بخش ۸ - خردنامهٔ افلاطون

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸ - خردنامهٔ افلاطون

۳۵ بازديد


فلاطون كه فر الهي‌ش بود
ز دانش به دل گنج شاهي‌ش بود،
گشاد از دل و جان يزدان‌شناس
زبان را به تمهيد شكر و سپاس
كه: «اي اولين تخم اين كشتزار!
پسين ميوهٔ باغ هفت و چهار!
به پاي فراست بر آگرد خويش!
به چشم كياست ببين كرد خويش!
به كوي وفا سست اساسي مكن!
ببين نعمت و ناسپاسي مكن!
به نعمت رسيدي، مكن چون خسان
فراموش از انعام نعمت‌رسان
ز بس مي‌رسد فيض انعام ازو
برد بهره هم خاص و هم عام ازو
مكن اينهمه فكر دور و دراز!
پي آنچه نبود به آن‌ات نياز
متاعي است دنيا، پي اين متاع
مكن با حريصان گيتي نزاع!
جهاني شده زين بتان خاكسار
بتان را به آن بت‌پرستان گذار!
به عبرت ز پيشينيان ياد كن!
دل از ياد پيشينيان شاد كن!
مكن همنشيني به هر بدسرشت!
كه گيرد ازو طبع تو خوي زشت
چو دشمن به دست تو گردد اسير،
از او سايهٔ دوستي وامگير!
شه آن دان! كه رسم كرم زنده كرد
صد آزاد را از كرم بنده كرد
دلت را به دانشوري دار هوش!
چو دانستي، آنگاه در كار كوش!
به هر كس ره آشنايي مپوي!
ز هر آشنا روشنايي مجوي!
مگو، تا نپرسد ز تو نكته‌جوي!
چو پرسد، تامل كن، آنگه بگوي!
مگو راستي هم كه صاحب خرد
به روي قبولش نهد دست رد!
چرا راستي گويد آن راست مرد
كه بايد به صد حجت‌اش راست كرد؟»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد