بخش ۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۰

۳۲ بازديد


چوشب دامن تيره اندر كشيد
سپيده ز كوه سيه بر دميد
مقاتوره پوشيد خفتان جنگ
بيامد يكي تيغ توري به چنگ
چو بهرام بشنيد بالاي خواست
يكي جوشم خسرو آراي خواست
گزيدند جايي كه هرگز پلنگ
بران شخ بي‌آب ننهاد چنگ
چو خاقان شنيد اين سخن برنشست
برفتند تركان خسرو پرست
بدان كارتازين دو شيردمان
كرا پيشتر خواه آمد زمان
مقاتوره چون شد به دشت نبرد
ز هامون به ابر اندر آورد گرد
به بهرام گردنكش آواز داد
كه اكنون ز مردي چه داري بياد
تو تازي بدين جنگ بر پيشدست
وگر شير دل ترك خاقان پرست
بدو گفت بهرام پيشي تو كن
كجا پي تو افگنده‌اي اين سخن
مقاتوره كرد از جهاندار ياد
دو زاغ كمان را به زه برنهاد
زه و تير بگرفت شادان بدست
چو شد غرق پيكانش بگشاد شست
بزد بر كمربند مرد سوار
نسفت آهن از آهن آبدار
زماني همي‌بود بهرام دير
كه تاشد مقاتوره از رزم سير
مقاتوره پنداشت كو شد تباه
خروشيد و برگشت زان رزمگاه
بدو گفت برهام كاي جنگجوي
نكشتي مرا سوي خرگه مپوي
تو گفتي سخن باش و پاسخ شنو
اگر بشنوي زنده ماني برو
نگه كر جوشن گذاري خدنگ
كه آهن شدي پيش او نرم و سنگ
بزد بر ميان سوار دلير
سپهبد شد از رزم و دينار سير
مقاتوره چون جنگ را برنشست
برادر دو پايش بزين بر ببست
بروي اندر آمد دو ديده پرآب
همان زين توري شدش جاي خواب
به خاقان چنين گفت كاي كامجوي
همي گوركن خواهد آن نامجوي
بدو گفت خاقان كه بهتر ببين
كجا زنده خفتست بر پشت زين
بدو گفت بهرام كاي برمنش
هم اكنون به خاك اندر آيد تنش
تن دشمن تو چنين خفته باد
كه او خفت بر اسپ توري نژاد
سواري فرستاد خاقان دلير
به نزديك آن نامبردار شير
ورا بسته و كشته ديدند خوار
بر آسوده از گردش روزگار
بخنديد خاقان به دل در نهان
شگفت آمدش زان سوار جهان
پر انديشه بد تا بايوان رسيد
كلاهش ز شادي به كيوان رسيد
سليح و درم خواست و اسپ ورهي
همان تاج و هم تخت شاهنشهي
ز دينار وز گوهر شاهوار
ز هرگونه يي آلت كار زار
فرستاده از پيش خاقان ببرد
به گنج‌ور بهرام جنگي سپرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد