بخش ۱۲ - داستان جهانگيري اسكندر

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۲ - داستان جهانگيري اسكندر

۳۳ بازديد


گهرسنج اين گنج گوهرفشان
چنين مي‌دهد از سكندر نشان
كه چون اين «خردنامه» ها را نوشت
بدان تخم اقبال جاويد كشت
به ملك عدالت علم بركشيد
به حرف ضلالت قلم دركشيد
نخستين چو خور سوي مغرب شتافت
فروغ جمالش بر آن ملك تافت
به كف تيغ آتش‌فشان، صبح‌وار
سپه تاخت بر لشكر زنگبار
زدود از پي رستن از ننگشان
ز آيينهٔ مصريان زنگشان
وز آنجا سپه سوي دارا كشيد
وز او كين خود بي‌مدارا كشيد
لباس بقا بر تنش چاك كرد
ز ظلمات ظلمش جهان پاك كرد
وز آن پس به تاييد عز و جلال
سراپرده زد بر بلاد شمال
شمالش چو در سلك ملك يمين
درآمد، علم زد به مشرق زمين
ولي چون خور، آنجا نه دير آرميد
جنيبت به حد جنوبي كشيد
وز آنجا به مغرب‌زمين بازگشت
سرانجام كارش، چو آغاز گشت
در آخر نهاد اندرين تنگناي
چو پرگار، بر اولين نقطه پاي
شد اين چارديوار با چار حد
به ملكيت دولتش نامزد
ز سر حد چين تا در روم و روس
جهان را رهاند از دريغ و فسوس
گهي آخت بر هند شمشير عزم
گهي ساخت بر دشت خوارزم، رزم
صنم‌خانه‌ها را ز بنياد كند
به زردشت و زردشتي آتش فكند
ز هر دين بجز دين يزدان پاك
فرو شست يكبارگي لوح خاك
بنا كرد بس شهرها در جهات
بسان سمرقند و مرو و هرات
پي بستن سد به مشرق نشست
در فتنه بر روي ياجوج بست
چو طي كرد يك‌سر بساط بسيط
ز خشكي درآمد به اخضر محيط
تهي گشته از خويش، بر روي آب
همي رفت گنبدزنان چون حباب
چو ملك جهان يافت بر وي قرار
چه نادر اثرها كه گشت آشكار
زر و سيم نقش روايي گرفت
كه با سكه‌اش آشنايي گرفت
به آهن چو ره يافت زو روشني
به آيينگي آمد از آهني
از او زرگران زرگري يافتند
وز او سيم و زر زيوري يافتند
به هر ره كه زد كوس بهر رحيل
از او گشت پيموده فرسنگ و ميل
ازو نوبتي، نوبت آغاز كرد
ز نام وي اين زمزمه، ساز كرد
به لفظ دري هر چه بر عقل يافت
به يوناني الفاظ ازو نقل يافت
بسي از حكيمان و دانشوران
نه تنها حكيمان كه پيغمبران
درآن خوش سفر همدمش بوده‌اند
به تدبير در، محرمش بوده‌اند
يكي ز آن حكيمان بليناس بود
ز پيغمبران خضر و الياس بود
به خود هم دل حكمت‌انديش داشت
كه حكمت‌وري از همه بيش داشت
چو از ديگران كار نگشادي‌اش
گشادي ز تدبير خود دادي‌اش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد