من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۴ - جواب

۳۱ بازديد


وجود آن جزو دان كز كل فزون است
كه موجود است كل وين باژگون است
بود موجود را كثرت بروني
كه از وحدت ندارد جز دروني
وجود كل ز كثرت گشت ظاهر
كه او در وحدت جزو است سائر
ندارد كل وجودي در حقيقت
كه او چون عارضي شد بر حقيقت
چو كل از روي ظاهر هست بسيار
بود از جزو خود كمتر به مقدار
نه آخر واجب آمد جزو هستي
كه هستي كرد او را زيردستي
وجود كل كثير واحد آيد
كثير از روي كثرت مي‌نمايد
عرض شد هستيي كان اجتماعي است
عرض سوي عدم بالذات ساعي است
به هر جزوي ز كل كان نيست گردد
كل اندر دم ز امكان نيست گردد
جهان كل است و در هر طرفةالعين
عدم گردد و لا يبقي زمانين
دگر باره شود پيدا جهاني
به هر لحظه زمين و آسماني
به هر لحظه جوان و كهنه پير است
به هر دم اندر او حشر و نشير است
در آن چيزي دو ساعت مي‌نپايد
در آن ساعت كه مي‌ميرد بزايد
وليكن طامةالكبري نه اين است
كه اين يوم عمل وان يوم دين است
از آن تا اين بسي فرق است زنهار
به ناداني مكن خود را گرفتار
نظر بگشاي در تفصيل و اجمال
نگر در ساعت و روز و مه و سال


بخش ۴۳ - سال در شناخت جزو حقيقي و كل مجازي و كيفيت بزرگتر بودن اين جزو از كل خود

۳۱ بازديد


چه جزو است آنكه او از كل فزون است
طريق جستن آن جزو چون است


بخش ۴۲ - تمثيل در بيان نكاح معنوي جسم با جان يا صورت با معني

۳۳ بازديد


اگرچه خور به چرخ چارمين است
شعاعش نور و تدبير زمين است
طبيعت هاي عنصر نزد خور نيست
كواكب گرم و سرد و خشك و تر نيست
عناصر جمله از وي گرم و سرد است
سپيد و سرخ و سبز و آل و زرد است
بود حكمش روان چون شاه عادل
كه نه خارج توان گفتن نه داخل
چو از تعديل شد اركان موافق
ز حسنش نفس گويا گشت عاشق
نكاح معنوي افتاد در دين
جهان را نفس كلي داد كابين
از ايشان مي پديد آمد فصاحت
علوم و نطق و اخلاق و صباحت
ملاحت از جهان بي‌مثالي
درآمد همچو رند لاابالي
به شهرستان نيكويي علم زد
همه ترتيب عالم را به هم زد
گهي بر رخش حسن او شهسوار است
گهي با نطق تيغ آبدار است
چو در شخص است خوانندش ملاحت
چو در لفظ است گويندش بلاغت
ولي و شاه و درويش و توانگر
همه در تحت حكم او مسخر
درون حسن روي نيكوان چيست
نه آن حسن است تنها گويي آن چيست
جز از حق مي‌نيايد دلربايي
كه شركت نيست كس را در خدايي
كجا شهوت دل مردم ربايد
كه حق گه گه ز باطل مي‌نمايد
مؤثر حق شناس اندر همه جاي
ز حد خويشتن بيرون منه پاي
حق اندر كسوت حق بين و حق دان
حق اندر باطل آمد كار شيطان


بخش ۴۷ - سال از كيفيت جدايي ميان قديم و محدث

۳۱ بازديد


قديم و محدث از هم چون جدا شد
كه اين عالم شد آن ديگر خدا شد


بخش ۴۶ - قاعده در بيان معني حشر

۳۲ بازديد


ز تو هر فعل كه اول گشت صادر
بر آن گردي به باري چند قادر
به هر باري اگر نفع است اگر ضر
شود در نفس تو چيزي مدخر
به عادت حالها با خوي گردد
به مدت ميوه‌ها خوش بوي گردد
از آن آموخت انسان پيشه‌ها را
وز آن تركيب كرد انديشه‌ها را
همه افعال و اقوال مدخر
هويدا گردد اندر روز محشر
چو عريان گردي از پيراهن تن
شود عيب و هنر يكباره روشن
تنت باشد وليكن بي‌كدورت
كه بنمايد از او چون آب صورت
همه پيدا شود آنجا ضماير
فرو خوان آيت «تبلي السرائر»
دگر باره به وفق عالم خاص
شود اخلاق تو اجسام و اشخاص
چنان كز قوت عنصر در اينجا
مواليد سه گانه گشت پيدا
همه اخلاق تو در عالم جان
گهي انوار گردد گاه نيران
تعين مرتفع گردد ز هستي
نماند درنظر بالا و پستي
نماند مرگت اندر دار حيوان
به يك رنگي برآيد قالب و جان
بود پا و سر و چشم تو چون دل
شود صافي ز ظلمت صورت گل
كند انوار حق بر تو تجلي
ببيني بي‌جهت حق را تعالي
دو عالم را همه بر هم زني تو
ندانم تا چه مستي‌ها كني تو
«سقاهم ربهم» چبود بينديش
«طهورا» چيست صافي گشتن از خويش
زهي شربت زهي لذت زهي ذوق
زهي حيرت زهي دولت زهي شوق
خوشا آن دم كه ما بي‌خويش باشيم
غني مطلق و درويش باشيم
نه دين نه عقل نه تقوي نه ادراك
فتاده مست و حيران بر سر خاك
بهشت و حور و خلد آنجا چه سنجد
كه بيگانه در آن خلوت نگنجد
چو رويت ديدم و خوردم از آن مي
ندانم تا چه خواهد شد پس از وي
پي هر مستيي باشد خماري
از اين انديشه دل خون گشت باري


بخش ۴۵ - تمثيل در بيان اقسام مرگ و ظهور اطوار قيامت در لحظهٔ مرگ

۳۰ بازديد


اگر خواهي كه اين معني بداني
تو را هم هست مرگ و زندگاني
ز هرچ آن در جهان از زير و بالاست
مثالش در تن و جان تو پيداست
جهان چون توست يك شخص معين
تو او را گشته چون جان او تو را تن
سه گونه نوع انسان را ممات است
يكي هر لحظه وان بر حسب ذات است
دو ديگر زان ممات اختياري است
سيم مردن مر او را اضطراري است
چو مرگ و زندگي باشد مقابل
سه نوع آمد حياتش در سه منزل
جهان را نيست مرگ اختياري
كه آن را از همه عالم تو داري
ولي هر لحظه مي‌گردد مبدل
در آخر هم شود مانند اول
هر آنچ آن گردد اندر حشر پيدا
ز تو در نزع مي‌گردد هويدا
تن تو چون زمين سر آسمان است
حواست انجم و خورشيد جان است
چو كوه است استخوانهايي كه سخت است
نباتت موي و اطرافت درخت است
تنت در وقت مردن از ندامت
بلرزد چون زمين روز قيامت
دماغ آشفته و جان تيره گردد
حواست هم چو انجم خيره گردد
مسامت گردد از خوي هم چو دريا
تو در وي غرقه گشته بي سر و پا
شود از جان‌كنش اي مرد مسكين
ز سستي استخوانها پشم رنگين
به هم پيچيده گردد ساق با ساق
همه جفتي شود از جفت خود طاق
چو روح از تن به كليت جدا شد
زمينت «قاع صف صف لاتري» شد
بدين منوال باشد حال عالم
كه تو در خويش مي‌بيني در آن دم
بقا حق راست باقي جمله فاني است
بيانش جمله در «سبع المثاني» است
به «كل من عليها فان» بيان كرد
«لفي خلق جديد» هم عيان كرد
بود ايجاد و اعدام دو عالم
چو خلق و بعث نفس ابن آدم
هميشه خلق در خلق جديد است
و گرچه مدت عمرش مديد است
هميشه فيض فضل حق تعالي
بود از شان خود اندر تجلي
از آن جانب بود ايجاد و تكميل
وز اين جانب بود هر لحظه تبديل
وليكن چو گذشت اين طور دنيي
بقاي كل بود در دار عقبي
كه هر چيزي كه بيني بالضرورت
دو عالم دارد از معني و صورت
وصال اولين عين فراق است
مر آن ديگر ز «عند الله باق» است
مظاهر چون فتد بر وفق ظاهر
در اول مي‌نمايد عين آخر
بقا اسم وجود آمد وليكن
به جايي كان بود سائر چو ساكن
هر آنچ آن هست بالقوه در اين دار
به فعل آيد در آن عالم به يك بار


بخش ۴۹ - سال از معاني اصطلاحات شاعرانه عارفان

۳۲ بازديد


چه خواهد اهل معني زان عبارت
كه سوي چشم و لب دارد اشارت
چه جويد از سر زلف و خط و خال
كسي كه اندر مقامات است و احوال


بخش ۴۸ - جواب

۳۱ بازديد


قديم و محدث از هم خود جدا نيست
كه از هستي است باقي دائما نيست
همه آن است و اين مانند عنقاست
جز ازحق جمله اسم بي‌مسماست
عدم موجود گردد اين محال است
وجود از روي هستي لايزال است
نه آن اين گردد و نه اين شود آن
همه اشكال گردد بر تو آسان
جهان خود جمله امر اعتباري است
چو آن يك نقطه كه اندر دور ساري است
برو يك نقطهٔ آتش بگردان
كه بيني دايره از سرعت آن
يكي گر در شمار آيد به ناچار
نگردد واحد از اعداد بسيار
حديث «ما سوي الله» را رها كن
به عقل خويش اين را زان جدا كن
چه شك داري در آن كين چون خيال است
كه با وحدت دويي عين محال است
عدم مانند هستي بود يكتا
همه كثرت ز نسبت گشت پيدا
ظهور اختلاف و كثرت شان
شده پيدا ز بوقلمون امكان
وجود هر يكي چون بود واحد
به وحدانيت حق گشت شاهد


بخش ۵۲ - اشارت به زلف

۳۲ بازديد


حديث زلف جانان بس دراز است
چه مي‌پرسي از او كان جاي راز است
مپرس از من حديث زلف پرچين
مجنبانيد زنجير مجانين
ز قدش راستي گفتم سخن دوش
سر زلفش مرا گفتا فروپوش
كژي بر راستي زو گشت غالب
وز او در پيچش آمد راه طالب
همه دلها از او گشته مسلسل
همه جانها از او بوده مقلقل
معلق صد هزاران دل ز هر سو
نشد يك دل برون از حلقهٔ او
گر او زلفين مشكين برفشاند
به عالم در يكي كافر نماند
وگر بگذاردش پيوسته ساكن
نماند در جهان يك نفس مؤمن
چو دام فتنه مي‌شد چنبر او
به شوخي باز كرد از تن سر او
اگر ببريده شد زلفش چه غم بود
كه گر شب كم شد اندر روز افزود
چو او بر كاروان عقل ره زد
به دست خويشتن بر وي گره زد
نيابد زلف او يك لحظه آرام
گهي بام آورد گاهي كند شام
ز روي و زلف خود صد روز و شب كرد
بسي بازيچه‌هاي بوالعجب كرد
گل آدم در آن دم شد مخمر
كه دادش بوي آن زلف معطر
دل ما دارد از زلفش نشاني
كه خود ساكن نمي‌گردد زماني
از او هر لحظه كار از سر گرفتم
ز جان خويشتن دل برگرفتم
از آن گردد دل از زلفش مشوش
كه از رويش دلي دارد بر آتش


بخش ۵۱ - اشارت به چشم و لب

۳۱ بازديد


نگر كز چشم شاهد چيست پيدا
رعايت كن لوازم را بدينجا
ز چشمش خاست بيماري و مستي
ز لعلش گشت پيدا عين هستي
ز چشم اوست دلها مست و مخمور
ز لعل اوست جانها جمله مستور
ز چشم او همه دلها جگرخوار
لب لعلش شفاي جان بيمار
به چشمش گرچه عالم در نيايد
لبش هر ساعتي لطفي نمايد
دمي از مردمي دلها نوازد
دمي بيچارگان را چاره سازد
به شوخي جان دمد در آب و در خاك
به دم دادن زند آتش بر افلاك
از او هر غمزه دام و دانه‌اي شد
وز او هر گوشه‌اي ميخانه‌اي شد
ز غمزه مي‌دهد هستي به غارت
به بوسه مي‌كند بازش عمارت
ز چشمش خون ما در جوش دائم
ز لعلش جان ما مدهوش دائم
به غمزه چشم او دل مي‌ربايد
به عشوه لعل او جان مي‌فزايد
چو از چشم و لبش جويي كناري
مر اين گويد كه نه آن گويد آري
ز غمزه عالمي را كار سازد
به بوسه هر زمان جان مي‌نوازد
از او يك غمزه و جان دادن از ما
وز او يك بوسه و استادن از ما
ز «لمح بالبصر» شد حشر عالم
ز نفخ روح پيدا گشت آدم
چو از چشم و لبش انديشه كردند
جهاني مي‌پرستي پيشه كردند
نيايد در دو چشمش جمله هستي
در او چون آيد آخر خواب و مستي
وجود ما همه مستي است يا خواب
چه نسبت خاك را با رب ارباب
خرد دارد از اين صد گونه اشگفت
كه «ولتصنع علي عيني» چرا گفت