بر ما در وصل بسته ميدارد دوست
دل را به فراق خسته ميدارد دوست
منبعد من و شكستگي بر در دوست
چون دوست دل شكسته ميدارد دوست
بر ما در وصل بسته ميدارد دوست
دل را به فراق خسته ميدارد دوست
منبعد من و شكستگي بر در دوست
چون دوست دل شكسته ميدارد دوست
آن مه كه وفا و حسن سرمايهٔ اوست
اوج فلك حسن كمين پايهٔ اوست
خورشيد رخش نگر و گر نتواني
آن زلف سيه نگر كه همسايهٔ اوست
اي خواجه ترا غم جمال ماهست
انديشهٔ باغ و راغ و خرمن گاهست
ما سوختگان عالم تجريديم
ما را غم لا اله الا اللهست
اي دوست اي دوست اي دوست اي دوست
جور تو از آنكشم كه روي تو نكوست
مردم گويند بهشت خواهي يا دوست
اي بيخبران بهشت با دوست نكوست
ما دل به غم تو بسته داريم اي دوست
درد تو بجان خسته داريم اي دوست
گفتي كه به دلشكستگان نزديكم
ما نيز دل شكسته داريم اي دوست
در كار كس ار قرار ميبايد هست
وين يار كه در كنار ميبايد هست
هجريكه بهيچ كار مينايد نيست
وصلي كه چو جان بكار ميبايد هست
عارف كه ز سر معرفت آگاهست
بيخود ز خودست و با خدا همراهست
نفي خود و اثبات وجود حق كن
اين معني لا اله الا اللهست
با دل گفتم كه اي دل احوال تو چيست
دل ديده پر آب كرد و بسيار گريست
گفتا كه چگونه باشد احوال كسي
كو را بمراد ديگري بايد زيست
در درد شكي نيست كه درماني هست
با عشق يقينست كه جاناني هست
احوال جهان چو دم به دم ميگردد
شك نيست درين حال كه گرداني هست
تا در نرسد وعدهٔ هر كار كه هست
سودي ندهد ياري هر يار كه هست
تا زحمت سرماي زمستان نكشد
پر گل نشود دامن هر خار كه هست