من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

گل هاي كاكتوس

۳۶ بازديد
 

افسوس !

آيا هنوز هم

گلهاي كاكتوس

پشت دريچه هاي اتاق تست ؟

[ آه،

[اي روزهاي خاطره،

اي كاكتوسها !

 

آيا هنوز هم،

ديوار كوچه آن خانه

از اشك هاي هر شبه من،

نمناك مانده است ؟

 

آيا هنوز هم،

اميد من به معجزه خاك مانده است ؟

افسوس !

گلهاي كاكتوس


سكوت

۳۸ بازديد
 

اي قامت بلند

اي از درخت افرا

گردنفرازتر

از سرو سر بلند بسي پاكبازتر

اي آفتاب تابان

از نور آفتاب بسي دلنوازتر

اي پاك تر

از برفهاي قله الوند،

تو مهربانتر از،

لطف نسيم ساكت شيرازي

درسينه خيز دشت دماوند

 

و دست تو،

دست ظريف تو، گلهاي باغ را

زيور گرفته ست

و شعرهاي من،

- اين بركه زلال -

تصوير پر شكوه تو را،

در بر گرفته است .

من كاشف اصالت زيبايي توام .

مفتون روح پاك و فريبايي توام .

***

تو،

با نوشخند مهر،

با واژه محبت،

فرسوده جان محتضرم را ز بند درد

آزاد مي كني .

و با نوازشت،

اين خشكزار خاطره ام را،

آباد مي كني .

 

با سدي از سكوت،

در من رساترين تلاطم ساكن را.

بنياد مي كني .

 

با اين سكوت سخت هراس انگيز،

بيداد مي كني .


نازنين

۳۵ بازديد
 

اي مهربان من،

من دوست دارمت،

چون سبزه هاي دشت

چون برگ سبز رنگ درختان نارون .

***

معيار تازه زيبايي،

با قامت بلند تو سنجيده مي شود .

زيبايي عجيب تو معيار تازه اي ست،

با غربت غريب فراوانش .

***

مانند شعر من،

- اين شعر بي قرين !

- اين شعر تفاخر از سرشوخي ست ! -

نازنيـــــــن !


ايثار سادگي

۳۸ بازديد
 

اي مهربانتر از من،

- با من .

در دستهاي تو،

آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟

كز من دريغ كردي .

 

تنها تويي،

مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسيم سرد سحر،

- مثل سحر آب

آواز مهرباني تو با من،

در كوچه باغهاي محبت،

مثل شكوفه هاي سپيد سيب،

ايثار سادگي ست .

 

افسوس !

آيا چه كس تو را،

از مهربان شدن با من،

مايوس مي كند ؟


مدهوش

۳۸ بازديد
 

وقتي تو نيستي،

خورشيد تابناك،

شايد دگر درخشش خود را،

و كهكشان پير گردش خود را

از ياد ميبرد.

و هر گياه،

از رويش نباتي خود،

بيگانه مي شود.

 

و آن پرنده اي،

كز شاخه انار پريده،

پرواز را،

هر چند پر گشوده،

- فراموش ميكند .

 

آن برگ زرد بيد كه با باد،

تا سطح رود قصد سفر داشت .

قانون جذب و جاذبه را در بسيط خاك

مخدوش مي كند .

 

آنگاه،

نيروي بس شگرف،

مبهم،

نامرئي،

نور حيات را،

در هر چه هست و نيست،

خاموش مي كند.

 

وقتي تو با مني،

گويي وجود من،

سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند.

 

چشم تو آن شراب خلر شيرازست

كه هر چه مرد را

مدهوش مي كند .


قصرهاي طلايي

۳۶ بازديد
 

ديگر تبار تيره انسان براي زيست

محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست .

ما ذهن پاك كودك معصوم را

با قصه هاي جن و پري

و قصرهاي نور

آلوده مي كنيم .

*****

آيا هنوز هم،

دلبسته كالسكه زريني ؟

آيا هنوز هم،

در خواب ناز، قصرهاي طلايي را

- مي بيني ؟


مجنون و فرهاد و خسرو

۳۶ بازديد
 

ديگرزمان، زمانه  مجنون  نيست

 فرهاد،

در بيستون مراد نمي جويد ،

زيرا  بر آستانه خسرو،

بي تيشه اي به دست كنون سر سپرده است .

در تلخي تداوم و تكرار لحظه ها،

آن شور عشق

- عشق به شيرين را،

از ياد برده است .

تنهاست گرد باد بيابان،

تنهاست .

و آهوان دشت،

پاكان تشنگان محبت -

چه سالهاست

ديگر سراغ  مجنون،

- آن دلشكسته عاشق محزون رام را -

از باد و از درخت نمي گيرند

زيرا كه خاك خيمه ابن سلام  را

خادم ترين و عبدترين خادم

- مجنون دلشكسته محزون است .

در عصر تضاد، عصر شگفتي -

ليلي

- دلاله محبت  مجنون است !!

*****

اي دست من به تيشه توسل جو،

تا داستان كهنه  فرهاد  را،

از خاطرات خفته برانگيزي .

اي اشتياق مرگ

در من طلوع كن .

من اختتام قصه مجنون  رام  را

اعلام مي كنم .


سفر سوم ، به خانم ناهيد فروغان

۳۸ بازديد
 

هنگام،

هنگامه سفر بود

 

من در جنوب نقش جنون ديدم .

آميره هاي آتش و خون ديدم .

و ميل به جنايت .

 

و ميل به جنايت تنها،

در جان جانيان خطرناك نيست .

از چشم من زبانه كشيد آتش،

- اين خشك شعله ور -

هنگامه سفر

 

گهواره فلزي دريايي

مي بردم آن زمان

تا ساحل جزيره آغشته با جنون

 

آنجا براي من،

پنداشتي جزيره ممنوع بوده است،

نه نامسكون

در آن جزيره، كه آنجا

شايد كه سيب سرخ هشيواري ست،

گويا كه گاه

فرصت بيداري ست .

 

ديدم كه آن جزيره

آبشخور شگرف هيولاي آهني ست

آن شب .

من مست مست بودم

و ميل به جنايت،

در عمق جان مضطربم  شعله مي كشيد .

 

اي كاش كور بودم

ديدم شگرف هيولاها

درياي پاك را،

آلوده مي كنند .

 

گهواره فلزي درياها،

مي برد اين مسافر خسته را

هنگام بازگشت .

آنك جزيره بي من

- تنهاست

اينك در انحصار هيولاهاست

 

اي كاش،

گهواره گور مي شد .

آنجا طنين خنده و پچ پچ

- بود

مي سوخت جان خسته اين عاشق

- اين حسود

 

ديدم نهنگ را

كامش گشوده،

- طعمه طلب كن،

گهواره فلزي ما را،

تعقيب مي كند .

گفتم :

(( در كام اين نهنگ ،

(( شايد كه ايمني ست !

 

آيا،

اين ترس، ترس ذاتي من بود ،

كه آن نهنگ گرسنه دريا،

از لقمه لذيذ تنم ،

- بي نصيب ماند؟

 

مي سوختم

در شعله هاي خشم خروشان خويشتن

دلاله محبت،

عفريته پليد به پيري نشسته مي دانست

در من توان نماند و شكيبايي

مي برد ديو را

تا حجله گاه پاك اهورايي

(( آه

(( اي جانيان لحظه عصيان،

ـ رفاقتي !

(( در من نمانده است نه صبري نه طاقتي

 

ديدم كه ديو بود و فرشته

كز حجله شكسته قانون برون شدند

اينك نه جلوه اي  ز اهورا

اهريمنند هر دو .

عفريته پليد به پيري نشسته

- مي خنديد .

من مي گريستم .

*****

ديدم پرنده را كه ز ساحل پريده بود

دريا تمام شد .

آغاز خشكسالي خشكي رسيده بود .

 

در من جنوب،

ياد آور جنون و جهالت،

ياد اور شكوفه هشياري ست .

( من با بطالت پدرم

- هرگز !

(( بيعت نمي كنم .


باور

۳۵ بازديد
 

نه، نه، نه

اين هزار مرتبه

گفتم :

- نه

ديگر توان نمانده،

- توانايي،

در بند بند من

از تاب رفته است .

شب با تمام وحشت خود خواب رفته است

و در تمام اين شب تاريك،

تاريك، چون تفاهم من،

- با تو !

انسان،

افسانه مكرر اندوه و رنج را

تكرار مي كند .

 

گفتي :

« اميد ها ست،

« در نااميد بودن من؛

- اما،

اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست

اين ابر تيره را سر باريدن .

انسان به جاي آب،

هرم سراب سوخته مي نوشد .

 

گلهاي نو شكفته،

اين لاله هاي سرخ،

گل نيست ؛

- خون رسته ز خاك است .

***

باور كن اعتماد.

از قلبهاي كال

بار رحيل بسته

و مهرباني ما را،

خشم و تنفر افزون،

از ياد برده است .

 

باور نمي كني ؟

كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است .


سفر نخستين ، به ف.غفاري

۳۸ بازديد
 

با خود شبي به سير و سفر رفتم

با سايه ام به گشت و گذر رفتم

 

با سايه گفتگوي من آن شب ادامه داشت

شب،

- با پياله هاي پياپي،

پايان نمي گرفت .

هر جام،

- جام خاطره اي بود .

 

دردل هزار پرسش و

- بر لب سكوت تلخ .

رفتم رود را به تماشا

- كه او نشست .

 

با اولين ستاره شب آغاز گشته بود .

با اولين پياله،

شب ما.

 

شب، شهر خفته را،

خاموش زير چتر سياهش گرفته بود .

زاينده رود

- در دل مرداب مي نشست،

كه او برخاست .

و دستهاي نحيفش را،

بر نرده هاي آهني ساحل،

آويخت .

و سايه سياهش

بر روي آبهاي روان ريخت

بانگي ؟!

- نه،

ناله اي،

از سينه بركشيد؛

و آن سكوت كامل ساحل را

آشفت .

- چونان نسيم،

كه برگ برگ درختان را -

 

پنداشتي كه زمزمه سايه،

در هيچ مي نشست .

گفتي كه واژه ها،

در حجم بي نهايت

نابود مي شدند .

و باز هم سكوت .

 

گفتم :

- سكوت چيست ؟

آري سكوت تو هرگز دليل پايان نيست .

 

خنديد.

- خنده ؟

- نه

كه زهرخند خفته به لب بود .

اين بار،

گويي طنين صوت

- مي آمد

از ژرفناي چاه شگرفي،

مغموم

با واژه هاي درهم نامفهوم

گفتني نه گفتگوست،

- كه نجوايي .

 

مي گفت :

« گفتي سكوت ؟

 هرگز !

« گاهي سكوت، واژه گويايي ست .

« يك اسب شيهه مي كشد و

سرنوشت ما،

« تغيير مي كند .

« حاصل چه بود آنهمه فرياد را

- كه من ؟

« گر شيهه بود شيون من،

- شايد !

« اما،

« شيون به هيچ كار نيامد .

« و سوكواري،

« در ماتم گلي كه به گرداب برگذشت،

بيهوده .

« آن شب كه دست من،

« از دشت، چيد آن شقايق وحشي را؛

 

- آنگاه،

برگ درخت توت دم دستش را،

- چيد

« با من،

« دشتي پر از شقايق،

« دشتي پر از شقايق وحشي بود .

 

آنگاه،

برگ درخت توت،

رها

بر آب،

مي رفت .

ما نيز،

بر ساحلي كه خلوت و

خاموشي،

و پاسي از شبانه گذشته،

رفتيم .

نه رفتني مصمم،

كه گامهاي تفرج بود .

- بي آنكه قصد گردش و تفريحي -

 

با مرد كِشت سوخته اي،

گرم گشت،

مي رفتم .

و انحناي گرده او،

پنداشتي كه بار مصايب را،

بر خويش مي كشيد .

***

پرسيدمش كه :

« رود، آن خشمناك رود،

« گفتي چه شد ؟

« - به دامن مردابها نشست ؟

 

ناگاه ايستاد

چشمش به چشم خسته من افتاد

- بر دبدگان خسته خواب آلود -

مي گفت :

« گفتي چه ؟

رود ؟

« آن خشمناك رود ؟

 

لختي سكوت كرد

سپس افزود:

« هيهات !

« الحق كه ما چه پست و پليديم ؛

« و من،

علي الخصوص .

« من رود پاك را،

« در لحظه هاي خشم،

« در ذهن خود به دامن مرداب برده ام .

 

« بيچاره من كه خرمن عمرم را

« با دست خويشتن

« در شعله هاي آتش خشمم نشانده ام .

 

« بر كام ما نگشت و نكرديم،

« كاري كه چرخ نگردد .

« اين گردگرد چرخ كهن گشت و

كشت و گشت

« ما روزهاي معركه در خواب بوده ايم .

 

آنگاه مي گريست،

- كه من گفتم:

« اين جاي گريه نيست

« آرام گريه كن

« كه هق هق گريستن تو سكوت را ...

 

ديدم صداي هق هق او اوج مي گرفت

گفتم :

« بگذر ز گريه مرد

« آنجا نگاه كن

« آن خروش رود خروشنده

- اينك اين، خاموش

 

در پاسخ سرود:

« آري، شگفت رود !

ا« ما شگفت نيست ؟

« آن پر خروش رود خروشنده اي

- كه در من بود ؟

« اينك :

« اين در بطالت،

در ياس،

در كدورت خود،

تنها .

 

« تابنده آفتاب،

« از ما دريغ داشت طلوعش را .

« آيا،

« اين خيل خواب در خور خرگوشان ،

« از چشم خلق خيمه نخواهد كند ؟

***

آنگاه مي فروش

ما را به يك پياله محبت كرد .

***

در امتداد رود

ما، گفتگوكنان،

رفتيم

گفتم :

« هنوز هم ؟!

« شايد كه آب رفته به جوي آيد

 

خنديد

يعني،

« گيرم كه آب رفته به جوي آيد؛

« با آبروي رفته

چه بايد كرد ؟

 

مي گفت :

« در سرزمين هرز

« سر شاخه هاي سبز

نمي رويد

 

ديدم:

ايمان به نااميدي بسيار خويش داشت،

- كه ترسيدم .

***

از دور عابري،

با سوزناك زمزمه اي ، گرم ناله بود

(( هر كاو نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد ))

(( در رهگذار باد، نگهبان لاله بود .))

***

گفتم :

شب ديرگاه شد  !

دستان سايه جانب من آمد

يعني،

- برو

- كه رخصت رفتن داد -

رفتم

در انتهاي جاده نگاهم بر او فتاد

او بود

از روي نرده

خم شده

روي

ر

و

د