، گفت دست از جهان برگسل
كه پايت قيامت برآيد ز گل
نشاط جواني ز پيران مجوي
كه آب روان باز نايد به جوي
اگر در جواني زدي دست و پاي
در ايام پيري به هش باش و راي
چو دوران عمر از چهل درگذشت
مزن دست و پا كآبت از سر گذشت
نشاط از من آنگه رميدن گرفت
كه شامم سپيده دميدن گرفت
ببايد هوس كردن از سر به در
كه دور هوسبازي آمد به سر
به سبزي كجا تازه گردد دلم
كه سبزي بخواهد دميد از گلم؟
تفرج كنان در هواي و هوس
گذشتيم بر خاك بسيار كس
كساني كه ديگر به غيب اندرند
بيايند و بر خاك ما بگذرند
دريغا كه فصل جواني برفت
به لهو و لعب زندگاني برفت
دريغا چنان روح پرور زمان
كه بگذشت بر ما چو برق يمان
ز سوداي آن پوشم و اين خورم
نپرداختم تا غم دين خورم
دريغا كه مشغول باطل شديم
ز حق دور مانديم وغافل شديم
چه خوش گفت با كودك آموزگار
كه كاري نكريدم و شد روزگار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد