تابستان
انعكاس سرخ گيلاس و سبزي سايه بود
انعكاس هفت سنگ و تب بعد از ظهر
به كنار هر گلي كه مي رسيدم
مي خواستم تمام پروانه هاي جهان را خبر كنم
بر شاخه ها مي نشستم
و سرود سبز سوت و سكوت را
براي جوجه هاي كوچك گنجشك مي خواندم
تا مادر بزرگ بيايد
و از بيم سقوط و سستي شاخه بگويد
تابستان كودكي ام تنها
با گيلاس سرخ باغ و مهر مادربزرگ
معنا مي گرفت
وقتي كه مي خنديد
خيل خطوط خاطره ي آينه را پر مي كرد
دستانش به عطر حلوا و حنا و ريحان عادت كرده بود
و موهاي سفيدش را هميشه
به رسم بهار هاي بي برگشت گذشته مي بافت
هميشه عكس ها ي كوچك كوچ را نگه مي داشت
عكس گيوه ، گندم ، گام
عكس باغ ، برنو ، بهار
و عكس رنگ و رو رفته ي پريروز پدر بزرگ را
قصه هايي برايمان مي گفت
كه آنها را
از مادربزرگ كودكي خود شنيده بود
حالا ، از انعكاس سرخ گيلاس ها خبري نيست
شاخه ها توان وزن مرا ندارند
و گنجشك هاي شوخ شاخه نشين
به زباني غريب سخن مي گويند
غريب
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۳۴ ۳۵ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد