من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

رباعي

۳۴ بازديد
 

زان لحظه كه ديده بررخت واكردم

دل دادم و شعر عشق انشاء كردم

 

ني، ني غلطم، كجا سرودم شعري

تو شعر سرودي و من امضاء كردم


شاه بيت

۳۴ بازديد
 

من ندانم كه كيم

من فقط مي دانم

كه تويي،

شاه بيت غزل زندگيم


از اينجا تا مصيبت ، به شادروان مهدي اخوان ثالث

۳۵ بازديد
 

گلي جان سفره دل را

برايت پهن خواهم كرد

گلي جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

و گرنه من برايت شعرهاي ناب خواهم خواند

 

در اينجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نيست

نهان در آستين همسخن ماري

درون هر سخن خاري ست

 

گلي جان در شگفتم از تو و اين پاكي روشن

شگفتي نيست ؟

كه نيلوفر چنين شاداب در مرداب مي رويد ؟

 

از اينجا تا مصيبت راه دوري نيست

از اينجا تا مصيبت سنگ سنگش

- قصه تلخ جدائي ها

سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنايي هاست

از اينجا تا حديث مهرباني راه دشواري ست

بيابان تا بيابانش پر از درد است

***

مرا سنگ صبوري نيست

گلي جان با توام

سنگ صبورم باش!

شبم را روشنائي بخش

گلي، درياي نورم باش !


خودشكن

۳۵ بازديد
 

اين مرد خود پرست

اين ديو، اين رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روي من و

خيره در منست

***

گفتم به خويشتن

آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟

مشتي زدم به سينه او،

ناگهان دريغ

آئينه تمام قد روبه رو شكست .


عاشق ايران

۳۶ بازديد
 

(( اي تشنه كام،

(( پيوسته در تلاش چه هستي ؟

- نام !

 

ديگر زمين محبت خود را،

از نسل ما، سلاله پاكان گرفته است .

 

مردي كه رستگاري خود را،

با روزه هاي صُمت

در طول ساليان به رياضت

مي ساخت

با من به يك پياله مي،

هفتاد سال طاعت خود را باخت .

 

وقتي كه سخت سخره گرفتند پاكبازان را،

من مثل بر كشيده حصاري،

بر پاي ايستادم و خواندم،

ساده ترين ترانه پاكي را .

 

امشب، اميد يك پياله محبت كن .

من،

از نسل، از سلاله پاكانم

من عاشق قديمي ايرانم .


شوكران

۳۵ بازديد
 

اي كاش انفجار

فرجام اگر چه تلخ

ما مؤمنان ساحت نوميدي؛

نوميد و بي شهامت؛

حتي شهامتي نه،

- كه نوشيم شوكران؛

در برزخ زمين،

آونگ لحظه هاي زمانيم .

 

اينجا كه مرز، مرز گزينش بود؛

آيا كسي،

فرمان انهدام مرا

- مي خواند ؟!

 

فرياد مي زنم،

- نه صدايي

بر من نه پاسخي، نه پيامي .

ترديد بود و،

- من

- اين تلخوش شرنگ شماتت را -

قطره

قطره

باري به جام كردم و نوشيدم

 

ديدم كه مي جوند

ديوار اعتماد مراموريانه ها .

 

اينك من آن عمارت از پاي بست ويرانم .

آيا دوباره باز نخواهي گشت ؟

نمي دانم !


افسانه مردم

۳۵ بازديد
 

ديدم او را آه بعد از بيست سال

گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست

چيزكي از او در بود و نبود

گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟

 

هر دو تن دزديده و حيران نگاه

سوي هم كرديم و حيرانتر شديم

هر دو شايد با گذشت روزگار

در كف باد خزان پرپر شديم

 

از فروشنده كتابي را خريد

بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد

خواست تا بيرون رود بي اعتنا

دست من بود در را برايش باز كرد

 

عمر من بود او كه از پيشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعري تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او


آفريده من

۳۶ بازديد
 

اي قامت بلند مقدس،

تنديس جاودان،

اي مرمر سپيد؛

 

اي پاكي مجرد پنهان،

در انجماد سنگ؛

 

من عابدانه در دل محراب سرد شب،

بدرود با خداي كهن گفتم .

هرگز كسي نگفته سپاس تو،

اين گونه صادقانه كه من گفتم .

 

ديگر مرا،

با اين عذاب دوزخيت

- مگذار

مهر سكوت را،

زين سنگواره لب سرد ساكتت

- بردار

 

از اين نگاه سرد،

با چشمهاي سنگي تو.

دلگير مي شوم .

 

اي آفريده من،

آري، تو جاودانه جواني،

من پير مي شوم .

 

در اين شبان تيره و تار اينك،

اي مرمر بلند سپيد،

تنديس دستپرور من،

پرداختم تو را .

 

با اين شگرف تيشه انديشه،

در طول ساليان ،

- كه چه بر من رفت -

با واژه هاي ناب

در معبد خيالي خود ساختم تو را .

 

اما،

اي آفريده من !

- نه ،

اي خود تو آفريده مرا،

- اينك،

با من چه مي كني ؟!


به دكتر ر.ش.لشكري

۳۴ بازديد
 

با سروهاي سبز جوان در شهر،

از روز پيش وعده ديدار داشتم .

 

ديوانگي ست !

- نيست ؟!

 

اينك تو نيستي كه ببيني،

با هر جوانه خنجر فريادي ست .

 

افسوس،

خاموش گشته در من،

آن پر شكوه شعله خشم ستاره سوز

اي خوبتر بيا،

اين شعله نهفته به دهليز سينه را،

چون آتش مقدس زردشت بر فروز .

 

اي خوبتر بيا،

كه محنت برادر من،

- غرق در الم -

كوهي ست بر دلم .

***

گفتي كه :

(( آفتاب طلوعي دوباره خواهد كرد .

اينك اميد من، تو بگو آفتاب كو؟

در خلوت شبانه اين شهر مرده وار

هشدار، گام به آهستگي گذار

اينجا طنين گام تو آغاز دشمني ست .

يك دست با تو، نه

يك دوست با تو نيست

***

ديدم اميد من،

برخاست،

خشمناك،

خنديد،

خنديد و خيل خوف،

در خلوت شبانه من موج مي گرفت،

با هق هق گريستن من

ديدم طنين خنده اواوج مي گرفت .

 

افروخت مشعلي،

شب را به نور شعله منورساخت .

و پشت پلك پنجره ها

فرياد بر كشيد :

(( اي خواب رفتگان

(( از پشت پلكتان بتكانيد؛

(( گرد قرون مانده به  مژگان را .

 

فرياد كرد و گفت :

(( اي چشمهايتان،

(( خورشيد زندگي؛

(( خورشيد از سراچه چشم شما شكفت .

 

- اما،

يك پنجره گشوده نشد .

يك پلك چشم نيز .

و راه،

راهي نه جز ادامه اندوه .

و خيل خواب خستگي و رخوت

افتاده روي پلك كسان چون كوه


آيينه شكوه

۳۵ بازديد
 

محبوب من بيا،

تا اشتياق بانگ تو درجان خسته ام،

شور و نشاط عشق بر انگيزد .

من غرق مستي ام

از تابش وجود تو در جام جان چنين،

سرشار هستي ام .

 

من بازتاب صولت زيبايي توام

آيينه شكوه دلارايي توام