غزل شماره ۳۲۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۲۸

۳۴ بازديد


من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف‌ها مي‌كني اي خاك درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو
كه من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
اي نسيم سحري بندگي من برسان
كه فراموش مكن وقت دعاي سحرم
خرم آن روز كز اين مرحله بربندم بار
و از سر كوي تو پرسند رفيقان خبرم
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا كنم از اشك و در او غوطه خورم
پايه نظم بلند است و جهان گير بگو
تا كند پادشه بحر دهان پرگهرم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد