من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

ايمان به بازگشت

۳۵ بازديد
 

محبوب خوب من

من عازم نبردم

گفتي وداع ؟

هرگز

دشمن وداع آخر خود را

بايست كرده باشد

من از نبرد

پيش تو

برمي گردم .


يادنامه شهيدان

۳۶ بازديد
 

رنج بسيار برده ايم از جنگ

رنجهاي بي ثمر نمي گردند

 

مي رسد روزهاي بهروزي

ديگر از اين بتر نمي گردند

 

داغ بسيار هست بر دلها

داغها بيشتر نمي گردند

 

مي رسد روزهاي پر شوري

شورهايي كه شر نمي گردند

 

ليكن افسوس كاين شهيدانند

رفتگاني كه برنمي گردند


رخصت آواز

۳۵ بازديد
 

بال و پر ريخته مرغم به قفس

تا گشايم پر و بال

پر پروازم نيست

تا بگويم كه در اين تنگ قفس

چه به مرغان چمن مي گذرد

رخصت آوازم نيست


در كنار زنده رود

۳۳ بازديد
 

دركوههاي مغرب

خورشيد تفته بود

باريده بود باراني

ابري كه رفته بود

 

هنگامه جنون بود

از انعكاس شعله خورشيد در غروب

زاينده رود غرق به خون بود

 

در بيشه هاي آن طرف رود

نجواي با د و بيد

وز لابلاي برگ چناران دير سال

جز نيزه هاي نور نمي تابد

 

و سوت كارخانه

يعني كه  وقت كار شبانه

آغازمي شود

آنجا كه رنج هست

ولي دسترنج نيست

 

اينجا من اين نشسته سر به گردان

اين رود

اين يهودي سرگردان

با من چه قصه ها

پر غصه قصه ها

از كوه،

دشت

قريه

تا شهر باستاني

وز مردم نجيب سپاهاني

گويد

چه دستهاي غرقه به خوني را

اين رود شسته است

 

من با دل شكسته

آئينه به گرد نشسته

 هنوز هم

گستردگي بستراين رود خسته را

تا دور دست بيشه آن سوي رود

 مي بينم

 

خواهد زدود،

رود،

آيا غبار از دل غمگينم

 

رود

آئينه تمام نمايي ز زندگي ست

وقتي كه آب تا دل مرداب مي رود

يعني به گاو خوني

ديگر براي هميشه

 

در خواب ميرود

 

از شاهراه پل

از كارخانه كارگران

 مي آيند

با چرخهايشان همه دلمرده وپكر

چونان كه فوج فوج كبوتر

با لهجه هاي شيرين

شيرين تر از شكر

با طعنه هاي تلخ

با طعن جانشكر

 

با حرفهايشان كه

« چه رنجي بود

با طعنه هايشان كه

« چه گنجي داشت؟

***

خورشيد خفته است و

شب آغاز مي شود

دكان مي فروشي پل

باز ميشود


مرگ شهزاده

۳۴ بازديد
 

پشت شهزاده قاجار شكست

چون سر ميز به اجبار نشست

سند صلح به امضاي تزار

و قاجار

گشت مكتوب و سر ايران را

هيفده شهر،

بهين شهرستان را

به يك امضا ز تن مام وطن بركندند

 

شاهزاده سوي شاه

با دل و جان پريشان آمد

سوي تهران آمد

حيرتش گشت فزون

شور و غوغايي ديد

همه جا جشن و چراغاني بود

سخن از فتحي ايراني بود

 

شاه قاجار

نشسته بر تخت

شاعران وقاد

- يا نه -

جمله قواد

فتحنامه به كف از فتح سخن مي گفتند

تهنيتها به شه و مام وطن مي گفتند

 

دل شهزاده شكست

صبحگاهان از غم

ديده بر دنيا بست


انتظار

۳۶ بازديد
 

چون باز بر كشيد سر از پشت كوهسار

هنگام صبح جام بلورين آفتاب

آن گرد تك سوار

غرق سليح گشت و به ميدان جنگ رفت

تا بسترد ز نام وطن گرد ننگ رفت

 

دشتي سپاه چشم به راهش

- در انتظار

(( آيد اگر سوار

(( پيروزي است و

- فتح

(( شادي و افتخار

(( گر برنگردد ؟

- آه

چه فرياد و شيون است

(( تا دور دست ملك لگد كوب دشمن است

***

خورشيد سر نهاد به بالين كوهسار

آهنگ خواب داشت

تا آيد آن سوار

دشتي سپاه چشم براهش در انتظار

***

ناگاه

برخاست گرد راه

از دور دست دشت ميان غبار راه

آمد سوي سپاه

يك اسب بيقرار

يك اسب بي سوار


ارزش انسان

۳۷ بازديد
 

دشتهاي آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد

 

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف كين پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست .


قدرت و قلم

۳۶ بازديد
 

پنداشت او

- قلم

در دستهاي مرتعشش

باري عصاي حضرت موساست .

 

مي گفت:

(( اگر رها كنمش اژدها شود

(( ماران و مورهاي

(( اين ساحران رانده  وامانده را

- فرو بلعد

مي گفت:

(( وز هيبت قلم

(( فرعون اگر به تخت نلرزد

(( ديگر جهان ما به چه ارزد ؟

***

بر كرسي قضا و قدر

قاضي

بنشسته با شكوه خدايان تند خو

تمثيل روزگار قيامت

انگشت اتهام گرفته به سوي او:

(( برخيز!

- از اتهام خود اينك دفاع كن

(( اين آخرين دفاع

(( پيش از دفاع زندگيت را وداع كن !

 

مي گفت :

(( امان دهيد

(( تا آخرين سپيده

(( تا آخرين طلوع زندگيم را

(( نظاره گر شوم

***

پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود

بر گرد گردنش اثري

از طناب بود

و چشمهاي بسته او غرق آب بود .

***

در پاي چوب دار

هنگام احتضار

از صد گره، گرهي نيز وا نشد

موسي نبود او

در دستهاي او قلمش اژدها نشد


شير سنگي

۳۶ بازديد
 

اي شير، اي نشسته تو غمگين و سوكوار

اي سنگ سرد سخت

تا كي سوار پيكر تو كودكان كوي

يكبار نيز نعره بكش

غرشي برآر

***

تا ديده ام تو را

خاموش بوده اي

در ذهن همگان

بيگانه بوده اي و فراموش بوده اي

***

در تو چرا صلابت جنگل نمانده است ؟

در تو كنون مهابت از ياد رفته است

در تو شكوه و شوكت بر باد رفته است

***

باور كنم هنوز

كز چشم وحش جنگل

هر غرش تو باز ره خواب مي زند ؟

باور كنم هنوز

از ترس خشم تو

شبها پلنگ از سر كهسار دور دست،

دست طلب به دامن مهتاب مي زند ؟

***

از آسمان سربي

يكريز و تند ريزش باران است

از چشم شير سنگي خونابه سرشك روان است

***

اي شير سنگي، اي تو چنين واژگونه بخت

اي سنگ سرد سخت

همدرد تو منم

من نيز در مصيبت تو

گريه مي كنم .


دشت ارغوان ، به آقاي حسين طباطبايي

۳۵ بازديد
 

آه چه شام تيره اي، از چه سحر نمي شود

ديو سياه شب چرا جاي دگر نمي شود

 

سقف سياه آسمان سوده شده ست از اختران

ماه چه، ماه آهني، اين كه قمر نمي شود

 

واي ز دشت ارغوان، ريخته خون هر جوان

چشم يكي به ماتم اينهمه تر نمي شود

 

مادر داغدار من، طعنه تهنيت شنو

بهر تو طعن و تسليت، گر چه پسر نمي شود

 

كودك بينواي من، گريه مكن براي من

گر چه كسي به جاي من، بر تو پدر نمي شود

 

باغ ز گل تهي شده، بلبل زار را بگو:

(( از چه ز بانگ زاغها، گوش تو كر نمي شود ))

 

اي تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من

( بي همگان به سر شود، بي تو به سر نمي شود )