بخش ۱۹۹ - تمثيل صابر شدن ممن چون بر شر و خير بلا واقف شود

۳۷ بازديد


سگ شكاري نيست او را طوق نيست
خام و ناجوشيده جز بي‌ذوق نيست
گفت نخود چون چنينست اي ستي
خوش بجوشم ياريم ده راستي
تو درين جوشش چو معمار مني
كفچليزم زن كه بس خوش مي‌زني
همچو پيلم بر سرم زن زخم و داغ
تا نبينم خواب هندستان و باغ
تا كه خود را در دهم در جوش من
تا رهي يابم در آن آغوش من
زانك انسان در غنا طاغي شود
همچو پيل خواب‌بين ياغي شود
پيل چون در خواب بيند هند را
پيلبان را نشنود آرد دغا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد