بخش ۹ - خردنامهٔ سقراط

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹ - خردنامهٔ سقراط

۳۴ بازديد


زهي گنج حكمت كه سقراط بود
مبرا ز تفريط و افراط بود
شد از جودت فكر ظلمت‌زداي
همه نور حكمت ز سر تا به پاي
درين كار شاگرد بودش هزار
فلاطون از آنها يكي در شمار
به حكمت چو در ثمين سفته است
به دانا فلاطون چنين گفته است:
«بر آن دار همت ز آغاز كار،
كه گردي شناساي پروردگار!
ره مرد دانا يكي بيش نيست
بجز طبع نادان دو انديش نيست
نبيني درين شش در ديولاخ
ز شادي دل شش نفر را فراخ
يكي آن حسدور به هر كشوري
كه رنجش بود راحت ديگري
دوم كينه‌ورزي كه از خلق زشت
بود كينهٔ خلق‌اش اندر سرشت
سوم نوتوانگر كه بهر درم
بود روز و شب در دل او دو غم
يكي آنكه: چون چيزي آرد به كف؟
دوم آنكه: ناگه نگردد تلف!
چهارم لئيمي كه با گنج سيم
بود همچو نام زرش، دل دو نيم
بود پنجمين طالب پايه‌اي
كه در خورد آن نبودش مايه‌اي
كند آرزوي مقامي بلند
كه نتواند آنجا فكندن كمند
ششم از ادب خالي انديشه‌اي
كه باشد حريف ادب‌پيشه‌اي
زبان را چو داري به گفتن گرو،
ز هر سر، گشا گوش حكمت شنو!
خدا يك زبان‌ات بداده، دو گوش
كه كم گوي يعني وافزون نيوش!
مكش زير ران مركب حرص و آز!
ز گيتي به قدر كفايت بساز!
بدين حال با حكمت‌اندوزي‌ات
سلوك عمل گر شود روزي‌ات،
بري گوي دولت ز هم‌پيشگان
شوي سرور حكمت‌انديشگان»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد