غزل شماره ۳۶۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۶۱

۳۵ بازديد


آن كه پامال جفا كرد چو خاك راهم
خاك مي‌بوسم و عذر قدمش مي‌خواهم
من نه آنم كه ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاكر دولتخواهم
بسته‌ام در خم گيسوي تو اميد دراز
آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم
ذره خاكم و در كوي توام جاي خوش است
ترسم اي دوست كه بادي ببرد ناگاهم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد
و اندر آن آينه از حسن تو كرد آگاهم
صوفي صومعه عالم قدسم ليكن
حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوي ميكده آي
تا در آن حلقه ببيني كه چه صاحب جاهم
مست بگذشتي و از حافظت انديشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم
خوشم آمد كه سحر خسرو خاور مي‌گفت
با همه پادشهي بنده تورانشاهم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد