بخش ۴۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۳

۳۳ بازديد


چنين تا خبرها به ايران رسيد
بر پادشاه دليران رسيد
كه بهرام را پادشاهي و گنج
ازان تو بيش است نابرده رنج
پراز درد و غم شد ز تيمار اوي
دلش گشت پيچان ز كردار اوي
همي راي زد با بزرگان بهم
بسي گفت و انداخت از بيش و كم
شب تيره فرمود تا شد دبير
سرخامه را كرد پيكان تير
به خاقان چيني يكي نامه كرد
تو گفتي كه از خنجرش خامه كرد
نخست آفرين كرد بر كردگار
توانا و دانا و به روزگار
برازندهٔ هور و كيوان و ماه
نشاننده شاه بر پيش گاه
گزايندهٔ هركه جويد بدي
فزايندهٔ دانش ايزدي
ز ناداني و دانش وراستي
ز كمي و كژي و از كاستي
بيابي چو گويي كه يزدان يكيست
ورا يار وهمتا و انباز نيست
بيابد هر آنكس كه نيكي بجست
مباد آنك او دست بد را بشست
يكي بنده بد شاه را ناسپاس
نه مهتر شناس و نه يزدان شناس
يكي خرد و بيكار و بي‌نام بود
پدر بر كشيدش كه هنگام بود
نهان نيست كردار او در جهان
ميان كهان و ميان مهان
كس او را نپذيرفت كش مايه بود
وگر در خرد برترين پايه بود
بنزد تو آمد بپذرفتيش
چو پر مايگان دست بگرفتيش
كس اين راه برگيرد از راستان ؟
نيم من بدين كار هم داستان
چو اين نامه آرند نزديك تو
پر انديشه كن راي تاريك تو
گر آن بنده را پاي كرده ببند
فرستي بر ما شوي سودمند
وگر نه فرستم ز ايران سپاه
به توران كنم روز روشن سياه
چوآن نامه نزديك خاقان رسيد
بران گونه گفتار خسرو شنيد
فرستاده را گفت فردا پگاه
چو آيي بدر پاسخ نامه خواه
فرستاده آمد دلي پر شتاب
نبد زان سپس جاي آرام و خواب
همي‌بود تا شمع رخشان بديد
به درگاه خاقان چيني دويد
بياورد خاقان هم آنگه دبير
ابا خامه و مشك و چيني حرير
به پاسخ نوشت آفرين نهان
ز من بنده بر كردگار جهان
دگر گفت كان نامه برخواندم
فرستاده را پيش بنشاندم
توبا بندگان زين سان سخن
نزيبد از آن خاندان كهن
كه مه را ندارند يكسر به مه
نه كه را شناسند بر جاي كه
همه چين و توران سراسر مراست
به هيتال بر نيز فرمان رواست
نيم تا بدم مرد پيمان شكن
تو با من چنين داستانها مزن
چو من دست بهرام گيرم بدست
وزان پس به مهر اندرم آرم شكست
نخواند مرا داور از آب پاك
جز ار پاك ايزد مرا نيست باك
تو را گر بزرگي بيفزايدي
خرد بيشتر زين بدي شايدي
بران نامه بر مهر بنهاد و گفت
كه با باد بايد كه باشيد جفت
فرستاده آمد به نزديك شاه
بيك ماه كهتر به پيمود راه
چو برخواند آن نامه را شهريار
بپيچيد و ترسان شد از روزگار
فرستاد و ايرانيان را بخواند
سخنهاي خاقان سراسر براند
همان نامه بنمود و برخواندند
بزرگان به انديشه درماندند
چنين يافت پاسخ ز ايرانيان
كه اي فرو آورند و تاج كيان
چنين كارها بر دل آسان مگير
يكي راي زن با خردمند پير
به نامه چنين كار آسان مكن
مكن تيره اين فر و شمع كهن
گزين كن از ايران يكي مرد پير
خردمند و زيبا و گرد و دبير
كز ايدر به نزديك خاقان شود
سخن گويد و راه او بشنود
بگويد كه بهرام روز نخست
كه بود و پس از پهلواني چه جست
همي تا كار او گشت راست
خداوند را زان سپس بنده خواست
چو نيكو گردد به يك ماه‌كار
تمامي بسالي برد روزگار
چو بهرام داماد خاقان بود
ازو بد سرودن نه آسان بود
به خوبي سخن گفت بايد بسي
نهاني نبايد كه داند كسي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد