من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۴ - سال از شرايط شناخت وحدت و موضوع شناخت عرفاني

۲۸ بازديد


كه شد بر سر وحدت واقف آخر
شناساي چه آمد عارف آخر


بخش ۲۳ - تمثيل در بيان سير مراتب نبوت و ولايت

۳۲ بازديد


چه نور آفتاب از شب جدا شد
تو را صبح و طلوع و استوا شد
دگر باره ز دور چرخ دوار
زوال و عصر و مغرب شد پديدار
بود نور نبي خورشيد اعظم
گه از موسي پديد و گه ز آدم
اگر تاريخ عالم را بخواني
مراتب را يكايك باز داني
ز خور هر دم ظهور سايه‌اي شد
كه آن معراج دين را پايه‌اي شد
زمان خواجه وقت استوا بود
كه از هر ظل و ظلمت مصطفا بود
به خط استوا بر قامت راست
ندارد سايه پيش و پس چپ و راست
چو كرد او بر صراط حق اقامت
به امر «فاستقم» مي‌داشت قامت
نبودش سايه كان دارد سياهي
زهي نور خدا ظل الهي
ورا قبله ميان غرب و شرق است
ازيرا در ميان نور غرق است
به دست او چو شيطان شد مسلمان
به زير پاي او شد سايه پنهان
مراتب جمله زير پايهٔ اوست
وجود خاكيان از سايهٔ اوست
ز نورش شد ولايت سايه گستر
مشارق با مغارب شد برابر
ز هر سايه كه اول گشت حاصل
در آخر شد يكي ديگر مقابل
كنون هر عالمي باشد ز امت
رسولي را مقابل در نبوت
نبي چون در نبوت بود اكمل
بود از هر ولي ناچار افضل
ولايت شد به خاتم جمله ظاهر
بر اول نقطه هم ختم آمد آخر
از او عالم شود پر امن و ايمان
جماد و جانور يابد از او جان
نماند در جهان يك نفس كافر
شود عدل حقيقي جمله ظاهر
بود از سر وحدت واقف حق
در او پيدا نمايد وجه مطلق


بخش ۲۲ - قاعده در حكمت وجود اوليا

۳۳ بازديد


نبوت را ظهور از آدم آمد
كمالش در وجود خاتم آمد
ولايت بود باقي تا سفر كرد
چو نقطه در جهان دوري دگر كرد
ظهور كل او باشد به خاتم
بدو گردد تمامي دور عالم
وجود اوليا او را چو عضوند
كه او كل است و ايشان همچو جزوند
چو او از خواجه يابد نسبت تام
از او با ظاهر آيد رحمت عام
شود او مقتداي هر دو عالم
خليفه گردد از اولاد آدم


بخش ۲۶ - سال از كيفيت جمع بين وحدت و كثرت

۳۳ بازديد


اگر معروف و عارف ذات پاك است
چه سودا در سر اين مشت خاك است


بخش ۲۵ - جواب

۳۲ بازديد


كسي بر سر وحدت گشت واقف
كه او واقف نشد اندر مواقف
دل عارف شناساي وجود است
وجود مطلق او را در شهود است
به جز هست حقيقي هست نشناخت
از آن رو هستي خود پاك در باخت
وجود تو همه خار است و خاشاك
برون انداز از خود جمله را پاك
برو تو خانهٔ دل را فرو روب
مهيا كن مقام و جاي محبوب
چو تو بيرون شدي او اندر آيد
به تو بي تو جمال خود نمايد
كس كو از نوافل گشت محبوب
به لاي نفي كرد او خانه جاروب
درون جان محبوب او مكان يافت
ز «بي يسمع و بي يبصر» نشان يافت
ز هستي تا بود باقي بر او شين
نيابد علم عارف صورت عين
موانع تا نگرداني ز خود دور
درون خانهٔ دل نايدت نور
موانع چون در اين عالم چهار است
طهارت كردن از وي هم چهار است
نخستين پاكي از احداث و انجاس
دوم از معصيت وز شر وسواس
سوم پاكي ز اخلاق ذميمه است
كه با وي آدمي همچون بهيمه است
چهارم پاكي سر است از غير
كه اينجا منتهي مي‌گرددش سير
هر آن كو كرد حاصل اين طهارات
شود بي شك سزاوار مناجات
تو تا خود را بكلي در نبازي
نمازت كي شود هرگز نمازي
چو ذاتت پاك گردد از همه شين
نمازت گردد آنگه قرةالعين
نماند در ميانه هيچ تمييز
شود معروف و عارف جمله يك چيز


بخش ۲۹ - سال از معني انا الحق

۳۳ بازديد


كدامين نقطه را نطق است «اناالحق»
چه گويي هرزه بود آن يا محقق


بخش ۲۸ - تمثيل در بيان نسبت عقل با شهود

۳۲ بازديد


ندارد باورت اكمه ز الوان
وگر صد سال گويي نقل و برهان
سپيد و زرد و سرخ و سبز و كاهي
به نزد وي نباشد جز سياهي
نگر تا كور مادرزاد بدحال
كجا بينا شود از كحل كحال
خرد از ديدن احوال عقبا
بود چون كور مادرزاد دنيا
وراي عقل طوري دارد انسان
كه بشناسد بدان اسرار پنهان
بسان آتش اندر سنگ و آهن
نهاده است ايزد اندر جان و در تن
چو بر هم اوفتاد اين سنگ و آهن
ز نورش هر دو عالم گشت روشن
از آن مجموع پيدا گردد اين راز
چو دانستي برو خود را برانداز
تويي تو نسخهٔ نقش الهي
بجو از خويش هر چيزي كه خواهي


بخش ۲۷ - جواب

۳۲ بازديد


مكن بر نعمت حق ناسپاسي
كه تو حق را به نور حق شناسي
جز او معروف و عارف نيست درياب
وليكن خاك مي‌يابد ز خور تاب
عجب نبود كه ذره دارد اميد
هواي تاب مهر و نور خورشيد
به ياد آور مقام و حال فطرت
كز آنجا باز داني اصل فكرت
«الست بربكم» ايزد كه را گفت
كه بود آخر كه آن ساعت «بلي» گفت
در آن روزي كه گلها مي‌سرشتند
به دل در قصهٔ ايمان نوشتند
اگر آن نامه را يك ره بخواني
هر آن چيزي كه مي‌خواهي بداني
تو بستي عقد عهد بندگي دوش
ولي كردي به ناداني فراموش
كلام حق بدان گشته است منزل
كه يادت آورد از عهد اول
اگر تو ديده‌اي حق را به آغاز
در اينجا هم تواني ديدنش باز
صفاتش را ببين امروز اينجا
كه تا ذاتش تواني ديد فردا
وگرنه رنج خود ضايع مگردان
برو بنيوش «لاتهدي» ز قرآن


بخش ۳۱ - قاعده در بطلان حلول و اتحاد

۳۳ بازديد


من و ما و تو او هست يك چيز
كه در وحدت نباشد هيچ تمييز
هر آن كو خالي از خود چون خلا شد
انا الحق اندر او صوت و صدا شد
شود با وجه باقي غير هالك
يكي گردد سلوك و سير و سالك
حلول و اتحاد از غير خيزد
ولي وحدت همه از سير خيزد
تعين بود كز هستي جدا شد
نه حق شد بنده نه بنده خدا شد
حلول و اتحاد اينجا محال است
كه در وحدت دويي عين ضلال است
وجود خلق و كثرت درنمود است
نه هرچ آن مي‌نمايد عين بود است


بخش ۳۰ - جواب

۳۲ بازديد


انا الحق كشف اسرار است مطلق
جز از حق كيست تا گويد انا الحق
همه ذرات عالم همچو منصور
تو خواهي مست گير و خواه مخمور
در اين تسبيح و تهليلند دائم
بدين معني همي‌باشند قائم
اگر خواهي كه گردد بر تو آسان
«و ان من شيء» را يك ره فرو خوان
چو كردي خويشتن را پنبه‌كاري
تو هم حلاج‌وار اين دم برآري
برآور پنبهٔ پندارت از گوش
نداي «واحد القهار» بنيوش
ندا مي‌آيد از حق بر دوامت
چرا گشتي تو موقوف قيامت
درآ در وادي ايمن كه ناگاه
درختي گويدت «اني انا الله»
روا باشد انا الحق از درختي
چرا نبود روا از نيك‌بختي
هر آن كس را كه اندر دل شكي نيست
يقين داند كه هستي جز يكي نيست
انانيت بود حق را سزاوار
كه هو غيب است و غايب وهم و پندار
جناب حضرت حق را دويي نيست
در آن حضرت من و ما و تويي نيست