من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۰ - جواب

۳۱ بازديد


هر آن چيزي كه در عالم عيان است
چو عكسي ز آفتاب آن جهان است
جهان چون زلف و خط و خال و ابروست
كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست
تجلي گه جمال و گه جلال است
رخ و زلف آن معاني را مثال است
صفات حق تعالي لطف و قهر است
رخ و زلف بتان را زان دو بهر است
چو محسوس آمد اين الفاظ مسموع
نخست از بهر محسوس است موضوع
ندارد عالم معني نهايت
كجا بيند مر او را لفظ غايت
هر آن معني كه شد از ذوق پيدا
كجا تعبير لفظي يابد او را
چو اهل دل كند تفسير معني
به مانندي كند تعبير معني
كه محسوسات از آن عالم چو سايه است
كه اين چون طفل و آن مانند دايه است
به نزد من خود الفاظ ماول
بر آن معني فتاد از وضع اول
به محسوسات خاص از عرف عام است
چه داند عام كان معني كدام است
نظر چون در جهان عقل كردند
از آنجا لفظها را نقل كردند
تناسب را رعايت كرد عاقل
چو سوي لفظ معني گشت نازل
ولي تشبيه كلي نيست ممكن
ز جست و جوي آن مي‌باش ساكن
بدين معني كسي را بر تو دق نيست
كه صاحب مذهب اينجا غير حق نيست
ولي تا با خودي زنهار زنهار
عبارات شريعت را نگه‌دار
كه رخصت اهل دل را در سه حال است
فنا و سكر و آن ديگر دلال است
هر آن كس كو شناسد اين سه حالت
بداند وضع الفاظ و دلالت
تو را گر نيست احوال مواجيد
مشو كافر ز ناداني به تقليد
مجازي نيست احوال حقيقت
نه هر كس يابد اسرار طريقت
گزاف اي دوست نايد ز اهل تحقيق
مر اين را كشف بايد يا كه تصديق
بگفتم وضع الفاظ و معاني
تو را سربسته گر خواهي بداني
نظر كن در معاني سوي غايت
لوازم را يكايك كن رعايت
به وجه خاص از آن تشبيه مي‌كن
ز ديگر وجه‌ها تنزيه مي‌كن
چو شد اين قاعده يك سر مقرر
نمايم زان مثالي چند ديگر


بخش ۵۵ - سال از معني حقيقي شراب و شاهد و خرابات و امثال آن

۳۰ بازديد


شراب و شمع و شاهد را چه معني است
خراباتي شدن آخر چه دعوي است


بخش ۵۴ - اشارت به خال

۳۱ بازديد


بر آن رخ نقطهٔ خالش بسيط است
كه اصل مركز دور محيط است
از او شد خط دور هر دو عالم
وز او شد خط نفس و قلب آدم
از آن حال دل پرخون تباه است
كه عكس نقطهٔ خال سياه است
ز خالش حال دل جز خون شدن نيست
كز آن منزل ره بيرون شدن نيست
به وحدت در نباشد هيچ كثرت
دو نقطه نبود اندر اصل وحدت
ندانم خال او عكس دل ماست
و يا دل عكس خال روي زيباست
ز عكس خال او دل گشت پيدا
و يا عكس دل آنجا شد هويدا
دل اندر روي او يا اوست در دل
به من پوشيده شد اين راز مشكل
اگر هست اين دل ما عكس آن خال
چرا مي‌باشد آخر مختلف حال
گهي چون چشم مخمورش خراب است
گهي چون زلف او در اضطراب است
گهي روشن چو آن روي چو ماه است
گهي تاريك چون خال سياه است
گهي مسجد بود گاهي كنشت است
گهي دوزخ بود گاهي بهشت است
گهي برتر شود از هفتم افلاك
گهي افتد به زير تودهٔ خاك
پس از زهد و ورع گردد دگر بار
شراب و شمع و شاهد را طلبكار


بخش ۵۳ - اشارت به رخ و خط

۳۱ بازديد


رخ اينجا مظهر حسن خدايي است
مراد از خط جناب كبريايي است
رخش خطي كشيد اندر نكويي
كه از ما نيست بيرون خوبرويي
خط آمد سبزه‌زار عالم جان
از آن كردند نامش دار حيوان
ز تاريكي زلفش روز شب كن
ز خطش چشمهٔ حيوان طلب كن
خضروار از مقام بي‌نشاني
بخور چون خطش آب زندگاني
اگر روي و خطش بيني تو بي‌شك
بداني كثرت از وحدت يكايك
ز زلفش باز داني كار عالم
ز خطش باز خواني سر مبهم
كسي گر خطش از روي نكو ديد
دل من روي او در خط او ديد
مگر رخسار او سبع المثاني است
كه هر حرفي از او بحر معاني است
نهفته زير هر مويي از او باز
هزاران بحر علم از عالم راز
ببين بر آب قلبت عرش رحمان
ز خط عارض زيباي جانان


بخش ۵۷ - اشارت به خرابات

۳۲ بازديد


خراباتي شدن از خود رهايي است
خودي كفر است ور خود پارسايي است
نشاني داده‌اندت از خرابات
كه «التوحيد اسقاط الاضافات»
خرابات از جهان بي‌مثالي است
مقام عاشقان لاابالي است
خرابات آشيان مرغ جان است
خرابات آستان لامكان است
خراباتي خراب اندر خراب است
كه در صحراي او عالم سراب است
خراباتي است بي حد و نهايت
نه آغازش كسي ديده نه غايت
اگر صد سال در وي مي‌شتابي
نه كس را و نه خود را بازيابي
گروهي اندر او بي پا و بي سر
همه نه مؤمن و نه نيز كافر
شراب بيخودي در سر گرفته
به ترك جمله خير و شر گرفته
شرابي خورده هر يك بي‌لب و كام
فراغت يافته از ننگ و از نام
حديث و ماجراي شطح و طامات
خيال خلوت و نور كرامات
به بوي درديي از دست داده
ز ذوق نيستي مست اوفتاده
عصا و ركوه و تسبيح و مسواك
گرو كرده به دردي جمله را پاك
ميان آب و گل افتان و خيزان
به جاي اشك خون از ديده ريزان
گهي از سرخوشي در عالم ناز
شده چون شاطران گردن افراز
گهي از روسياهي رو به ديوار
گهي از سرخ‌رويي بر سر دار
گهي اندر سماع از شوق جانان
شده بي پا و سر چون چرخ گردان
به هر نغمه كه از مطرب شنيده
بدو وجدي از آن عالم رسيده
سماع جان نه آخر صوت و حرف است
كه در هر پرده‌اي سري شگرف است
ز سر بيرون كشيده دلق ده تو
مجرد گشته از هر رنگ و هر بو
فرو شسته بدان صاف مروق
همه رنگ سياه و سبز و ازرق
يكي پيمانه خورده از مي صاف
شده زان صوفي صافي ز اوصاف
به مژگان خاك مزبل پاك رفته
ز هر چ آن ديده از صد يك نگفته
گرفته دامن رندان خمار
ز شيخي و مريدي گشته بيزار
چه شيخي و مريدي اين چه قيد است
چه جاي زهد و تقوي اين چه شيد است
اگر روي تو باشد در كه و مه
بت و زنار و ترسايي تو را به


بخش ۵۶ - جواب

۳۲ بازديد


شراب و شمع و شاهد عين معني است
كه در هر صورتي او را تجلي است
شراب و شمع سكر و نور عرفان
ببين شاهد كه از كس نيست پنهان
شراب اينجا زجاجه شمع مصباح
بود شاهد فروغ نور ارواح
ز شاهد بر دل موسي شرر شد
شرابش آتش و شمعش شجر شد
شراب و شمع جام و نور اسري است
ولي شاهد همان آيات كبري است
شراب بيخودي در كش زماني
مگر از دست خود يابي اماني
بخور مي تا ز خويشت وارهاند
وجود قطره با دريا رساند
شرابي خور كه جامش روي يار است
پياله چشم مست باده‌خوار است
شرابي را طلب بي‌ساغر و جام
شراب باده خوار و ساقي آشام
شرابي خور ز جام وجه باقي
«سقاهم ربهم» او راست ساقي
طهور آن مي بود كز لوث هستي
تو را پاكي دهد در وقت مستي
بخور مي وارهان خود را ز سردي
كه بد مستي به است از نيك مردي
كسي كو افتد از درگاه حق دور
حجاب ظلمت او را بهتر از نور
كه آدم را ز ظلمت صد مدد شد
ز نور ابليس ملعون ابد شد
اگر آيينهٔ دل را زدوده است
چو خود را بيند اندر وي چه سود است
ز رويش پرتوي چون بر مي افتاد
بسي شكل حبابي بر وي افتاد
جهان جان در او شكل حباب است
حبابش اوليائي را قباب است
شده زو عقل كل حيران و مدهوش
فتاده نفس كل را حلقه در گوش
همه عالم چو يك خمخانهٔ اوست
دل هر ذره‌اي پيمانهٔ اوست
خرد مست و ملايك مست و جان مست
هوا مست و زمين مست آسمان مست
فلك سرگشته از وي در تكاپوي
هوا در دل به اميد يكي بوي
ملايك خورده صاف از كوزهٔ پاك
به جرعه ريخته دردي بر اين خاك
عناصر گشته زان يك جرعه سر خوش
فتاده گه در آب و گه در آتش
ز بوي جرعه‌اي كه افتاد بر خاك
برآمد آدمي تا شد بر افلاك
ز عكس او تن پژمرده جان يافت
ز تابش جان افسرده روان يافت
جهاني خلق از او سرگشته دائم
ز خان و مان خود برگشته دائم
يكي از بوي دردش ناقل آمد
يكي از نيم جرعه عاقل آمد
يكي از جرعه‌اي گرديده صادق
يكي از يك صراحي گشته عاشق
يكي ديگر فرو برده به يك بار
مي و ميخانه و ساقي و ميخوار
كشيده جمله و مانده دهن باز
زهي دريا دل رند سرافراز
در آشاميده هستي را به يك بار
فراغت يافته ز اقرار و انكار
شده فارغ ز زهد خشك و طامات
گرفته دامن پير خرابات


بخش ۶۰ - اشارت به زنار

۳۴ بازديد


نظر كردم بديدم اصل هر كار
نشان خدمت آمد عقد زنار
نباشد اهل دانش را مؤول
ز هر چيزي مگر بر وضع اول
ميان در بند چون مردان به مردي
درآ در زمرهٔ «اوفوا بعهدي»
به رخش علم و چوگان عبادت
اگر چه خلق بسيار آفريدند
ز ميدان در ربا گوي سعادت
تو را از بهر اين كار آفريدند
پدر چون علم و مادر هست اعمال
به سان قرةالعين است احوال
نباشد بي‌پدر انسان شكي نيست
مسيح اندر جهان بيش از يكي نيست
رها كن ترهات و شطح و طامات
خيال خلوت و نور كرامات
كرامات تو اندر حق پرستي است
جز اين كبر و ريا و عجب و هستي است
در اين هر چيز كان نز باب فقر است
همه اسباب استدراج و مكر است
ز ابليس لعين بي سعادت
شود صادر هزاران خرق عادت
گه از ديوارت آيد گاهي از بام
گهي در دل نشيند گه در اندام
همي‌داند ز تو احوال پنهان
در آرد در تو كفر و فسق و عصيان
شد ابليست امام و در پسي تو
بدو ليكن بدين‌ها كي رسي تو
كرامات تو گر در خودنمايي است
تو فرعوني و اين دعوي خدايي است
كسي كو راست با حق آشنايي
نيايد هرگز از وي خودنمايي
همه روي تو در خلق است زنهار
مكن خود را بدين علت گرفتار
چو با عامه نشيني مسخ گردي
چه جاي مسخ يك سر نسخ گردي
مبادا هيچ با عامت سر و كار
كه از فطرت شوي ناگه نگونسار
تلف كردي به هرزه نازنين عمر
نگويي در چه كاري با چنين عمر
به جمعيت لقب كردند تشويش
خري را پيشوا كردي زهي ريش
فتاده سروري اكنون به جهال
از اين گشتند مردم جمله بدحال
نگر دجال اعور تا چگونه
فرستاده است در عالم نمونه
نمونه باز بين اي مرد حساس
خر او را كه نامش هست جساس
خران را بين همه در تنگ آن خر
شده از جهل پيش‌آهنگ آن خر
چو خواجه قصهٔ آخر زمان كرد
به چندين جا از اين معني نشان كرد
ببين اكنون كه كور و كر شبان شد
علوم دين همه بر آسمان شد
نماند اندر ميانه رفق و آزرم
نمي‌دارد كسي از جاهلي شرم
همه احوال عالم باژگون است
اگر تو عاقلي بنگر كه چون است
كسي كارباب لعن و طرد و مقت است
پدر نيكو بد، اكنون شيخ وقت است
خضر مي‌كشت آن فرزند طالح
كه او را بد پدر با جد صالح
كنون با شيخ خود كردي تو اي خر
خري را كز خري هست از تو خرتر
چو او «يعرف الهر من البر»
چگونه پاك گرداند تو را سر
و گر دارد نشان باب خود پور
چه گويم چون بود «نور علي نور»
پسر كو نيك‌راي و نيك‌بخت است
چو ميوه زبده و سر درخت است
وليكن شيخ دين كي گردد آن كو
نداند نيك از بد بد ز نيكو
مريدي علم دين آموختن بود
چراغ دل ز نور افروختن بود
كسي از مرده علم آموخت هرگز
ز خاكستر چراغ افروخت هرگز
مرا در دل همي آيد كز اين كار
ببندم بر ميان خويش زنار
نه زان معني كه من شهرت ندارم
كه دارم ليك از وي هست عارم
شريكم چون خسيس آمد در اين كار
خمولم بهتر از شهرت به بسيار
دگرباره رسيدالهامم از حق
كه بر حكمت مگير از ابلهي دق
اگر كناس نبود در ممالك
همه خلق اوفتند اندر مهالك
بود جنسيت آخر علت ضم
چنين آمد جهان والله اعلم
وليك از صحبت نااهل بگريز
عبادت خواهي از عادت بپرهيز
نگردد جمع با عادت عبادت
عبادت مي‌كني بگذر ز عادت


بخش ۵۹ - جواب

۳۲ بازديد


بت اينجا مظهر عشق است و وحدت
بود زنار بستن عقد خدمت
چو كفر و دين بود قائم به هستي
شود توحيد عين بت‌پرستي
چو اشيا هست هستي را مظاهر
از آن جمله يكي بت باشد آخر
نكو انديشه كن اي مرد عاقل
كه بت از روي هستي نيست باطل
بدان كه ايزد تعالي خالق اوست
ز نيكو هر چه صادر گشت نيكوست
وجود آنجا كه باشد محض خير است
وگر شري است در وي آن ز غير است
مسلمان گر بدانستي كه بت چيست
بدانستي كه دين در بت‌پرستي است
وگر مشرك ز بت آگاه گشتي
كجا در دين خود گمراه گشتي
نديد او از بت الا خلق ظاهر
بدين علت شد اندر شرع كافر
تو هم گر زو ببيني حق پنهان
به شرع اندر نخوانندت مسلمان
ز اسلام مجازي گشت بيزار
كه را كفر حقيقي شد پديدار
درون هر بتي جاني است پنهان
به زير كفر ايماني است پنهان
هميشه كفر در تسبيح حق است
و «ان من شيء» گفت اينجا چه دق است
چه مي‌گويم كه دور افتادم از راه
«فذرهم بعد ما جائت قل الله»
بدان خوبي رخ بت را كه آراست
كه گشتي بت‌پرست ار حق نمي‌خواست
هم او كرد و هم او گفت و هم او بود
نكو كرد و نكو گفت و نكو بود
يكي بين و يكي گوي و يكي دان
بدين ختم آمد اصل و فرع ايمان
نه من مي‌گويم اين بشنو ز قرآن
تفاوت نيست اندر خلق رحمان


بخش ۵۸ - سال از معني بت و زنار و ترسايي

۳۲ بازديد


بت و زنار و ترسايي در اين كوي
همه كفر است ورنه چيست بر گوي


بخش ۶۳ - اشارت به بت

۳۲ بازديد


بت ترسا بچه نوري است باهر
كه از روي بتان دارد مظاهر
كند او جمله دلها را وشاقي
گهي گردد مغني گاه ساقي
زهي مطرب كه از يك نغمهٔ خوش
زند در خرمن صد زاهد آتش
زهي ساقي كه او از يك پياله
كند بيخود دو صد هفتاد ساله
رود در خانقه مست شبانه
كند افسون صوفي را فسانه
وگر در مسجد آيد در سحرگاه
بنگذارد در او يك مرد آگاه
رود در مدرسه چون مست مستور
فقيه از وي شود بيچاره مخمور
ز عشقش زاهدان بيچاره گشته
ز خان و مان خود آواره گشته
يكي مؤمن دگر را كافر او كرد
همه عالم پر از شور و شر او كرد
خرابات از لبش معمور گشته
مساجد از رخش پر نور گشته
همه كار من از وي شد ميسر
بدو ديدم خلاص از نفس كافر
دلم از دانش خود صد حجب داشت
ز عجب و نخوت و تلبيس و پنداشت
درآمد از درم آن مه سحرگاه
مرا از خواب غفلت كرد آگاه
ز رويش خلوت جان گشت روشن
بدو ديدم كه تا خود چيستم من
چو كردم در رخ خوبش نگاهي
برآمد از ميان جانم آهي
مرا گفتا كه اي شياد سالوس
به سر شد عمرت اندر نام و ناموس
ببين تا علم و زهد و كبر و پنداشت
تو را اي نارسيده از كه واداشت
نظر كردن به رويم نيم ساعت
همي‌ارزد هزاران ساله طاعت
علي‌الجمله رخ آن عالم آراي
مرا با من نمود آن دم سراپاي
سيه شد روي جانم از خجالت
ز فوت عمر و ايام بطالت
چو ديد آن ماه كز روي چو خورشيد
بريدم من ز جان خويش اميد
يكي پيمانه پر كرد و به من داد
كه از آب وي آتش در من افتاد
كنون گفت از مي بي‌رنگ و بي‌بوي
نقوش تختهٔ هستي فرو شوي
چو آشاميدم آن پيمانه را پاك
در افتادم ز مستي بر سر خاك
كنون نه نيستم در خود نه هستم
نه هشيارم نه مخمورم نه مستم
گهي چون چشم او دارم سري خوش
گهي چون زلف او باشم مشوش
گهي از خوي خود در گلخنم من
گهي از روي او در گلشنم من