بخش ۱۲۴ - حكايت خرگوشان

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۲۴ - حكايت خرگوشان

۴۰ بازديد


اين بدان ماند كه خرگوشي بگفت
من رسول ماهم و با ماه جفت
كز رمهٔ پيلان بر آن چشمهٔ زلال
جمله نخجيران بدند اندر وبال
جمله محروم و ز خوف از چشمه دور
حيله‌اي كردند چون كم بود زور
از سر كه بانگ زد خرگوش زال
سوي پيلان در شب غرهٔ هلال
كه بيا رابع عشر اي شاه‌پيل
تا درون چشمه يابي اين دليل
شاه‌پيلا من رسولم پيش بيست
بر رسولان بند و زجر و خشم نيست
ماه مي‌گويد كه اي پيلان رويد
چشمه آن ماست زين يكسو شويد
ورنه منتان كور گردانم ستم
گفتم از گردن برون انداختم
ترك اين چشمه بگوييد و رويد
تا ز زخم تيغ مه آمن شويد
نك نشان آنست كاندر چشمه ماه
مضطرب گردد ز پيل آب‌خواه
آن فلان شب حاضر آ اي شاه‌پيل
تا درون چشمه يابي زين دليل
چونك هفت و هشت از مه بگذريد
شاه‌پيل آمد ز چشمه مي‌چريد
چونك زد خرطوم پيل آن شب درآب
مضطرب شد آب ومه كرد اضطراب
پيل باور كرد از وي آن خطاب
چون درون چشمه مه كرد اضطراب
مانه زان پيلان گوليم اي گروه
كه اضطراب ماه آردمان شكوه
انبيا گفتند آوه پند جان
سخت‌تر كرد اي سفيهان بندتان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد