غزل شماره ۱۰۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰۲

۳۸ بازديد


دوش آگهي ز يار سفركرده داد باد
من نيز دل به باد دهم هر چه باد باد
كارم بدان رسيد كه همراز خود كنم
هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چين طره تو دل بي حفاظ من
هرگز نگفت مسكن مالوف ياد باد
امروز قدر پند عزيزان شناختم
يا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم به ياد تو هر گه كه در چمن
بند قباي غنچه گل مي‌گشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعيف من
صبحم به بوي وصل تو جان بازداد باد
حافظ نهاد نيك تو كامت برآورد
جان‌ها فداي مردم نيكونهاد باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد