من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

سفر دوم

۳۷ بازديد
 

هنگام

هنگامه سفر بود

اينك توهمي

كالوده مي كند

سر چشمه زلال تفاهم را

 

اي آفتاب پاك صداقت،

در من غروب كن .

اي لفظها، چگونه چنين ساده و صريح

مفهوم ديگري را.

با واژه هاي كاذب مغشوش،

تفسير مي كنيد؟

*****

ديگر به آن تفاهم مطلق،

هرگز نمي رسيم .

و دست آرزو،

با اين سموم سرد تنفر كه مي وزد،

ديگر شكوفه هاي عشق و شهامت را،

از شاخسار شوق نمي چيند

 

افزون شويد بين من و او،

گرد غبار هاي كدورت،

فرسنگهاي فاصله،

افزونتر!

*****

اكنون،

لبخند خنجري ست

آغشته،

- زهرناك،

و اشك،

- اشك، دانه تزوير زندگي ست.

 

آيا،

هنگام نيست كه ديگر،

دلاله وقيح،

- هيزم كش نفاق -

اين پير زال  رانده  وامانده،

در دادگاه عشق،

به اعتراف نشنيد؟

يا

اين جغد شوم سوي عدم بال و پر زند،

در عمق اعتكاف نشيند!

*****

من شاهد فناي غرور رود،

در ژرفناي تشنه مرداب بوده ام

و ناظر وقاحت كفتار

كفتار پير مانده ز تدبيري

و شاهد شهادت شيري

در بند و خسته زنجيري.

 

ديدم،

تهديد، شور شعله هاي شهامت را،

مرعوب مي كند.

و همچنان

- كه سُم  گرازان تيزرو

روياي پاك باكرگي را،

- به ذهن برف

منكوب مي كند

*****

اي كاش آن حقيقت عريان محض را،

هرگز نديده بودم .

ديدم كه بيدريغ

با رشته فريب،

اين رقعه رقعه زندگيم كوك مي خورد .

 

دانش به ناتوانيم افزود

ديدم كه آن حقيقت عريان ز چشم من

مكتوم مانده بود

 

در زير چشم باز من،

- اما هميشه كور

در شهرهاي پاك مقدس

در شهرهاي دور

ديو و فرشته وعده ديدار داشتند .

*****

ديدم كه رود،

رود، كه يك روز پاك بود

اينك در استحاله سيال خويش

تسليم محض پهنه مرداب مي نمود

*****

كو

يك خنده،

- يك تبسم  زيبا

يك صوت صادقانه، يك آواي بي ريا؟

آري چه كرد بايد

با دسته هاي خنجر پيدا از آستين .

لبخند فريب،

و مهربان صدايي اگر هست در زمين

سوز نواي زمزمه جويبارهاست .

*****

آيينه را به خلوت خود بردم .

آيينه روشنايي خود را،

در بازتاب صادق اين روح خسته ديد

اما

تو در درون آينه مي بيني

نقش خطوط خسته پيشاني .

پيري، شكستگي و پريشاني

*****

آئينه ها دروغ نمي گويند

و من،

آنقدر صادقم كه صداقت را،

چون آبهاي سرد گوارا،

با شوق در پياله مسگون صبح

نوشيدم

*****

و بيم من همه اين بود كه مباد

تنديس دستپرور من،

در هم شكسته گردد .

و بيم من همه اين بود كه مباد

روزي به ناگه از سر انگشت پرسشي

عريان شود حقيقت تلخي كه هيچگاه

 پنهان نمانده بود

 

و بيم داشتم كه مبادا كه روزگار

ويران كند تمامي ايمان به عشق را

كه روزي آن مترسك جاليز

در من نشانده بود

 

و من،

افسوس مي خورم كه چرا و چگونه، چون

آن آفتاب روشن

آن نور جاري جوشان عشق من

در شط خون نشست،

در لجه جنون .


خواهر

۳۷ بازديد
 

افسوس مي خورم

وقتي كه خواهرم

در اين درو غزار پر از كركس،

فكر پرنده اي ست؛

فكر پرنده اي كه ز پرواز مانده است .

***

گفتي سكوت خواهر من « بدري »

چون اهتزاز روح بيابان بود .

***

ديدم كه خواهرم

در انزواي خلوت شبهاي خود گريست .

دستش زلال اشك و روانش را

پنهان سترد و

- ساكت زيست

 

خواندم :

« خواهر، حكايت من را،

« شبهاي بي ستاره تلاوت كن .

« بگذار باغ

- بي خبر از من،

« در بستر حريري روياي سبز رنگ،

بيارامد .

***

در شهرهاي كوچك،

چه باغهاي بزرگي،

چه سروهاي بلندي،

چه روحهاي ساده و معصومي ست .

« خواهر، حكايت من را،

« با آب جاري زاينده رود بايد گفت .


آتشفشان خاموش

۳۵ بازديد
 

پنداشتي، چون كوه، كوه خامش دمسردم ؟

بي درد، سنگ ساكت بي دردم ؟

- ني؛

قله ام،

بلند ترين قله غرور .

اينك درون سينه من التهابهاست .

 

هرگز گمان مبر،

شد خاطرات تلخ فراموشم

هر چند

نستوه كوه ساكت و سردم

- ليك

آتشفشان مرده خاموشم .


پرواز

۳۶ بازديد
 

چون دشت،

آب،

نور

چون عطر پونه بودم؛

در ژرفناي شب .

آمد نسيم و رايحه ام را برد

تا ساحل سپيده صبح ستاره سوز .

تا آستان روز .

***

چون راز سر به مهر نهان دارم

آن شور بخش واژه نامت را

من دره عميق غمم، در من

پرواز ده طنين كلامت را

***

من پرواز كرده ام .

از بامهاي دنيا،

تا دامهاي دنيا .


سوختن

۳۵ بازديد
 

ديدم در آن كوير درختي غريب را

محروم از نوازش يك سنگ رهگذر

تنها نشسته اي،

بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره باران

در آرزوي آب .

***

ابري رسيد،

- چهر درخت از شعف شكفت .

دلشاد گشت و گفت :

« اي ابر، بشارت باران !

« آيا دل سياه تو از آه من بسوخت ؟!

 

غريد تيره ابر،

برقي جهيد و چوب درخت كهن

بسوخت !


مرغ آتش

۳۴ بازديد
 

- من مرغ آتشم -

مي سوزم از شراره اين عشق سركشم .

چون سوخت پيكرم،

چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست؛

آنگاه باز از دل خاكستر،

بار دگر تولد من،

آغاز مي شود .

 

و من دوباره زندگيم را،

آغاز مي كنم .

پر باز مي كنم .

پرواز مي كنم .


ستاره خاموش

۳۵ بازديد
 

سيماب صبحگاهي

از بلند ترين كوهها

فرو مي ريخت

***

« برخيز و خواب را ...

« برخيز و باز روشني آفتاب را ...

وقتي كه بامدادان

مهر سپهر، جلوه گري را،

آغاز مي كند؛

وقتي كه مهر، پلك گرانبار خواب را،

با ناز و با كرشمه ز هم باز مي كند

آنگه ستاره سحري،

- در سپيده دم -

خاموش مي شود

***

آري

من آن ستاره ام، كه فراموش گشته ام

و بي طلوع گرم تو در زندگانيم

خاموش گشته ام .


به روانشاد، استاد دكتر حميد عنايت

۳۴ بازديد
 

بشكن طلسم حادثه را،

بشكن !

مهر سكوت، از لب خود بردار

منشين به چاهسار فراموشي

بسپار گام خويش به ره،

بسپار

 

تكرار كن حماسه خود، تكرار

چندان سرود سوك،

چه مي خواني ؟

نتوان نشست در دل غم،

نتوان

از ديده سيل اشك،

چه مي راني ؟

***

سهرا بمرده راست، غمي سنگين

اما،

- غمي كه افكند از پا

- نيست

برخيز !

رخش سركش خود،

زين كن !

اميد نوشداروي تو

از كيست ؟

***

سهرا بمرده اي و

- غمت سنگين

بگذر ز نوشداروي نامردان

چشم وفا و مهر نبايد داشت

اي گرد دردمند،

- ز بي دردان

***

افراسياب، خون سياوش ريخت .

بيژن، به دست خصم

به چاه افتاد .

كو گردي تو،

اي همه تن خاموش !

كو مردي تو،

اي همه جان ناشاد !
***

اسفنديار را چه كني تمكين ؟

- اين پر غرور مانده به بندِ

« من »

تير گزين خود به كمان بگذار،

پيكان به چشم خيره سرش، بشكن !

***

چاه شغاد، مايه مرگ تست

از دست خويش

بر تو گزند آيد .

خويشي كه هست مايه مرگ خويش،

بايد شكست جان و تنش،

بايد


به روانشاد؛ دكتر غلامحسين ساعدي

۳۶ بازديد
 

ببند غنچه صفت لب، زمانه خونريز است

گل مراد چه جويي، سموم پائيز است

 

سراب حسرت ايام، حاصل فرهاد

شراب دلكش شيرين، به كام پرويز است

 

لبم به جام و سركشم به جام مي لغزد

تهي ز باده و از اشك جام لبريز است

 

به هر كه مي نگرم غرق بدگمانيهاست

ز هر كه مي شنوم، داستان پرهيز است

 

ز لاله زار جهان بوي داغ مي آيد

به جويبار دود خون، چه وحشت انگيز است

 

هميشه كشور دارا خراب از اسكندر

هماره ملكت جم زير چنگ چنگيز است

 

از آنچه رفت به ما، هيچ جاي گفتن نيست

چرا؟ كه در پس ديوار گوشها تيز است

 

كدام نقطه دمي امن مي تواني زيست

بهر كجا كه روي آسمان بلا خيز است

 

چنان شكست زمانه پرم كه پندارم

شكنجه هاي تو بر من محبت آميز است

 

من و مضايقه از جان؟ تو آنچنان خوبي

كه پيش پاي تو جان « حميد» ناچيز است


به مهندس حسين زعفرانيان

۳۵ بازديد
 

كسي به سوك نشست

و در مصيبت آن روزهاي خوب گريست

 

كسي نمي داند

كه پشت پنجره آواز كيست مي آيد

كه كيست مي خواند

*****

كسي به سوك نشست

كه سوكوار جواني ست

سوكوار اميد

و سوكوار گذشتن

و برنگشتن هاست

كسي نمي داند

كه پشت پنجره رودي ست در سياهي شب

*****

چرا نسيم

چرا آن نسيم روح نواز

ميان برگ درختان نمي وزد امشب؟

 

هميشه تنهائي

در آستانه وحشت

در آستانه تب

 

كسي سراغ مرا از كسي نمي گيرد

كه هستيم تنها

در انعكاس صدايي ز دور مي آيد

و در سياهي شبها

رسوب خواهد كرد

*****

هنوز مي گذرم نيمه هاي شب در شهر

مگر كه لب بگشايد به خنده پنجره اي

كجاست دست گشاينده ؟

خواب سنگين است

*****

مرا به ياد بياور

مرا ز ياد مبر

كه انعكاس صدايم درون شب جاري ست

كسي نمي داند

كه در سياهي شب دشنه اي ست

در پشتم

كه در سياهي شب خنجري در كتفم

*****

مرا نديدي

- ديگر مرا نخواهي ديد

كه پشت پنجره سرشار از سياهي شب

كه پشت پنجره  آواز ديگري جاري ست

*****

ميان خلوت خاموشي شب دشمن

بخوان به زمزمه آواز

سكوت را بشكن

چرا فراموشي ؟

چرا خاموشي ؟

*****

به گوش خويش مگر بشنويم اين آواز

كه عاشقان قديمي دوباره مي خوانند

مرا به نام

ترا به نام

كه نام

نام من و توست

عشق، آواز است

مرا به نام بخوان

- اين سكوت را بشكن

چرا ؟

- كه زمزمه

- از آيه هاي اعجاز است

*****

دريغ و درد كه شرمنده ايم،

شرمنده

كه هست فرصت آواز و

نيست خواننده