بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان

۳۲ بازديد


بود بازرگان و او را طوطيي
در قفس محبوس زيبا طوطيي
چونك بازرگان سفر را ساز كرد
سوي هندستان شدن آغاز كرد
هر غلام و هر كنيزك را ز جود
گفت بهر تو چه آرم گوي زود
هر يكي از وي مرادي خواست كرد
جمله را وعده بداد آن نيك مرد
گفت طوطي را چه خواهي ارمغان
كارمت از خطهٔ هندوستان
گفتش آن طوطي كه آنجا طوطيان
چون ببيني كن ز حال من بيان
كان فلان طوطي كه مشتاق شماست
از قضاي آسمان در حبس ماست
بر شما كرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت مي‌شايد كه من در اشتياق
جان دهم اينجا بميرم در فراق
اين روا باشد كه من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهي بر درخت
اين چنين باشد وفاي دوستان
من درين حبس و شما در گلستان
ياد آريد اي مهان زين مرغ زار
يك صبوحي درميان مرغزار
ياد ياران يار را ميمون بود
خاصه كان ليلي و اين مجنون بود
اي حريفان بت موزون خود
من قدحها مي‌خورم پر خون خود
يك قدح مي‌نوش كن بر ياد من
گر نمي‌خواهي كه بدهي داد من
يا بياد اين فتادهٔ خاك‌بيز
چونك خوردي جرعه‌اي بر خاك ريز
اي عجب آن عهد و آن سوگند كو
وعده‌هاي آن لب چون قند كو
گر فراق بنده از بد بندگيست
چون تو با بد بد كني پس فرق چيست
اي بدي كه تو كني در خشم و جنگ
با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ
اي جفاي تو ز دولت خوب‌تر
و انتقام تو ز جان محبوب‌تر
نار تو اينست نورت چون بود
ماتم اين تا خود كه سورت چون بود
از حلاوتها كه دارد جور تو
وز لطافت كس نيابد غور تو
نالم و ترسم كه او باور كند
وز كرم آن جور را كمتر كند
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد
بوالعجب من عاشق اين هر دو ضد
والله ار زين خار در بستان شوم
همچو بلبل زين سبب نالان شوم
اين عجب بلبل كه بگشايد دهان
تا خورد او خار را با گلستان
اين چه بلبل اين نهنگ آتشيست
جمله ناخوشها ز عشق او را خوشيست
عاشق كلست و خود كلست او
عاشق خويشست و عشق خويش‌جو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد