من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

گريه هاي گمشده صدايم كردند

۳۵ بازديد
 

خسته ام!
حتما تا به حال
هزار مرتبه اين كلمه را
در كتاب شاعران ديگر اين شعر ديده اي!
من از آنها خسته ترم!
باوركن!
امشب پرده تمام پنجره ها را كشيده ام!
مي خواهم بنشينم و يك دلِ سير،
برايت گريه كنم!
اين هم از فوايدِ مخصوصِ فلات ماست،
كه دل شاعرانش
تنها با گوارشِ گريه سير مي شود!
ار گريه هاي بي گناه گهواره به اين طرف،
تا دمي ديدگانم به سمت و سوي دريا رفت
صدايي از حوالي پلكهاي پدرم گفت:
«-مردها گريه نمي كنند!»
حالا بزرگ شده ام!
مي دانم كه پدرم نيز
بارها در غم تقويمها گريه كرده است!
حالا مي دانم كه هيچ غمي غم آخر نخواهد بود!
هوس كرده ام كه اين دل بي درمان را،
به درياي گريه بزنم!
هوس كرده ام ديده ام را،
به ديدار دريا ببرم!
بايد حساب تمام بغض هاي فروخورده را روشن كنم!
حساب ترانه هاي مرطوب را!
حساب گريه هاي گم شده را...
خيالم راحت است!
خانه ما پر از دلايل دلتنگي ست!
در چهارچوب همين آينه ترك دارد،
يك آسمان ابري پنهان است!
مثلا ً موهاي سفيد پدرم،
كه او با خيال بارشِ‌برف
در مقابل آينه مي تكاندشان!
يا چشمهاي منتظر ماردم،
كه صداي زنگِ مرا،
در ميان هزار زنگِ بي زمان مي شناسد!
يا خستگيِ خواهرم، كه امروز
«بر باد رفته» را براي بار دهم خوانده است!
البته جاي عزيز تو هم،
در تاركِ تمام ترانه ها
و در درگاه تمام گريه ها محفوظ است!
آخرِ قصه مرا دستهاي تو خواهد نوشت!
مطمئن باش!
هيچكس نمي تواند راه خيال تو را،
در عبور از خاطر من سد كند!
هيچكس نمي تواند راهِ زمزمه تو را،
در عبور از زبان من سد كند!
هيچكس نمي تواند...
(-هاي!
چه مي كني؟ سود سازِ بي افسار!
پرده رستم و اسفنديار مي خواني؟
انگار نفست از جاي گرم در مي آيد!
تو كه هستي كه در همسايگي سكوت،
از صداي صاعقه ياد مي كني؟
كه هستي كه نام تگرگ و برگ را كنار هم مي نويسي؟
كه هستي كه همبال پروانه ها،
از پي پيله و پونه پرس و جو مي كني؟
اصلا به تو چه ربطي دارد،
كه ديگر كسي در تدارك توليد بادبادك نيست،
به تو چه ربطي دارد
كه ماستِ تمام قصه هاي بي غصه دوغ است؟
به تو چه ربطي دارد،
كه جمله «كبريت بي خطر» روي قوطي ها دروغ است؟
به تو چه ربطي دارد،
كه قصه فيل و كبوترِ كتاب دبستان هم دروغ بود؟
تو كلاه كوچك خودت را بچسب!
حتماً يادگاري آن يوغهاي قديمي را از ياد برده اي!
يا شايد نمي داني كه داس به دستانِ عجول،
با كلاه تنها بر نمي گردند!
بگو! نمي داني؟

انگار پنجره ها را خوب نبسته بودم!
حالا فهميدي كه از بين تمام قصه هاي قديمي،
تنها قصه شاخ گوزن و شاخه درختان حقيقت داشت؟
ديگر بايد يك تُكِ پا تا سوسوي سوال و سكسكه بروم!
زود بر مي گردم، اما...
تو بيدار نمان! بي بي باران!
تنها چراغ اتاق مرا روشن نگه دار!
به اميدِ ديدار!●


به قاريان مغموم گريه ها

۳۴ بازديد
 

مي خواستم شادمانتان كنم!
هميشه به روي رفتارتان خنديدم!
در تمام عكسهاي يادگاري لبخند زدم!
اما چه كنم كه شعر، حقيقتِ تلخي بمد!
حقيقتِ تلخِ تزلزل بغض
و تحمل حزن!
نه جايي براي ته مانه تبسم هاي من داشت،
نه مجالي براي رويش شادي!
من مي دانستم كه هر حرفي حرف مي آورد!
مي دانستم كه فرياد را نمي شود زمزمه كرد!
حالا سرم را بالا مي گيرم و اكنار سايه ام مي گذرم!
حالا در همين اتاقِ در بسته،
بر صندليِ كوچكم مي ايستم
و رو به ديوارها فرياد مي زنم:
« - من شاعرم!»
(و اين دروغ دلنشيني ست!
كه به قدرِ ارزني هم شاعر نبوده ام هرگز!)
حالا به هر عابري كه در خيابان از كنارم گذشت
كتابي مي دهم!
مي دانم كه ديوانه ام ميخوانند!
مي دانم كه به خطوطو درهم خوابهايم مي خندند!
مي دانم كه كسي مدالي بر سينه ام نخواهد زد!
اما يادتان باشد!
فردا درباره همين دلبستگي هاي ساده
قضاوت خواهيد كرد!
يادتان باشد!●


دوباره تنها شديم

۳۵ بازديد
 

گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟●


اين حرفها را كجا بزنم ؟

۳۶ بازديد
 

شير آشپزخانه خانه ما چكه مي كند
و من از صداي مداوم قطره ها خوابم نمي برد!
همين بهتر!
سه هفته تمام است،
كه حتا به خوابم نيامده اي!
وقتي خانه خوابها
از رد پاي رؤياي تو خالي باشند،
ديگر به كفر ابليس هم نمي ارزند!
باز گلي به جمال هر چه بيداري بي دليل!
مي توانم در اين بيداري،
به مسائل بهتري بينديشم!
مي توانم حرفهاي بهتري بزنم!
بايد حرفهايم آنقدر محكم باشند،
كه بعدها
بتوانم رويشان بايستم!
حرفهاي حساب!
كه هرگز بي جواب نيستند!
نبوده اند!
اصلاُ مي توانم كمي گريه كنم!
براي مرد زرد پوش پارك «رفتگر»
كه سالهاست،
سبيلش را گم كرده است!
براي كودكان گلفروش بزرگراه ونك،
كه هر سال
دو برابر مي شوند!
براي بچه گربه هايي كه سه روز تمام است،
در موتورخانه خانه همسايه ناله مي كنند!
براي مادرشان،
كه مش رمضان،
-سپورِ محله ما-
چهار روز پيش جنازه لهيده اش را
با چرخ دستي خود برد!
براي خودم كه سالهاست،
عطرِ روسري تو را در كيسه كوچكي حفظ كرده ام!
براي غزلك غمگيني كه يك شب،
در پس تپه هاي پرسه و پرسش ناپديد شد!
براي تمام كتابهاي ناتمام هدايت!
براي شادماني شاملو،
در آستانه آخرين در!

آه! كويرِ‌كور اين همه گلايه!
چند چشم چشمه شكل سيراب خواهد كرد؟
ها؟ بگو!
چند چشمِ چشمه شكل؟●


شعر يك

۳۷ بازديد
 

شرمنده ام
گفته بودم
دست بر ديوار دور آن ور دريا مي زنم
و تا هزاره ي شمردن چشم مي گذارم
گفته بودم
غبار قديمي تقويم را
ازش يشه هاي شعر وخاطره پاك نمي كنم
گفته بودم
صداي سرد سكوت اين سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم
اما دوباره دل دل اين دل درمانده
تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد
هي
هميشه همسفر حدود تنهايي
بگذار كه دفتر دريا هم
گزينه يي از گريه هاي گاه به گاه من باشد


از خط كشي خيابان بگذر

۳۶ بازديد
 

دقت كن!
اين آخرين قرارِ ميانِ نگاه من و نياز توست!
هر سالِ خدا،
ده روز مانده به شروع تابستان
(همان بيست و يكمين روزِ آخرين ماه بهرا را مي گويم!)
سي دقيقه كه از ساعتِ نه شب گذشت،
به پاركِ پرت كنار بزرگراه مي آيم!
باران كه سهل است
آجر هم اگر از ابرها ببارد
آنجا خواهم بود!
نشاني كه ناآشنا نيست؟
همان پاركِ هميشه پرسه را مي گويم!
همان تنديسِ تميز جارو به دست!
يادت هست؟

شبيه افسانه ها شده اي!
ديگر همه تو را مي شناسند!
تو هم مرا از پيراهن روشن آن سالها بشناس!
چه خطوطِ تاري
كه در گذر گريه ها بر چهره ام نشست!
چه رشته هاي سياهي
كه در انتظارِ آمدنت سفيد شد!
چه زخمهايي كه ... بگذريم!
بگذريم! بي بي باران!
مرا از آستين خيسِ همان پيراهن آشنا بشناس!

خداحافظ!●


شعر چهار

۳۵ بازديد
 

شاعر كه شدم
نردباني بلند بر مي دارم
پاي پنجره ي پرسه هاي پسين پروانه مي گذارم
و به سكوت سلام آن روزها سرك مي كشم
شاعر كه شدم
مي آيم كنار كوچه ي كبوترها
تاريخ يادگاري ديوار را پررنگ مي كنم
و مي روم
شاعر كه شدم
مشق شبانه ي تمام كودكان جهان را مي نويسم
ديگر چه فرق مي كند
كه معلمان چوب به دست
به يكنواختي خطوط مشق هاي شبانه
شك ببرند يا نبرند ؟
شاعر كه شدم
سيم هاي سه تارم را
به سبزه هاي سبز سبزده گره مي زنم
و آرزو مي كنم
آهنگ پاك صداي تو را بشنوم
شايد كه شاعري
تنها راه رسيدن به ديار رؤيا
و كوچه هاي خيس كودكي باشد


شعر سه

۳۵ بازديد
 

در دايره ي تاريك فنجان فال
عكس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است
شايد شروع نور
نشانه يي از بازگشت نگاه گرم تو باشد
بايد به طراوت تقويم هاي كهنه سفر كنم
تقويم ناب ترين ترانه ي نمناك
قويم سبزترين سلام اول صبح
تقويم دور ديدار بوسه و دست
شايد در ازدحام روزها
يا در انتهاي همان كوچه ي شاد شمشادها
شاعري دلشكار را ببينم
كه شيرين ترين نام جهان را زير لب تكرار مي كند
و تلخ مي گريد


شعر دو

۳۵ بازديد
 

پياده آمده ام
بي چارپا و چراغ
بي آب و آينه
بي نان و نوازشي حتي
تنها كوله يي كهنه و كتابي كال
و دلي كه سوختن شمع نمي داند
كوله بارم
پر از گريه هاي فروغ است
پر از دشتهاي بي آهو
پر از صداي سرايدار همسايه
كه سرفه هاي سرخ سل
از گلوگاه هر ثانيه اش بالا مي روند
پر از نگاه كودكاني
كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ي خواب نمي رساند
مي دانم
كوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نيامدم كه بمانم
تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش
تمام جاده هاي جهان را
به جستجوي نگاه تو آمده ام
پياده
باور نمي كني ؟
پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من
حالا بگو
در اين تراكم تنهايي
مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟


شعر شش

۳۴ بازديد
 

تابستان
انعكاس سرخ گيلاس و سبزي سايه بود
انعكاس هفت سنگ و تب بعد از ظهر
به كنار هر گلي كه مي رسيدم
مي خواستم تمام پروانه هاي جهان را خبر كنم
بر شاخه ها مي نشستم
و سرود سبز سوت و سكوت را
براي جوجه هاي كوچك گنجشك مي خواندم
تا مادر بزرگ بيايد
و از بيم سقوط و سستي شاخه بگويد
تابستان كودكي ام تنها
با گيلاس سرخ باغ و مهر مادربزرگ
معنا مي گرفت
وقتي كه مي خنديد
خيل خطوط خاطره ي آينه را پر مي كرد
دستانش به عطر حلوا و حنا و ريحان عادت كرده بود
و موهاي سفيدش را هميشه
به رسم بهار هاي بي برگشت گذشته مي بافت
هميشه عكس ها ي كوچك كوچ را نگه مي داشت
عكس گيوه ، گندم ، گام
عكس باغ ، برنو ، بهار
و عكس رنگ و رو رفته ي پريروز پدر بزرگ را
قصه هايي برايمان مي گفت
كه آنها را
از مادربزرگ كودكي خود شنيده بود
حالا ، از انعكاس سرخ گيلاس ها خبري نيست
شاخه ها توان وزن مرا ندارند
و گنجشك هاي شوخ شاخه نشين
به زباني غريب سخن مي گويند
غريب