دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۵ ۳۲ بازديد
قديم و محدث از هم خود جدا نيست
كه از هستي است باقي دائما نيست
همه آن است و اين مانند عنقاست
جز ازحق جمله اسم بيمسماست
عدم موجود گردد اين محال است
وجود از روي هستي لايزال است
نه آن اين گردد و نه اين شود آن
همه اشكال گردد بر تو آسان
جهان خود جمله امر اعتباري است
چو آن يك نقطه كه اندر دور ساري است
برو يك نقطهٔ آتش بگردان
كه بيني دايره از سرعت آن
يكي گر در شمار آيد به ناچار
نگردد واحد از اعداد بسيار
حديث «ما سوي الله» را رها كن
به عقل خويش اين را زان جدا كن
چه شك داري در آن كين چون خيال است
كه با وحدت دويي عين محال است
عدم مانند هستي بود يكتا
همه كثرت ز نسبت گشت پيدا
ظهور اختلاف و كثرت شان
شده پيدا ز بوقلمون امكان
وجود هر يكي چون بود واحد
به وحدانيت حق گشت شاهد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد