دنيا به جوي وفا ندارد اي دوست
هر لحظه هزار مغز سرگشتهٔ اوست
ميدان كه خداي دشمنش ميدارد
گر دشمن حق نهاي چرا داري دوست
چشمي دارم همه پر از ديدن دوست
با ديده مرا خوشست چون دوست دروست
از ديده و دوست فرق كردن نتوان
يا اوست درون ديده يا ديده خود اوست
غازي بره شهادت اندر تك و پوست
غافل كه شهيد عشق فاضلتر ازوست
فرداي قيامت اين بدان كي ماند
كان كشتهٔ دشمنست و اين كشتهٔ دوست
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا كرد مرا تهي و پر كرد ز دوست
اجزاي وجودم همگي دوست گرفت
ناميست ز من بر من و باقي همه اوست
عالم به خروش لااله الا هوست
عاقل بگمان كه دشمنست اين يا دوست
دريا به وجود خويش موجي دارد
خس پندارد كه اين كشاكش با اوست
آنرا كه حلال زادگي عادت و خوست
عيب همه مردمان به چشمش نيكوست
معيوب همه عيب كسان مينگرد
از كوزه همان برون تراود كه دروست
هر چند كه آدمي ملك سيرت و خوست
بد گر نبود به دشمن خود نيكوست
ديوانه دل كسيست كين عادت اوست
كو دشمن جان خويش ميدارد دوست
زان ميخوردم كه روح پيمانهٔ اوست
زان مست شدم كه عقل ديوانهٔ اوست
دودي به من آمد آتشي با من زد
زان شمع كه آفتاب پروانهٔ اوست
عقرب سر زلف يار و مه پيكر اوست
با اين همه كبر و ناز كاندر سر اوست
شيرين دهني و شهد در شكر اوست
فرمانده روزگار فرمانبر اوست
عنبر زلفي كه ماه در چنبر اوست
شيرين سخني كه شهد در شكر اوست
زان چندان بار نامه كاندر سر اوست
فرمانده روزگار فرمانبر اوست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد