دانلود فايل صوتي حكايت ( 262 كيلوبايت )
پادشاهي را شنيدم به كشتن اسيري اشارت كرد بيچاره درآن حالت نوميدي ملك را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن كه گفتهاند هر كه دست از جان بشويد هر چه در دل دارد بگويد.
وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز
اذا يئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ
كَسنّورِ مغلوب يَصولُ عَلي الكلبِ
ملك پرسيد چه ميگويد يكي از وزراي نيك محضر گفت اي خداوند هميگويد وَ الْكاظِمينَ الغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ ملك را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزير ديگر كه ضدّ او بود گفت ابناي جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز به راستي سخن گفتن اين ملك را دشنام داد و ناسزا گفت ملك روي ازين سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وي پسنديده تر آمد مرا زين راست كه تو گفتي كه روي آن در مصلحتي بود و بناي اين بر خبثي و خردمندان گفتهاند دروغي مصلحت آميز به كه راستي فتنهانگيز
هر كه شاه آن كند كه او گويد
حيف باشد كه جز نكو گويد
بر طاق ايوان فريدون نبشته بود
جهان اي برادر نماند به كس
دل اندر جهان آفرين بند و بس
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت
چو آهنگ رفتن كند جان پاك
چه بر تخت مردن چه بر روي خاك
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد