بخش ۱۷ - ظاهر شدن نشانهٔ مرگ بر اسكندر و نامه نوشتن او به مادر

۳۶ بازديد


چنين داد داننده، داد سخن
ز مشكل‌گشاي سپهر كهن
كه از وضع افلاك و سير نجوم
ز حال سكندر چنين زد رقوم
كه چون صبح اقبالش آيد به شام
بگيرد تر و خشك گيتي تمام
به جايي كه مرگش مقدر بود،
زمين آهن و آسمان زر بود
سكندر چو آمد ز دريا برون
سپه را سوي روم شد رهنمون
همي رفت آورده پا در ركاب
چو عمر گران‌مايه با صد شتاب
يكي روز در گرمگاه تموز
گرفته جهان خسرو نيمروز
به دشتي رسيد آتشين ريگ و خاك
چو طشتي پر از اخگر تابناك
هوايش چو آه ستمديده گرم
ز بس گرمي‌اش سنگ چون موم نرم
به هر راهش از نعل‌هاي مذاب
نشان سم بادپايان بر آب
چو تابه زمين، آتش افشان در او
چو ماهي شده مار بريان در او
سكندر در آن دشت پرتاب و تف
همي راند از پردلان بسته صف
ز آسيب ره در خراش و خروش
به تن خونش از گرمي خور به جوش
ز جوشش چو زد بر تنش موج، خون
ز راه دماغش شد از سر برون
فرو ريخت‌اش بر سر زين زر
ز ماشورهٔ عاج، مرجان تر
بسي كرد در دفع خون حيله، ساز
ولي خون نيستاد از آن حيله، باز
ز سيل اجل بر وي آمد شكست
بر آن سيل رخنه نيارست بست
بر او تنگ شد خانهٔ پشت زين
شد از خانه مايل به سوي زمين
ز خاصان يكي سوي او رفت زود
به تدريج‌اش آورد از آن زين فرود
ز جوشن به پا مفرش انداختش
ز زرين سپر سايبان ساختش
به بالاي جوشن، به زير سپر
زماني فتاد از جهان بي‌خبر
چو بگشاد از آن بي‌خودي چشم هوش
به گوشش فرو گفت پنهان سروش
كه: «اينست جايي كه دانا حكيم
در آنجا ز مرگ خودت داد بيم»
چو از مردن خويش آگاه شد
بر او راه اميد كوتاه شد
دبيري طلب كرد روشن ضمير
كه بر لوح كافور ريزد عبير
نويسد كتابي سوي مادرش
تسلي‌ده جان غم‌پرورش
چو بهر نوشتن ورق كرد باز
سر نامه را ساخت مشكين طراز:
«به نام خداوند پست و بلند!
حكيم خردبخش بخردپسند!
هراسندگان را بدو صد اميد!
شناسندگان را از او صد نويد!
بسا شهرياران و شاهنشهان
كه كردند تسخير ملك جهان
ز زين پاي ننهاده بالاي تخت
به تاراج آفاتشان داد رخت
يكي ز آن قبل، بنده اسكندرست
كه اكنون به گرداب مرگ اندرست
سفر كرد گرد جهان سال‌ها
ز فتح و ظفر يافت اقبال‌ها
چو آورد رو در ره تختگاه
اجل زد بر او ره، در اثناي راه
دو صد تحفهٔ شوق از آن ناتوان
نثار ره بانوي بانوان!
چراغ دل و ديدهٔ فيلقوس
فروزندهٔ كشور روم و روس
نمي‌گويم او مهربان مادر است،
كه از مادري پايه‌اش برتر است
از او ديده‌ام كار خود را رواج
وز او گشته‌ام صاحب تخت و تاج
دريغا: كه رفتم به تاراج دهر
ز ديدار او هيچ نگرفته بهر
بسي بهر آساني‌ام رنج برد
پي راحتم راه محنت سپرد
ازين چشمه ليك آب‌رويي نديد
ز خارم گل آرزويي نچيد
چو از من برد قاصد نامه‌بر
به آن مادر مهربان اين خبر،
وز اين غم بسوزد دل و جان او
شود خون‌فشان چشم گريان او،
قدم در طريق صبوري نهد
جزع را به رخ داغ دوري نهد
نه كوشد چو خور در گريبان‌دري!
نه پوشد چو مه جامه نيلوفري!
نه نالد ز رنج و نه مويد ز درد!
نه مالد به خاك سيه روي زرد!
چرا غم خورد زيرك هوشيار،
چو ز آغاز مي‌داند انجام كار؟
سرانجام گيتي به خون خفتن است
به خواري به خاك اندرون رفتن است
تفاوت ندارد درين كس ز كس
جز اين كاوفتد اندكي پيش و پس
گران‌مايه عمرم كه مستعجل است
ز ميقات سي، كرده رو در چل است
گرفتم كه از سي به سيصد رسد
به هر روز ملكي مجدد رسد
چه حاصل از آن هم چو جاويد نيست
ز چنگ اجل رستن اميد نيست
بود كن ز من مانده در من رسد
وز اين تيره گلخن به گلشن رسد
به يك جاي گيريم با هم مقام
بر اين ختم شد نامه‌ام، والسلام!»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد