بخش ۴۰ - تمثيل در بيان ماهيت صورت و معني

۳۴ بازديد


شنيدم من كه اندر ماه نيسان
صدف بالا رود از قعر عمان
ز شيب قعر بحر آيد برافراز
به روي بحر بنشيند دهن باز
بخاري مرتفع گردد ز دريا
فرو بارد به امر حق تعالي
چكد اندر دهانش قطره‌اي چند
شود بسته دهان او به صد بند
رود با قعر دريا با دلي پر
شود آن قطرهٔ باران يكي در
به قعر اندر رود غواص دريا
از آن آرد برون لؤلؤي لالا
تن تو ساحل و هستي چو درياست
بخارش فيض و باران علم اسماست
خرد غواص آن بحر عظيم است
كه او را صد جواهر در گليم است
دل آمد علم را مانند يك ظرف
صدف با علم دل صوت است با حرف
نفس گردد روان چون برق لامع
رسد زو حرفها با گوش سامع
صدف بشكن برون كن در شهوار
بيفكن پوست مغز نغز بردار
لغت با اشتقاق و نحو با صرف
همي‌گردد همه پيرامن حرف
هر آن كو جمله عمر خود در اين كرد
به هرزه صرف عمر نازنين كرد
ز جوزش قشر سبز افتاد در دست
نيابد مغز هر كو پوست نشكست
بلي بي پوست ناپخته است هر مغز
ز علم ظاهر آمد علم دين نغز
ز من جان برادر پند بنيوش
به جان و دل برو در علم دين كوش
كه عالم در دو عالم سروري يافت
اگر كهتر بد از وي مهتري يافت
عمل كان از سر احوال باشد
بسي بهتر ز علم قال باشد
ولي كاري كه از آب و گل آيد
نه چون علم است كان كار از دل آيد
ميان جسم و جان بنگر چه فرق است
كه اين را غرب گيري آن چو شرق است
از اينجا باز دان احوال و اعمال
به نسبت با علوم قال با حال
نه علم است آنكه دارد ميل دنيي
كه صورت دارد اما نيست معني
نگردد علم هرگز جمع با آز
ملك خواهي سگ از خود دور انداز
علوم دين ز اخلاق فرشته است
نباشد در دلي كو سگ سرشت است
حديث مصطفي آخر همين است
نكو بشنو كه البته چنين است
درون خانه‌اي چون هست صورت
فرشته نايد اندر وي ضرورت
برو بزداي روي تختهٔ دل
كه تا سازد ملك پيش تو منزل
از او تحصيل كن علم وراثت
ز بهر آخرت مي‌كن حراثت
كتاب حق بخوان از نفس و آفاق
مزين شو به اصل جمله اخلاق


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد