دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۰ ۳۶ بازديد
آن غريب شهر سربالا طلب
گفت ميخسپم درين مسجد بشب
مسجدا گر كربلاي من شوي
كعبهٔ حاجترواي من شوي
هين مرا بگذار اي بگزيده دار
تا رسنبازي كنم منصوروار
گر شديت اندر نصيحت جبرئيل
مينخواهد غوث در آتش خليل
جبرئيلا رو كه من افروخته
بهترم چون عود و عنبر سوخته
جبرئيلا گر چه ياري ميكني
چون برادر پاس داري ميكني
اي برادر من بر آذر چابكم
من نه آن جانم كه گردم بيش و كم
جان حيواني فزايد از علف
آتشي بود و چو هيزم شد تلف
گر نگشتي هيزم او مثمر بدي
تا ابد معمور و هم عامر بدي
باد سوزانت اين آتش بدان
پرتو آتش بود نه عين آن
عين آتش در اثير آمد يقين
پرتو و سايهٔ ويست اندر زمين
لاجرم پرتو نپايد ز اضطراب
سوي معدن باز ميگردد شتاب
قامت تو بر قرار آمد بساز
سايهات كوته دمي يكدم دراز
زانك در پرتو نيابد كس ثبات
عكسها وا گشت سوي امهات
هين دهان بر بند فتنه لب گشاد
خشك آر الله اعلم بالرشاد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد