من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شراب جلفا

۳۹ بازديد

 

 بيا ساقي ترسا

 شرابي ده . لبم از تشنگي سوخت

شراب كهنه ي سرداب جلفا ،

 درون جام ناقوس كليسا .

 

 بيا ساقي ترسا

 چو افيوني به اعصابم در آميز .

 بيا رقصي بكن ، شوري برانگيز .

گنه كارم . گناهي كن ، مپرهيز .

 

بيا ساقي ترسا

 كنون ناقوس گويد ماجرا ها

 ز عمر كوته باغ جواني

 ز باد برگ افشان خزاني .

 

بيا ساقي ترسا

 ببين « هاني*» بگويد با اشاره :

شراب تلخ ما ، انديشه سوزست

 بيا مي نوش ، مي . دنيا دو روزست .

 

بيا ساقي ترسا

به خون خوشه ي انگور ، سوگند

 ز غم مردم ،  بيا بشتاب . بشتاب ،

 ازين وحشت مرا درياب . درياب

 

بيا ساقي ترسا

 در ميخانه بگشا تا بنوشم

شراب كهنه ي سرداب جلفا

 درون جام ناقوس كليسا .


آفتاب

۳۷ بازديد

 

 چه شام ها كه گذشت و چه روزها كه پريد

 خيال روي تو ماندست  و مرد ناكامي .

 شكست جام نيازم به كف ، كجا رفتي ؟

 كه سالهاست  به جامم نمي زني جامي   .

 

 از آن دمي كه تو با خشم از برم رفتي

 تن زني هوس انگيز بستر من شد

 ولي چه فايده  مردم به گوش هم خواندند ،

كه با تمام غرورش  اسير يك زن شد .

 

هميشه بازوي من همچون بازوان سحر

 در انتظار تن گرم آفتابي هست .

 دريغ و درد بر اين انتظار  نارس تلخ

نشان چشمه ي تو ، جلوه سرابي هست .

 

 سرود من همه خشكيده روي لب هايم

 ولي بلور نگاه توپاز مي خندد .

 بيا كه صاعقه درد پيكرم را سوخت

 برو كه برق تو چشم شكيب مي بندد .

 

 به روي دشت هوس ها هر آنچه  مي گردم

 به غير  بوته شهوت گلي نمي يابم .

 تويي گلي كه خبر نيستم ز احوالت .

منم كه جز به سر بوته ها نمي تابم .


كولي رام

۳۵ بازديد

 

از درم آمد

مست و هراسان

 ريخته بر دوش

 زلف پريشان .

 

- دير شده ؟ نه

 كولي زيبا .

 خلوت كام است

 باز آ ، باز آ .

 

پرده بياويخت

شمع فرو كشت

جامه برون كرد

...........


گل ناز

۳۶ بازديد

 

در شهر ،‌دلبري كه بخندد به ناز نيست

 عشقي كه آتشم بزند بر نياز نيست

برق صفا نمانده به چشمان دلبران

ديدار هست و ديده ي عاشق نواز نيست

 

 ساقي مريز باده كه مي دانم  اين شراب

 مرد افكن و تب آور و مينا گداز نيست

 رازيست  بر لبم  كه نخواهم سرودنش

 مرديم از اين كه محرم داناي  راز نيست

 

مردم اگر چه قصه ي ما ساز كرده اند

 ما را زبان مردم افسانه ساز نيست

  آن گل به طعنه گفت كه در بزم درد ما

 روي نگار و جام مي و اشك ساز نيست

 

اي تازه گل مناز به گلزار حسن خويش

 ناز اين همه به چهره ي گلهاي ناز نيست

 سوزم چو لاله در دل صحراي زندگي

 نازم  به بخت ژاله كه عمرش  دراز نيست


با نسيم بهار

۳۹ بازديد

 

خون فروردين به صحرا جوش زد

 شاخه ها  بشكفت در دامان باغ .

چشم جانم  باز شد  با اشتياق

 تا ببيند  فصل گلخندان باغ .

 

چشم جانم باز شد ، هنگامه ايست

 عاشقان گل ز افسون خيال

 سوي صحرا مي شتابند از نهفت

 تارها گردند از بند ملال .

 

شاخه ي گيلاس ، هم رقص نسيم

 جلوه ها دارد در آغوش بهار

 آن چنان كز جنبش جادوفريب

 زنده مي دارد به خاطر ياد يار

 

شد بهار و لطف گلبوس نسيم

 غنچه هاي خفته را بيدار كرد .

 ديدن دامان گلپيراي دشت

 خون شادي در رگ بيمار كرد ،

 

 سال ها رفته است و با طبع حزين

 در نهفت خاطرم ، لب بسته ام .

 خنده شور و نشاط گرم را

 بر لب ناگفته ها ، بشكسته ام

 

 نوبهارا ! با  نسيم زندگي

 غنچه ي طبع مرا هم باز كن .

با من دلبسته در تار سكوت

 داستاني از بهاران ساز كن .

 

گفته بسيار دارم  اي نسيم

 لحظه اي دامن بيفشان بر سرم ؛

گرچه مي ترسم سبك خيزم ز جاي

زانكه از بس سوختم خاكسترم .

 

 گر زبان لال من گويا شود

 قصه ي ناگفته را خواهم سرود

 آنچنان گويم كه دردم تا ابد

 اشك ريزد بر سر بود و نبود .


زنجيري براي دست شعرم

۳۸ بازديد

 

 روزي ز چنگ هر غزل نغزم

 عشق و نشاط و خنده فرو مي ريخت

 در نغمه اش فسانه همي رقصيد .

 بر زخمه اش ترانه همي آويخت .

 

 هرگز نشد كه از صدف بحري

 دري گران به ساحل غم، غلتد .

 يا گرد شاخسار غزلهايم .

 نيلوفر شكست والم پيچد .

 

 امروز ديگرم نه نشاطي هست

 ني شور زن پرستي و مي خواري .

چنگم گسسته مانده و مي گريد ؛

بر سرنوشت شوم سيه كاري

 

 امروزم از نوازش هر تاري

 ريزد ترانه هاي  غم و حرمان ،

 آهنگ يك ترانه تكراري :

 - مردم از اين شكنجه بي پايان

 

ديگر دلم گرفته ازين آهنگ

 تا كي در ابتذال سيه ، مانم ؟

تا كي به چنگ وحشت نوميدي

در گوش چنگ قصه ي غم خوانم ؟

 

هان !  مردمي كه چشم شما  لغزد

 روي سواد شعر غم انگيزم

توفان شويد تا چو پر كاهي

 در گردباد مرگ در آويزم .

 

 هان ! مردمي كه گوش شما باز است

 تا بشنود ترانه پيروزي

 بندي زنيد شعر مرا بر دست

 تا بر كنيد ريشه ي كين توزي .

 

 هان ! دوستان ز راه وفا داري

 شعر مرا به خاك سيه ريزيد .

 با شاعري كه شعله ي نوميديست

 دريا شويد و يكسره بستيزيد .


دكل شكسته

۳۵ بازديد

 

دريا نهيب مي زند و صخره هاي آب

 كوبد به كوه كشتي گم كرده اختري

 دندان نموده همچو نهنگان طعمه جوي

تا در كشد به كام سيه ، خسته پيكري .

 

 ساحل نشسته در دل خاكستر افق

 با سايه شكسته يك برج ديده بان .

 آبست و آب و آب و جهاني ز موج مست

گرديده خيره بر تن كشتي بي سكان .

 

 گم گشته در سياهي شب ، كشتي حيات

 ني آن ستاره تا بنمايد نشانه اي .

 كشتي نشستگان همه در جنبش و تلاش

 تا كشتي شكسته رسد بر كرانه اي .

 

 من چون دكل دويده به صحراي آسمان

 بي اعتنا به مرگ اسيران خشم آب

 مغرور  از اينكه دست خدايان روز ها

 شويد  تنم  به سوده ي اكليل آفتاب.

 

 بر فرق من نشسته يكي پرچم سياه

 كاو را نشانه ايست  ز پيروزي شكست

 خواند مرا به وادي آسودگان مرگ

 گويد به خنده :  اينست دنيا و هر چه هست

 

 من در جهان خوابم و پرسم ز خويشتن

 آيا  حقيقت است  و يا جلوه خيال .

 آيا رسم  دوباره به ديدار بندري

 يا مي دوم به وادي گمگشته ي زوال

 

دريا نهيب مي زند و موج مي جهد

 كولاك وحشت است  و اميد گريز نيست .

بايد گرفت دامن تقدير و سرنوشت

 زيرا مجال ماندن و برگ ستيز نيست .

 

همچون ستون مانده به چنگال زلزله

 ريزد دكل به سينه ي گرداب تيرگي .

جز پرچمي سياه كه غلتد به كام موج

چيزي نمانده  از هوس تلخ زندگي !


مرداب چشم او

۳۶ بازديد
 

سالي گذشته است

 زان ماجري كه عشق من و او از آن شكفت

 زان شام ها كه شعر فريباي  من شنيد .

 در آن شب اميد .

چشمان او به سبزي  مرداب سبز بود .

در گوش من ترانه نيزار مي سرود

 آغوش مهر او ،

 گرماي بيكرانه ظهر كوير داشت .

زان ماجراي تلخ

 سالي گذشته است

 با آنكه داستان من و او كهن شده است .

 با آنكه دوستدار شكارم ، ولي هنوز

 هرگاه بر كرانه  مرداب مي رسم ،

با تير سينه سوز

مرغابيان وحشي آن را نمي زنم .

........................

در آن شب اميد

 چشمان او به سبزي مرداب سبز بود !


ديوار مرگ

۳۵ بازديد

 

اگر زبان نگاهي نياز دل مي گفت

درون خلوت شبها فغان نمي كردم .

 به شعر  سست سرانجام درد و رنجم را

 براي خنده ي مردم ، بيان نمي كردم .

 

 چه شام ها كه چو كابوس مرگ وحشتزاي

گلوي زندگيم را فشرده ام در چنگ .

 ز بيم آنكه به دامان گلنگار حيات

ازين تلاش نشيند غبار تيره ننگ.

 

بهر دري كه زدم دست يأس بازش كرد

 مگر به پهنه ي ما يكدر اميد نبود .

 چنان زمانه برايم شكست مي بارد

كه معتقد شده ام بخت من سپيد نبود !!

 

 زبان لال چرا مي گشايم  از سر درد

 كسي  ز سوز سخن هاي من نمي مويد .

دريغ و درد كه از تنگناي ظلمت شام

 لبي به ناله ي من پاسخي نمي گويد .

 

ازين پس ار بسرايم ترانه ي وحشت

بگوش بسته ديوار مرگ خواهم خواند .

وليك تا نگشايد در رهايي  را ؛

در اين ديار : - ديار شكنجه - خواهم ماند .


تصوير

۳۹ بازديد

 

برگرد اي زني كه نمي يابمت دگر

برگرد تا كه لب به لبت آشنا شود ،

 برگرد تا كه آتش افسرده ي دلم

جان گيرد و جهنم خورشيد ها شود .

 

ما هر دو آفريده يك درد زنده ايم ؛

تو آن زني كه نام تو هر كس شنيده است ،

 تو آن زني كه از لب هر مرد هرزه گرد

 بس بوسه هاي تند به رويت چكيده است ؛

 

تو آتشي كه در تن هر كس فتاده اي

 تو آن زني كه در بر هر مست خفته اي

 تو آن زني كه سنگ خطاهاي تيره اي

 تو شاخسار شهوت بيگاه رسته اي

 

تو آن زني كه قصه عشق و شراب را

 در گوش هر اسير جواني سروده اي .

 تو آن زني كه هر كه تو را بيشتر خريد

هر چند  هرزه بود ، كنارش غنوده اي .

 

 من سايه شكسته ديوار هستي ام .

 من رود پر خروش هوسهاي روشنم .

 من كوهسار ننگم و ابر شراب عشق

 يكبار هم نشسته گناهي ز دامنم .

 

 من دوزخ فسانه ي پرهيزكاريم .

 من آن كسم كه شعر مرا هر كه خواند و ديد .

 نفرين  نمود و گفت كه كفرست و شعر نيست

و آن گاه از برابر اين دوزخي، رميد .

 

من رانده ام ز گوشه ي شهر خموش نام .

 تو خوانده اي به كشور رسوايي سياه .

ما هر دو آفريده يك درد زنده ايم ؛

 برگرد و زندگاني خود را مكن تباه .