من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۴ - جواب

۳۱ بازديد


وصال حق ز خلقيت جدايي است
ز خود بيگانه گشتن آشنايي است
چو ممكن گرد امكان برفشاند
به جز واجب دگر چيزي نماند
وجود هر دو عالم چون خيال است
كه در وقت بقا عين زوال است
نه مخلوق است آن كو گشت واصل
نگويد اين سخن را مرد كامل
عدم كي راه يابد اندر اين باب
چه نسبت خاك را با رب ارباب
عدم چبود كه با حق واصل آيد
وز او سير و سلوكي حاصل آيد
تو معدوم و عدم پيوسته ساكن
به واجب كي رسد معدوم ممكن
اگر جانت شود زين معني آگاه
بگويي در زمان استغفرالله
ندارد هيچ جوهر بي‌عرض عين
عرض چبود كه لا يبقي زمانين
حكيمي كاندر اين فن كرد تصنيف
به طول و عرض و عمقش كرد تعريف
هيولي چيست جز معدوم مطلق
كه مي‌گردد بدو صورت محقق
چو صورت بي‌هيولي در قدم نيست
هيولي نيز بي او جز عدم نيست
شده اجسام عالم زين دو معدوم
كه جز معدوم از ايشان نيست معلوم
ببين ماهيت را بي كم و بيش
نه معدوم و نه موجود است در خويش
نظر كن در حقيقت سوي امكان
كه او بي‌هستي آمد عين نقصان
وجود اندر كمال خويش ساري است
تعين‌ها امور اعتباري است
امور اعتباري نيست موجود
عدد بسيار و يك چيز است معدود
جهان را نيست هستي جز مجازي
سراسر كار او لهو است و بازي


بخش ۳۳ - سال از معني وصال

۳۲ بازديد


چرا مخلوق را گويند واصل
سلوك و سير او چون گشت حاصل


بخش ۳۲ - تمثيل در نمودهاي بي‌بود

۳۸ بازديد


بنه آيينه‌اي اندر برابر
در او بنگر ببين آن شخص ديگر
يكي ره باز بين تا چيست آن عكس
نه اين است و نه آن پس كيست آن عكس
چو من هستم به ذات خود معين
ندانم تا چه باشد سايهٔ من
عدم با هستي آخر چون شود ضم
نباشد نور و ظلمت هر دو با هم
چو ماضي نيست مستقبل مه و سال
چه باشد غير از آن يك نقطهٔ حال
يكي نقطه است وهمي گشته ساري
تو آن را نام كرده نهر جاري
جز از من اندر اين صحرا دگر كيست
بگو با من كه تا صوت و صدا چيست
عرض فاني است جوهر زو مركب
بگو كي بود يا خود كو مركب
ز طول و عرض و از عمق است اجسام
وجودي چون پديد آمد ز اعدام
از اين جنس است اصل جمله عالم
چو دانستي بيار ايمان و فالزم
جز از حق نيست ديگر هستي الحق
هوالحق گو و گر خواهي انا الحق
نمود وهمي از هستي جدا كن
نه اي بيگانه خود را آشنا كن


بخش ۳۷ - جواب

۳۲ بازديد


ز من بشنو حديث بي كم و بيش
ز نزديكي تو دور افتادي از خويش
چو هستي را ظهوري در عدم شد
از آنجا قرب و بعد و بيش و كم شد
قريب آن هست كو را رش نور است
بعيد آن نيستي كز هست دور است
اگر نوري ز خود در تو رساند
تو را از هستي خود وا رهاند
چه حاصل مر تو را زين بود نابود
كز او گاهيت خوف و گه رجا بود
نترسد زو كسي كو را شناسد
كه طفل از سايهٔ خود مي‌هراسد
نماند خوف اگر گردي روانه
نخواهد اسب تازي تازيانه
تو را از آتش دوزخ چه باك است
گر از هستي تن وجان تو پاك است
از آتش زر خالص برفروزد
چو غشي نبود اندر وي چه سوزد
تو را غير تو چيزي نيست در پيش
وليكن از وجود خود بينديش
اگر در خويشتن گردي گرفتار
حجاب تو شود عالم به يك بار
تويي در دور هستي جزو سافل
تويي با نقطهٔ وحدت مقابل
تعين‌هاي عالم بر تو طاري است
از آن گويي چوشيطان همچو من كيست
از آن گويي مرا خود اختيار است
تن من مركب و جانم سوار است
زمام تن به دست جان نهادند
همه تكليف بر من زان نهادند
نداني كين ره آتش‌پرستي است
همه اين آفت و شومي ز هستي است
كدامين اختيار اي مرد عاقل
كسي را كو بود بالذات باطل
چو بود توست يك سر همچو نابود
نگويي كه اختيارت از كجا بود
كسي كو را وجود از خود نباشد
به ذات خويش نيك و بد نباشد
كه را ديدي تو اندر جمله عالم
كه يك دم شادماني يافت بي غم
كه را شد حاصل آخر جمله اميد
كه ماند اندر كمالي تا به جاويد
مراتب باقي و اهل مراتب
به زير امر حق والله غالب
مؤثر حق شناس اندر همه جاي
ز حد خويشتن بيرون منه پاي
ز حال خويشتن پرس اين قدر چيست
وز آنجا باز دان كاهل قدر كيست
هر آن كس را كه مذهب غير جبر است
نبي فرمود كو مانند گبر است
چنان كان گبر يزدان و اهرمن گفت
مر آن نادان احمق او و من گفت
به ما افعال را نسبت مجازي است
نسب خود در حقيقت لهو و بازي است
نبودي تو كه فعلت آفريدند
تو را از بهر كاري برگزيدند
به قدرت بي‌سبب داناي بر حق
به علم خويش حكمي كرده مطلق
مقدر گشته پيش از جان و از تن
براي هر يكي كاري معين
يكي هفتصد هزاران ساله طاعت
به جاي آورد و كردش طوق لعنت
دگر از معصيت نور و صفا ديد
چو توبه كرد نور «اصطفي» ديد
عجب‌تر آنكه اين از ترك مامور
شد از الطاف حق مرحوم و مغفور
مر آن ديگر ز منهي گشته ملعون
زهي فعل تو بي چند و چه و چون
جناب كبريايي لاابالي است
منزه از قياسات خيالي است
چه بود اندر ازل اي مرد نااهل
كه اين يك شد محمد و آن ابوجهل
كسي كو با خدا چون و چرا گفت
چو مشرك حضرتش را ناسزا گفت
ورا زيبد كه پرسد از چه و چون
نباشد اعتراض از بنده موزون
خداوندي همه در كبريايي است
نه علت لايق فعل خدايي است
سزاوار خدايي لطف و قهر است
وليكن بندگي در جبر و فقر است
كرامت آدمي را اضطرار است
نه زان كو را نصيبي ز اختيار است
نبوده هيچ چيزش هرگز از خود
پس آنگه پرسدش از نيك و از بد
ندارد اختيار و گشته مامور
زهي مسكين كه شد مختار مجبور
نه ظلم است اين كه عين علم و عدل است
نه جور است اين كه محض لطف و فضل است
به شرعت زان سبب تكليف كردند
كه از ذات خودت تعريف كردند
چو از تكليف حق عاجز شوي تو
به يك بار از ميان بيرون روي تو
به كليت رهايي يابي از خويش
غني گردي به حق اي مرد درويش
برو جان پدر تن در قضا ده
به تقديرات يزداني رضا ده


بخش ۳۶ - سال از ماهيت قرب و بعد و امكان وصال با حق

۳۳ بازديد


وصال ممكن و واجب به هم چيست
حديث قرب و بعد و بيش و كم چيست


بخش ۳۵ - تمثيل در اطوار وجود

۳۱ بازديد


بخاري مرتفع گردد ز دريا
به امر حق فرو بارد به صحرا
شعاع آفتاب از چرخ چارم
بر او افتد شود تركيب با هم
كند گرمي دگر ره عزم بالا
در آويزد بدو آن آب دريا
چو با ايشان شود خاك و هوا ضم
برون آيد نبات سبز و خرم
غذاي جانور گردد ز تبديل
خورد انسان و يابد باز تحليل
شود يك نطفه و گردد در اطوار
وز او انسان شود پيدا دگر بار
چو نور نفس گويا بر تن آيد
يكي جسم لطيف و روشن آيد
شود طفل و جوان و كهل و كمپير
بيابد علم و راي و فهم و تدبير
رسد آنگه اجل از حضرت پاك
رود پاكي به پاكي خاك با خاك
هم اجزاي عالم چون نباتند
كه يك قطره ز درياي حياتند
زمان چو بگذرد بر وي شود باز
همه انجام ايشان همچو آغاز
رود هر يك از ايشان سوي مركز
كه نگذارد طبيعت خوي مركز
چو دريايي است وحدت ليك پر خون
كز او خيزد هزاران موج مجنون
نگر تا قطرهٔ باران ز دريا
چگونه يافت چندين شكل و اسما
بخار و ابر و باران و نم و گل
نبات و جانور انسان كامل
همه يك قطره بود آخر در اول
كز او شد اين همه اشيا ممثل
جهان از عقل و نفس و چرخ و اجرام
چو آن يك قطره دان ز آغاز و انجام
اجل چون در رسد در چرخ و انجم
شود هستي همه در نيستي گم
چو موجي بر زند گردد جهان طمس
يقين گردد «كان لم تغن بالامس»
خيال از پيش برخيزد به يك بار
نماند غير حق در دار ديار
تو را قربي شود آن لحظه حاصل
شوي تو بي تويي با دوست واصل
وصال اين جايگه رفع خيال است
چو غير از پيش برخيزد وصال است
مگو ممكن ز حد خويش بگذشت
نه او واجب شد و نه واجب او گشت
هر آن كو در معاني گشت فايق
نگويد كين بود قلب حقايق
هزاران نشاه داري خواجه در پيش
برو آمد شد خود را بينديش
ز بحث جزو و كل نشئات انسان
بگويم يك به يك پيدا و پنهان


بخش ۳۹ - جواب

۳۲ بازديد


يكي درياست هستي نطق ساحل
صدف حرف و جواهر دانش دل
به هر موجي هزاران در شهوار
برون ريزد ز نص و نقل و اخبار
هزاران موجب خيزد هر دم از وي
نگردد قطره‌اي هرگز كم از وي
وجود علم از آن درياي ژرف است
غلاف در او از صوت و حرف است
معاني چون كند اينجا تنزل
ضرورت باشد آن را از تمثل


بخش ۳۸ - سال از ماهيت نطق و بيان

۳۳ بازديد


چه بحر است آنكه نطقش ساحل آمد
ز قعر او چه گوهر حاصل آمد


بخش ۴۱ - قاعده در بيان اقسام فضيلت

۳۳ بازديد


اصول خلق نيك آمد عدالت
پس از وي حكمت وعفت شجاعت
حكيمي راست گفتار است و كردار
كسي كو متصف گردد بدين چار
به حكمت باشدش جان و دل آگه
نه گربز باشد و نه نيز ابله
به عفت شهوت خود كرده مستور
شره همچون خمود از وي شده دور
شجاع و صافي از ذل و تكبر
مبرا ذاتش از جبن و تهور
عدالت چون شعار ذات او شد
ندارد ظلم از آن خلقش نكو شد
همه اخلاق نيكو در ميانه است
كه از افراط و تفريطش كرانه است
ميانه چون صراط مستقيم است
ز هر دو جانبش قعر جحيم است
به باريكي و تيزي موي و شمشير
نه روي گشتن و بودن بر او دير
عدالت چون يكي دارد ز اضداد
همي هفت آمد اين اضداد ز اعداد
به زير هر عدد سري نهفت است
از آن درهاي دوزخ نيز هفت است
چنان كز ظلم شد دوزخ مهيا
بهشت آمد هميشه عدل را جا
جزاي عدل، نور و رحمت آمد
سزاي ظلم، لعن و ظلمت آمد
ظهور نيكويي در اعتدال است
عدالت جسم را اقصي كمال است
مركب چون شود مانند يك چيز
ز اجزا دور گردد فعل و تمييز
بسيط الذات را مانند گردد
ميان اين و آن پيوند گردد
نه پيوندي كه از تركيب اجزاست
كه روح از وصف جسميت مبراست
چو آب و گل شود يكباره صافي
رسد از حق بدو روح اضافي
چو يابد تسويت اجزاي اركان
در او گيرد فروغ عالم جان
شعاع جان سوي تن وقت تعديل
چو خورشيد و زمين آمد به تمثيل


بخش ۴۰ - تمثيل در بيان ماهيت صورت و معني

۳۳ بازديد


شنيدم من كه اندر ماه نيسان
صدف بالا رود از قعر عمان
ز شيب قعر بحر آيد برافراز
به روي بحر بنشيند دهن باز
بخاري مرتفع گردد ز دريا
فرو بارد به امر حق تعالي
چكد اندر دهانش قطره‌اي چند
شود بسته دهان او به صد بند
رود با قعر دريا با دلي پر
شود آن قطرهٔ باران يكي در
به قعر اندر رود غواص دريا
از آن آرد برون لؤلؤي لالا
تن تو ساحل و هستي چو درياست
بخارش فيض و باران علم اسماست
خرد غواص آن بحر عظيم است
كه او را صد جواهر در گليم است
دل آمد علم را مانند يك ظرف
صدف با علم دل صوت است با حرف
نفس گردد روان چون برق لامع
رسد زو حرفها با گوش سامع
صدف بشكن برون كن در شهوار
بيفكن پوست مغز نغز بردار
لغت با اشتقاق و نحو با صرف
همي‌گردد همه پيرامن حرف
هر آن كو جمله عمر خود در اين كرد
به هرزه صرف عمر نازنين كرد
ز جوزش قشر سبز افتاد در دست
نيابد مغز هر كو پوست نشكست
بلي بي پوست ناپخته است هر مغز
ز علم ظاهر آمد علم دين نغز
ز من جان برادر پند بنيوش
به جان و دل برو در علم دين كوش
كه عالم در دو عالم سروري يافت
اگر كهتر بد از وي مهتري يافت
عمل كان از سر احوال باشد
بسي بهتر ز علم قال باشد
ولي كاري كه از آب و گل آيد
نه چون علم است كان كار از دل آيد
ميان جسم و جان بنگر چه فرق است
كه اين را غرب گيري آن چو شرق است
از اينجا باز دان احوال و اعمال
به نسبت با علوم قال با حال
نه علم است آنكه دارد ميل دنيي
كه صورت دارد اما نيست معني
نگردد علم هرگز جمع با آز
ملك خواهي سگ از خود دور انداز
علوم دين ز اخلاق فرشته است
نباشد در دلي كو سگ سرشت است
حديث مصطفي آخر همين است
نكو بشنو كه البته چنين است
درون خانه‌اي چون هست صورت
فرشته نايد اندر وي ضرورت
برو بزداي روي تختهٔ دل
كه تا سازد ملك پيش تو منزل
از او تحصيل كن علم وراثت
ز بهر آخرت مي‌كن حراثت
كتاب حق بخوان از نفس و آفاق
مزين شو به اصل جمله اخلاق