بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقليم چهارم

۳۵ بازديد


روزي از روزهاي ديماهي
چون شب تير مه به كوتاهي
از دگر روز هفته آن به بود
ناف هفته مگر سه‌شنبه بود
روز بهرام و رنگ بهرامي
شاه با هردو كرده هم نامي
سرخ در سرخ زيوري بر ساخت
صبحگه سوي سرخ گنبد تاخت
بانوي سرخ روي سقلابي
آن به رنگ آتشي به لطف آبي
به پرستاريش ميان در بست
خوش بود ماه آفتاب‌پرست
شب چو منجوق بركشيد بلند
طاق خورشيد را دريد پرند
شاه از آن سرخ سيب شهدآميز
خواست افسانه‌اي نشاط‌انگيز
نازنين سر نتافت از رايش
در فشاند از عقيق در پايش
كاي فلك آستان درگه تو
قرص خورشيد ماه خرگه تو
برتر از هر دري كه بتوان سفت
بهتر از هر سخن كه بتوان گفت
كس به گردت رسيد نتواند
كور باد آنكه ديد نتواند
چون دعائي چنين به پايان برد
لعل كان را به كان لعل سپرد
گفت كز جمله ولايت روس
بود شهري به نيكوي چو عروس
پادشاهي درو عمارت ساز
دختري داشت پروريده به ناز
دلفريبي به غمزه جادو بند
گلرخي قامتش چو سرو بلند
رخ به خوبي ز ماه دلكش‌تر
لب به شيريني از شكر خوشتر
زهره‌اي دل ز مشتري برده
شكر و شمع پيش او مرده
تنگ شكر ز تنگي شكرش
تنگدل‌تر ز حلقه كمرش
مشك با زلف او جگرخواري
گل ز ريحان باغ او خاري
قدي افراخته چو سرو به باغ
روئي افروخته چو شمع و چراغ
تازه روئيش تازه‌تر ز بهار
خوب رنگيش خوبتر ز نگار
خواب نرگس خمار ديده او
ناز نسرين درم خريده او
آب گل خاك ره پرستانش
گل كمر بند زير دستانش
به جز از خوبي و شكر خندي
داشت پيرايه هنرمندي
دانش آموخته ز هر نسقي
در نبشته ز هر فني ورقي
خوانده نيرنگ نامهاي جهان
جادوئيها و چيزهاي نهان
دركشيده نقاب زلف بروي
سركشيده ز بارنامه شوي
آنكه در دور خويش طاق بود
سوي جفتش كي اتفاق بود
چون شد آوازه در جهان مشهور
كامداست از بهشت رضوان حور
ماه و خورشيد بچه‌اي زادست
زهره شير عطاردش دادست
رغبت هركسي بدو شد گرم
آمد از هر سوئي شفاعت نرم
اين به زور آن به زر همي‌كوشيد
و او زر خود به زور مي‌پوشيد
پدر از جستجوي ناموران
كان صنم را رضا نديد در آن
گشت عاجز كه چاره چون سازد
نرد با صد حريف چون بازد
دختر خوبروي خلوت ساز
دست خواهندگان چو ديد دراز
جست كوهي در آن ديار بلند
دور چون دور آسمان ز گزند
داد كردن بر او حصاري چست
گفتي از مغز كوه كوهي رست
پوزش انگيخت وز پدر درخواست
تا كند برگ راه رفتن راست
پدر مهربان از آن دوري
گرچه رنجيد داد دستوري
تا چو شهدش ز خانه گردد دور
در نيايد ز بام و در زنبور
نيز چون در حصار باشد گنج
پاسبان را ز دزد نايد رنج
وان عروس حصاري از سر ناز
كرد كار حصار خويش بساز
چون بدان محكمي حصاري بست
رفت و چون گنج در حصار نشست
گنج او چون در استواري شد
نام او بانوي حصاري شد
دزد گنج از حصار او عاجز
كاهنين قلعه بد چو رويين دز
او در آن دز چو بانوي سقلاب
هيچ دز بانو آن نديده به خواب
راه بربسته راه داران را
دوخته كام كامگاران را
در همه كاري آن هنر پيشه
چاره‌گر بود و چابك انديشه
انجم چرخ را مزاج شناس
طبعها را بهم گرفته قياس
بر طبايع تمام يافته دست
راز روحاني آوريده به شست
كه ز هر خشك و تر چه شايد كرد
چون شود آب گرم و آتش سرد
مردمان را چه مي‌كند مردم
وانجمن را چه مي‌دهد انجم
هرچه فرهنگ را به كار آيد
وآديمزاد را بيارايد
همه آورده بود زير نورد
آن بصورت زن و به معني مرد
چون شكيبنده شد در آن‌باره
دل ز مردم بريد يكباره
كرد در راه آن حصار بلند
از سر زيركي طلسمي چند
پيكر هر طلسم از آهن و سنگ
هر يكي دهره‌اي گرفته به چنگ
هركه رفتي بدان گذرگه بيم
گشتي از زخم تيغها به دو نيم
جز يكي كو رقيب آن دز بود
هركه آن راه رفت عاجز بود
و آن رقيبي كه بود محرم كار
ره نرفتي مگر به گام شمار
گر يكي پي‌غلط شدي ز صدش
اوفتادي سرش ز كالبدش
از طلسمي بدو رسيدي تيغ
ماه عمرش نهان شدي در ميغ
در آن‌باره كاسماني بود
چون در آسمان نهاني بود
گر دويدي مهندسي يك ماه
بر درش چون فلك نبردي راه
آن پري پيكر حصارنشين
بود نقاش كارخانه چين
چون قلم را به نقش پيوستي
آب را چون صدف گره بستي
از سواد قلم چو طره حور
سايه را نقش برزدي بر نور
چون در آن برج شهربندي يافت
برج از آن ماه بهره‌مندي يافت
خامه برداشت پاي تا سر خويش
بر پرندي نگاشت پيكر خويش
بر سر صورت پرند سرشت
به خطي هرچه خوب‌تر بنوشت
كز جهان هر كرا هواي منست
با چنين قلعه‌اي كه جاي منست
گو چو پروانه در نظاره نور
پاي در نه سخن مگوي از دور
بر چنين قلعه مرد بايد بار
نيست نامرد را درين دز كار
هركرا اين نگار مي‌بايد
نه يكي جان هزار مي‌بايد
همتش سوي راه بايد داشت
چار شرطش نگاه بايد داشت
شرط اول درين زناشوئي
نيكنامي شدست و نيكوئي
دومين شرط آن كه از سر راي
گردد اين راه را طلسم گشاي
سومين شرس آنكه از پيوند
چون گشايد طلسمها را بند
در ين در نشان دهد كه كدام
تا ز در جفت من شود نه ز بام
چارمين شرط اگر به جاي آرد
ره سوي شهر زيرپاي آرد
تا من آيم به بارگاه پدر
پرسم از وي حديثهاي هنر
گر جوابم دهد چنانكه سزاست
خواهم او را چنانكه شرط وفاست
شوي من باشد آن گرامي مرد
كانچه گفتم تمام داند كرد
وانكه زين شرط بگذرد تن او
خون بي‌شرط او به گردن او
هركه اين شرط را نكو دارد
كيمياي سعادت او دارد
وانكه پي بر سخن نداند برد
گر بزرگست زود گردد خرد
چون ز ترتيب اين ورق پرداخت
پيش آنكس كه اهل بود انداخت
گفت برخيز و اين ورق بردار
وين طبق پوش ازين طبق بردار
بر در شهر شو به جاي بلند
اين ورق را به تاج در دربند
تا ز شهري و لشگري هركس
كافتدش بر چو من عروس هوس
به چنين شرط راه برگيرد
يا شود مير قلعه يا ميرد
شد پرستنده وان ورق برداشت
پيچ بر پيچ راه را بگذاشت
بر در شهر بست پيكر ماه
تا درو عاشقان كنند نگاه
هركه را رغبت اوفتد خيزد
خون خود را به دست خود ريزد
چون به هر تخت گير و تاجوري
زين حكايت رسيده شد خبري
بر تمناي آن حديث گزاف
سر نهادند مرم از اطراف
هركس از گرمي جواني خويش
داد بر باد زندگاني خويش
هركه در راه او نهادي گام
گشتي از زخم تيغ دشمن كام
هيچ كوشنده‌اي به چاره و راي
نشد آن قلعه را طلسم گشاي
وانكه لختي نمود چاره‌گري
هم فسونش ز چاره شد سپري
گرچه بگشاد از آن طلسمي چند
بر دگرها نگشت نيرومند
از سر بي‌خودي و بيرائي
در سر كار شد به رسوائي
بي‌مرادي كزو ميسر شد
چند برناي خوب در سر شد
كس از آن ره خلاص ديده نبود
همه ره جز سر بريده نبود
هر سري كز سران بريدندي
به در شهر بركشيدندي
تا ز بس سر كه شد بريده به قهر
كله بر كله بسته شد در شهر
گرد گيتي چو بنگري همه جاي
نبود جز به سور شهر آراي
وان پريرخ كه شد ستيزه حور
شهري آراسته به سر نه به سور
نارسيده به سايه در او
اي بسا سر كه رفت در سر او
از بزرگان پادشا زاده
بود زيبا جواني آزاده
زيرك و زورمند و خوب و دلير
صيد شمشير او چه گور و چه شير
روزي از شهر شد به سوي شكار
تا شكفته شود چو تازه بهار
ديد يك نوش نامه بر در شهر
گرد او صد هزار شيشه زهر
پيكري بسته بر سواد پرند
پيكري دلفريب و ديده پسند
صورتي كز جمال و زيبائي
برد ازو در زمان شكيبائي
آفرين گفت بر چنان قلمي
كايد از نوكش آنچنان رقمي
گرد آن صورت جهان آراي
صد سر آويخته ز سر تا پاي
گفت ازين گوهر نهنگ آويز
چون گريزم كه نيست جاي گريز
زين هوسنامه گر به دارم دست
آورد در تنم شكيب شكست
گر دلم زين هوس به در نشود
سر شود وين هوس ز سر نشود
بر پرند ارچه صورتي زيباست
مار در حلقه خار در ديباست
اين همه سر بريده شد باري
هيچكس را به سر نشد كاري
سر من نيز رفته گير چه سود
خاكيي كشته گير خاك آلود
گر نه زين رشته باز دارم دست
سر برين رشته باز بايد بست
گر دليري كنم به جان سفتن
چون توانم به ترك جان گفتن
باز گفت اين پرند را پريان
بسته‌اند از براي مشتريان
پيش افسون آنچنان پريي
نتوان رفت بي‌فسون گريي
تا زبان بند آن پري نكنم
سر درين كار سرسري نكنم
چاره‌اي بايدم نه خرد بزرگ
تا رهد گوسفندم از دم گرگ
هركه در كار سخت گير شود
نظم كارش خلل‌پذير شود
در تصرف مباش خردانديش
تازياني بزرگ نايد پيش
ساز بر پرده جهان مي‌ساز
سست مي‌گير و سخت مي‌انداز
دلم از خاطرم خراب‌ترست
جگرم از دلم كباب‌ترست
به چنين دل چگونه باشم شاد
وز چنين خاطري چه آرم ياد
اين سخن گفت و لختي انده خورد
وز نفس بركشيد بادي سرد
آب در ديده زآن نظاره گذشت
نطع با تيغ ديد و سر با طشت
اين هوس را چنانكه بود نهفت
با كس انديشه‌اي كه داشت نگفت
روز و شب بود با دلي پر سوز
نه شبش شب بد و نه روزش روز
هر سحرگه به آرزوي تمام
تا در شهر برگرفتي گام
ديد آن پيكر نوآيين را
گور فرهاد و قصر شيرين را
آن گره را به صد هزار كليد
جست و سررشته‌اي نگشت پديد
رشته‌اي ديد صدهزارش سر
وز سر رشته كس نداد خبر
گرچه بسيار تاخت از پس و پيش
نگشاد آن گره ز رشته خويش
كبر ازآن كار بر كناره نهاد
روي در جستجوي چاره نهاد
چاره‌سازي هر طرف مي‌جست
كه ازو بند سخت گردد سست
تا خبر يافت از خردمندي
ديو بندي فرشته پيوندي
در همه توسني كشيده لگام
به همه دانشي رسيده تمام
همه همدستي اوفتاده او
همه در بسته‌اي گشاده او
چون جوانمرد ازان جهان هنر
از جهان ديدگان شنيد خبر
پيش سيمرغ آفتاب شكوه
شد چو مرغ پرنده كوه به كوه
يافتش چون شكفته گلزاري
در كجا؟ در خرابتر غاري
زد به فتراك او چو سوسن دست
خدمتش را چو گل ميان در بست
از سر فرخي و فيروزي
كرد از آن خضر دانش‌آموزي
چون از آن چشمه بهره يافت بسي
برزد از راز خويشتن نفسي
زان پريروي و آن حصار بلند
وانكه زو خلق را رسيد گزند
وان طلسمي كه بست بر ره خويش
وان فكندن هزار سر در پيش
جمله در پيش فيلسوف كهن
گفت و پنهان نداشت هيچ سخن
فيلسوف از حسابهاي نهفت
هرچه در خورد بود با او گفت
چون شد آن چاره‌جوي چاره‌شناس
باز پس گشت با هزار سپاس
روزكي چند چون گرفت قرار
كرد با خويشتن سگالش كار
زالت راه آن گريوه تنگ
هرچه بايستش آوريد به چنگ
نسبتي باز جست روحاني
كارد از سختيش به آساني
آنچنان كز قياس او برخاست
كرد ترتيب هر طلسمي راست
اول از بهر آن طلبكاري
خواست از تيز همتان ياري
جامه را سرخ كرد كاين خونست
وين تظلم ز جور گردونست
چون به درياي خون درآمد زود
جامه چون ديده كرد خون‌آلود
آرزوي خود از ميان برداشت
بانگ تشنيع از جهان برداشت
گفت رنج از براي خود نبرم
بلكه خونخواه صدهزار سرم
يا ز سرها گشايم اين چنبر
يا سر خويشتن كنم در سر
چون بدين شغل جامه در خون زد
تيغ برداشت خيمه بيرون زد
هركه زين شغل يافت آگاهي
كامد آن شيردل به خون‌خواهي
همت كارگر دران در بست
كو بدان كار زود يابد دست
همت خلق وراي روشن او
درع پولاد گشت بر تن او
وانگهي بر طريق معذوري
خواست از شاه شهر دستوري
پس ره آن حصار پيش گرفت
پي تدبير كار خويش گرفت
چون به نزديك آن طلسم رسيد
رخنه‌اي كرد و رقيه‌اي بدميد
همه نيرنگ آن طلسم بكند
برگشاد آن طلسم را پيوند
هر طلسمي كه ديد بر سر راه
همه را چنبر او فكند به چاه
چون ز كوه آن طلسمها برداشت
تيغ‌ها را به تيغ كوه گذاشت
بر در حصار شد در حال
دهلي را كشيد زير دوال
وان صدا را به گرد بارو جست
كند چون جاي كنده بود درست
چون صدا رخنه را كليد آمد
از سر رخنه در پديد آمد
زين حكايت چو يافت آگاهي
كس فرستاد ماه خرگاهي
گفت كاي رخنه بنده راه گشاي
دولتت بر مراد راهنماي
چون گشادي طلسم را ز نخست
در گنجينه يافتي به درست
سر سوي شهر كن چو آب روان
صابري كن دو روز اگر بتوان
تا من آيم به بارگاه پدر
آزمايش كنم ترا به هنر
پرسم از تو چهار چيز نهفت
گر نهفته جواب داني گفت
با توام دوستي يگانه شود
شغل و پيوند بي‌بهانه شود
مرد چون ديد كامگاري خويش
روي پس كرد و ره گرفت به پيش
چون به شهر آمد از حصار بلند
از در شهر بركشيد پرند
در نوشت و به چاكري بسپرد
آفرين زنده گشت و آفت مرد
جمله سرها كه بود بر در شهر
از رسنها فرو گرفت به قهر
داد تا بر وي آفرين كردند
با تن كشتگان دفين كردند
شد سوي خانه با هزار درود
مطرب آورد و بركشيد سرود
شهريان بر سرش نثار افشان
همه بام و درش نگار افشان
همه خوردند يك به يك سوگند
كه اگر شه نخواهد اين پيوند
شاه را در زمان تباه كنيم
بر خود او را امير و شاه كنيم
كان سرما بريد و سردي كرد
وين سرما رهاند و مردي كرد
وز دگر سو عروس زيباروي
شادمان شد به خواستاري شوي
چون شب از نافه‌هاي مشك سياه
غاليه سود بر عماري ماه
در عماري نشست با دل خوش
ماه در موكبش عماري كش
سوي كاخ آمد ز گريوه كوه
كاخ ازو يافت چون شكوفه شكوه
پدر از ديدنش چو گل به شكفت
دختر احوال خويش ازو ننهفت
هرچه پيش آمدش ز نيك و ز بد
كرد با او همه حكايت خود
زان سواران كزو پياده شدند
چاه كندند و درفتاده شدند
زان هزبران كه نام او بردند
وز سر عجز پيش او مردند
تا بدانجا كه آن ملك زاده
بود يكباره دل بدو داده
وانكه آمد چو كوه‌پاي فشرد
كرد يك‌يك طلسمها را خرد
وانكه بر قلعه كامگاري يافت
وز سر شرط رفته روي نتافت
چون سه شرط از چهار شرط نمود
تا چهارم چگونه خواهد بود
شاه گفتا كه شرط چارم چيست
پرسم از وي به رهنموني بخت
گر بدو مشكلم گشاده شود
تاج بر تاركش نهاده شود
ور درين ره خرش فروماند
خرگه آنجا زند كه او داند
واجب آن شد كه بامداد پگاه
بر سر تخت خود نشيند شاه
خواند او را به شرط مهماني
من شوم زير پرده پنهاني
پرسم او را سؤال سربسته
تا جوابم فرستد آهسته
شاه گفتا چنين كنيم رواست
هرچه آن كرده‌اي تو كرده ماست
بيشتر زين سخن نيفزودند
در شبستان شدند و آسودند
بامدادان كه چرخ مينا رنگ
گرد ياقوت بردميد به سنگ
مجلس آراست شه به رسم كيان
بست بر بندگيش بخت ميان
انجمن ساخت نامداران را
راستگويان و رستگاران را
خواند شهزاده را به مهماني
بر سرش كرد گوهرافشاني
خوان زرين نهاده شد در كاخ
تنگ شد بارگه ز برگ فراخ
از بسي آرزو كه بر خوان بود
آن نه خوان بود كارزودان بود
از خورشها كه بود بر چپ و راست
هركس آب خورد كارزو درخواست
چون خورش خورده شد به اندازه
شد طبيعت به پرورش تازه
شاه فرمود تا به مجلس خاص
بر محكها زنند زر خلاص
خود درون رفت و جاي خوش بماند
ميهمان را به جاي خويش نشاند
پيش دختر نشست روي به روي
تا چه بازيگري كند با شوي
بازي‌آموز لعبتان طراز
از پس پرده گشت لعبت باز
از بناگوش خود دو لؤلؤي خرد
برگشاد و به خازني بسپرد
كين به مهمان ما رسان به شتاب
چون رسانيده شد به يار جواب
شد فرستاده پيش مهمان زود
وآنچه آورده بد بدو بنمود
مرد لؤلؤي خرد بر سنجيد
عيره كردش چنانكه در گنجيد
زان جوهر كه بود در خور آن
سه ديگر نهاد بر سر آن
هم بدان پيك نامه‌ور دادش
سوي آن نامور فرستادش
سنگدل چون كه ديد لؤلؤ پنج
سنگ برداشت گشت لؤلؤ سنج
چون كم و بيش ديدشان به عيار
هم برآن سنگ سودشان چو غبار
قبضه‌واري شكر بران افزود
آن در و آن شكر به يكجا سود
داد تا نزد ميهمان بشتافت
ميهمان باز نكته را دريافت
از پرستنده خواست جامي شير
هردو دروي فشاند و گفت بگير
شد پرستنده سوي بانوي خويش
وان ره آورد را نهاد به پيش
بانو آن شير بر گرفت و بخورد
وآنچه زو مانده بد خمير بكرد
بركشيدش به وزن اول بار
يك سر موي كم نكرد عيار
حالي انگشتري گشاد ز دست
داد تا برد پيك راه پرست
مرد بخرد ستد ز دست كنيز
پس در انگشت كرد و داشت عزيز
داد يكتا دري جهان افروز
شب چراغي به روشنائي روز
باز پس شد كنيز حور نژاد
در يكتا به لعل يكتا داد
بانو آن در نهاد بر كف دست
عقد خود را ز يك دگر بگسست
تا دري يافت هم طويله آن
شبچراغي هم از قبيله آن
هردو در رشته‌اي كشيد بهم
اين و آن چون؟ يكي نه بيش و نه كم
شد پرستنده در به دريا داد
بلكه خورشيد را ثريا داد
چون كه بخرد نظر بران انداخت
آن دو هم عقد را ز هم نشناخت
جز دوئي در ميان آن در خوشاب
هيچ فرقي نبد به رونق و آب
مهره‌اي ازرق از غلامان خواست
كان دويم را سوم نيامد راست
بر سر در نهاد مهره خرد
داد تا آنكه آوريد ببرد
مهربانش چو مهره با در ديد
مهر بر لب نهاد وخوش خنديد
ستد آن مهره و در از سر هوش
مهره در دست بست و در در گوش
با پدر گفت خيز و كار بساز
بس كه بر بخت خويش كردم ناز
بخت من بين چگونه يار منست
كاين چنين ياري اختيار منست
همسري يافتم كه همسر او
نيست كس در ديار و كشور او
ما كه دانا شديم و دانا دوست
دانش ما به زير دانش اوست
پدر از لطف آن حكايت خوش
با پري گفت كاي فريشته وش
آنچه من ديدم از سئوال و جواب
روي پوشيده بود زير نقاب
هرچه رفت از حديثهاي نهفت
يك به يك با منت بيايد گفت
نازپرورده هزار نياز
پرده رمز بر گرفت ز راز
گفت اول كه تيز كردم هوش
عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش
در نمودار آن دو لؤلؤ ناب
عمر گفتم دو روزه شد درياب
او كه بر دو سه ديگر بفزود
گفت اگر پنج بگذرد هم زود
من كه شكر به در درافزودم
وآن در و آن شكر به هم سودم
گفتم اين عمر شهوت‌آلوده
چون در و چون شكر بهم سوده
به فسون و به كيميا كردن
كه تواند ز هم جدا كردن
او كه شيري در آن ميان انداخت
تا يكي ماند و ديگري بگداخت
گفت شكر كه با در آميزد
به يكي قطره شير برخيزد
من كه خوردم شكر ز ساغر او
شير خواري بدم برابر او
وانكه انگشتري فرستادم
به نكاح خودش رضا دادم
او كه داد آن گهر نهاني گفت
كه چو گوهر مرا نيابي جفت
من كه هم عقد گوهرش بستم
وا نمودم كه جفت او هستم
او كه در جستجوي آن دو گهر
سومي در جهان نديد دگر
مهره ازرق آوريد به دست
وز پي چشم بد در ايشان بست
من كه مهره به خود برآمودم
سر به مهر رضاي او بودم
مهره مهر او به سينه من
مهر گنج است بر خزينه من
بروي از پنچ راز پنهاني
پنج نوبت زدم به سلطاني
شاه چون ديد توسني را رام
رفته خامي به تازيانه خام
كرد بر سنت زناشوئي
هرچه بايد ز شرط نيكوئي
در شكر ريز سور او بنشست
زهره را با سهيل كابين بست
بزمي آراست چون بساط بهشت
بزمگه را به مشك و عود سرشت
كرد پيرايه عروسي راست
سرو و گل را نشاند و خود برخاست
دو سبك روح را به هم بسپرد
خويشتن زان ميان گراني برد
كان كن لعل چون رسيد به كان
جان كني را مدد رسيد از جان
گاه رخ بوسه داد و گاه لبش
گاه نارش گزيد و گه رطبش
آخر الماس يافت بر در دست
باز بر سينه تذرو نشست
مهره خويش ديد در دستش
مهر خود در دو نرگس مستش
گوهرش را به مهر خود نگذاشت
مهر گوهر ز گنج او برداشت
زيست با او به ناز و كامه خويش
چون رخش سرخ كرد جامه خويش
كاولين روز بر سپيدي حال
سرخي جامه را گرفت به فال
چون بدان سرخي از سياهي رست
زيور سرخ داشتي پيوست
چون به سرخي برات راندندش
ملك سرخ جامه خواندندش
سرخي آرايشي نو آيينست
گوهر سرخ را بها زاينست
زر كه گوگرد سرخ شد لقبش
سرخي آمد نكوترين سلبش
خون كه آميزش روان دارد
سرخ ازآن شد كه لطف جان دارد
در كسانيكه نيكوئي جوئي
سرخ روئيست اصل نيكوئي
سرخ گل شاه بوستان نبود
گر ز سرخي درو نشان نبود
چون به پايان شد اين حكايت نغز
گشت پر سرخ گل هوا را مغز
روي بهرام از آن گل افشاني
سرخ شد چون رحيق ريحاني
دست بر سرخ گل كشد دراز
در كنارش گرفت و خفت به ناز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد